تبليغاتX
زبان و ادبيات فارسي ایرانیان

زبان و ادبيات فارسي ایرانیان

گزيده اشعار زيبا مقالات و............ ايران

شیخ اشراق

به بهانه سالروز بدار آويختن شيخ اشراق

"شيخ اشراق" عنوان بر جسته ترين فيلسوف تاريخ ايران است كه در كه درست 840 سال قبل در يك چنين روزهايي، در حلب سوريه به دار آويخته شد.
صلاح الدين ايوبي، مرد بزرگي بود، با اين حال، دسيسه ها و منفي بافي هاي متدينين قشري، او را دچار وحشت كرد و براي آنكه به خيال خودش، از پشت در جبهه ي مبارزه با صليبي ها، خنج قشريون را دريافت نكند، مصلحت انديشي كرد، و پسر خود(ملك الظاهر) را كه دست بر قضاء بسيار مريد و شيفته شهاب الدين سهروردي بود، مغضوبانه امر كرد كه شيخ را بدار بياويزد. در پنجم رجب 587، قلعه حلب، شاهد مرگ فيلسوف 37 ساله اي شد كه بعدها به عنوان يكي از نوابغ تاريخ انديشگي ايران، شناخته شد.

**************
شيخ شهاب الدين سهروردي، از سده هاي پيش در آثار فلسفي ايرانيان، شناخته شده است، با اين حال در قرن بيستم بزرگاني چون هانري كربن، نصر، و ديناني، چهره اي آشكار تر واقبال وسيعتري يافته است.
كتاب " پژوهشي در انيشه هاي عرفاني شيخ شهاب الين سهروردي " تحقيقي است در همان راستا و نويسنده آن ( مريم عليخانيان ) كوشيده با كند و كاو در ژرفاي زبان نمادين و رمزوارانه شيخ اشراق، تصويري نسبتا ديدني از افق عرفاني اين چهره درخشان حكمت خسرواني، ارائه دهد.
ناشر اين اثر خواندني، انتشارات ترفند (تلفن: 66525115) است كه اين كتاب را در 320 صفحه و به قيمت 3000 تومان، نشر داده است. "كانون پژوهشگران فلسفه و حكمت" زحمات نويسنده اين اثر مفيد را ارج مي‌نهد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 18:14  توسط ملامحمدي  | 

تو مکه ی عشقی و من............

پیغام‌گیر حافظ:
رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


پیغام‌گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم 


پیغام‌گیر فردوسی:
نمی‌باشم امروز اندر سرای
كه رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب


پیغام‌گیر خیام:
این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد
رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد


پیغام‌گیر منوچهری:
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم كه سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش كه همچو برف گردد رویم


پیغام‌گیر مولانا:

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پیغام‌گیر باباطاهر:
تلیفون كرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت

چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 16:1  توسط ملامحمدي  | 

پوزش

 

   مدتی رایانه ام خراب بود و ............نیامدم

 امروز برنامه ریزی کردم برای هفته ی بعد جلسه گروه ادبیات ملارد با حضور آقای کاکاوند مدیر گروه ادبیات

دانشگاه آزاد کرج و مجری شعر صدا و سیما

متاسفانه باز هم سرگروه شدم و درد سر هایش .باید چند کتاب بخرم برای هدیه به همکاران فعال

تا پنج شنبه ساعت ۴ وقت نمیکنک بروم...امیدوارم دیگر تصادفی نشودو....

به امید دیدار.............

این هم یک نقد از.... 

 

ويلان الدوله

ويلان الدوله از آن گياهاني است كه فقط در خاك ايران سبز مي شود و ميوه اي بار مي آورد كه ( نخود هر آش ) مي نمامند . بيچاره ويلان الدوله اين قدر گرفتار است كه مجال ندارد سرش را بخاراند . مگر ولش مي كنند ؟ بگو دست از سرش بر مي دارند ؟ يك شب نمي گذارند در خانه خودش سر راحتي به زمين بگذارد . راست است كه ويلان الدوله خانه و بستر معيني هم به خود سراغ ندارد و ( درويش هر كجا كه شب آيد ، سراي اوست ) ، درست در حق او نازل شده ، ولي مردم هم ،‌ديگر پر شورش را درآورده اند ،‌يك ثانيه بدبخت را به فكر خودش نمي گذارند و ويلان الدوله فلك زده مدام بايد مثل يك سكه قلب از اين دست به آن دست برود . والله چيزي نمانده يخه اش را از دست اين مردم پررو جر بدهد . آخر اين هم زندگي شد كه انسان هر شب خانه ي غير كپه ي مرگش را بگذارد ؟! آخر بر پدر اين مردم لعنت !

ويلان الدوله هر روز صبح كه چشمش از خواب باز مي شود ، خود را در خانه اي غير و دررخت خواب ناشناسي مي بيند . محض خالي نبودن عريضه با چاب مقدار معتنابهي نان روغني صرف نمايد . براي آن كه خدا مي داند ظهر از دست اين مردم بي چشم و رو مجالي بشود يك لقمه نان زهر مار بكند يا نه . بعد معلوم مي شود وقتي كه ويلان الدوله خواب بوده ،‌صاحب خانه در پي         ( كار لازم فوتي ) بيرون رفته است . ويلان الدوله خدا را شكر مي كند كه آخرش پس از دو روز و سه شب توانست از گير اين صاحب خانه ي سمج بجهد ولي محرمانه تعجب مي كند كه چه طور است هر كجا ما شب مي خوابيم صبح به اين زودي براي صاحب خانه كار لازم پيدا مي شود پس چرا براي ويلان الدوله هيچ وقت از اين جور كارهاي لازم فوتي پيدا نمي شود ؟

مگر كار لازم طلب كار رك است كه هنوز برق حمام را نزده ،‌يخه انسان را بگيرد ؟ اي بابا هنوز شيري نيامده ،‌هنوز در دكان را باز نكرده اند!‌كار لازم يعني چه ؟ ولي شايد صاحب خانه مي خواسته مدتي برود حمام . خوب ويلان الدوله هم مدتي است فرصت پيدا نكرده حمامي برود . ممكن بود با هم مب رفتند . راست است كه ويلان الدوله وقت سر و كيسه نداشت ولي لاقل ليف و صابون يزده ،‌مشت مالي مي كرد و از كسالت وخستگي در مي آمد .

ويلان الدوله مي خواهد لباس هايش را بپوشد ، جوراب هايش مثل خانه زنبور سوراخ و پيراهنش مانند پيراهن عشاق چاك اندر چاك است . نوكر صاحب خانه را صدا زده مي گويد : ( هم قطار ! تو مي داني كه اين مردم به من بيچاره مجال نمي دهند آب از گلويم پايين برود چه برسد به اين كه بروم براي خودم يك جفت جوراب بخرم ،‌و حالا هم وزير داخله منتظرم است و وقت اين كه به خانه سري زده و جورابي عوض كنم ندارم . آقا ،‌به اندرون (1) بگو زود يك جفت جوراب و يك پيراهن از مال آقا بفرستند كه مي ترسم وقت بگذرد . وقتي كه ويلان الدوله مي خواهد جوراب هاي تازه را به پا كند ،‌تعجب مي كند كه جوراب ها با بند جورابي كه دو سه روز قبل در خانه يكي از هم مسلكان – كه شب را آن جا به روز آورده بود – برايش آورده بودند ، درست از يك رنگ است . اين را به فال نيكو گرفته و عبا را به دوش مي اندازد كه بيرون برود . مي بيند عبايي است كه هفت هشت روز قبل از خانه يك از آشنايان هم حوزه عاريت گرفته و هنوز گرفتاري فرصت نداده است كه ببرد پس بدهد . بيچاره ويلان الدوله مثل مرده شورها هر تكه لباسش از جايي آمده و مال كسي است . والله حق دارد از دست اين مردم سر به صحرا بگذراد ! خلاصه ويلان الدوله به توسط آدم صاحب خانه خيلي عذر خواهي مي كند كه بدون خدا حافظي مجبور است مرخص بشود ،‌ولي كار مردم را هم آخر نمي شود به كلي كنار انداخت البته اگر باز فرصتي به دست آمد ،‌خدمت خواهد رسيد.

در كوچه هنوز بيست قدم نرفته كه به ده دوست و پانزده آشنا بر مي خورد . انسان چه مي تواند بكند ؟!‌چهل سال است بچه ي اين شهر است. نمي شود پشتش را به مردم برگرداند . مردم كه بانوهاي حرم سراي شاهي نيستند !‌امان از اين زندگي ! بيچاره ويلان الدوله ! هفته كه هفت روز است مي بيني دو خوراك را يك جا صرف نكرده و مثل يابوي چاپاري جوي صبح را در اين منزل و جوي شام را در منزل ديگر خورده است .

از همه اين ها بدتر اين است كه در تمام مدتي كه ويلان الدوله دور ايران گرديده و همه جا پرسه زده و گاهي به عنوان استقبال و گاهي به اسم بدرقه ، يك بار براي تنها نگذاردن فلان دوست عزيز ، بار ديگر به قصد نايب الزياره بودن ،‌ وجب به وجب خاك ايران را زير پاگذارده و هزارها دوست و آشنا پيدا كرده ، يك نفر رفيقي كه موافق و جور باشد پيدا نكرده است . راست است كه ويلان العلما براي ويلان الدوله دوست تام و تمامي بود و از هيچ چيزي در راه او مضايقه نداشت ولي او هم از وقتي كه در راه . . .  وكيل و وصي خاصي يك تاجر بدبختي شد و زن او را به حباله نكاح خود درآورد و صاجب دوراني شد ،‌به كلي شخرايط دوستي قديم و انسانيت را فراموش نمود و حتس سپرده هر وقت ويلان الدوله در خانه او را مي زند ،‌مي گويند ( آقا خانه نيست )

ويلان الدوله امروز ديگر خيلي آزرده و افسرده است . شب گذشته را در شبستان مسجدي به سر برده وامروز هم با حالت تب و ضعفي كه دارد ،‌نمي داند به كي رو بياورد . هر كجا كه رفته صاحب خانه براي كارلازمي از خانه بيرون رفته و سپرده بود كه بگويند براي ناهار بر نمي گردد .

بدبخت دو شاهي ندارد يك حب گنه گنه خريده بخورد . جيبش خالي ،‌بغلش خالي ، از مال دنيا جز يكي از آن قوطي سيگارهاي سياه و ستاره نشان گدايي – كه خودش هم نمي داند از كجا پيش اوآمده – ندارد . ويلان الدوله به گروگذاردن و قرض و نسيه معتاد است . قوطي را در دست گرفته و پيش عطاري كه در همان نزديكي مسجد دكان داشت برده و گفت (آيا حاضري اين قوطي را برداشته و در عوض دو بسته گنه گنه به من بدهي ؟ عطار قوطي را گرفته ،‌نگاهي به سر و وضع ويلان الدوله انداخته ، ديد خدا را خوش نمي آيد بدبخت را خجالت داده ،‌مايوس نمايد . گفت ( مضايقه نيست ) و دستش رفت كه شيشه گنه گنه را بردارد ولي ويلان الدوله با صداي ملايمي گفت : ( خوب برادر ،‌حالا كه مي خواهي محض رضاي خدا كاري كرده باشي عوض گنه گنه چند نخود ترياك بده ، بيشتر به كارم خواهد خورد ) .عطار هم به جاي گنه گنه به اندازه اي دو بند انگشت ترياك در كاغذ عطاري بسته و به دست ويلان الدوله داد . ويلان الدوله ترياك را گرفته و باز به طرف مسجد روانه شد . در حالتي كه پيش خود مي گفت ( بله بايد دوايي پيدا كرد كه دوا باشد ،‌گنه گنه به چه درد مي خورد .

در مسجد ميرزايي را ديد كه در پهناي افتاب عباي خود را چهار لا كرده و قلمدان و لوله كاغد و بياضي و چند عدد پاكتي در مقابل ، در انتظار مشتري با قيچي قلمدان مشغول چيدن ناخن خويش است . جلو رفته ،‌سلامي كرد و گفت ( جناب ميرزا ،‌اجازه هست با قلم و دوات شما دو كلمه بنويسم ؟ ميرزا با كمال ادب قلمدان خود را با يك قطعه كاغذ فلفل نمكي پيش گذاشت . ويلانالدوله ،‌مشغول نوشتن شد در حالي كه از وجناتش (3) آتش تب و ضعف نمايان بود ،  پس از آن كه از نوشتن فارغ شد ،‌يواشكي بسته ترياك را از جيب ساعت خود دراورده و با چاقوي قلمدان خرده كرده و بدون آن كه احدي ملتفت شود ، همه را به يك دفعه در دهن انداخته و آب را برداشته ، چند جرعه هم آب به روي ترياك نوشيده و اظهار امتنان از ميرزا كرده و به طرف شبستان روان شده ،‌ارسي ها خود را به زير سر نهاده و انا الله گفته و ديده ببست . فردا صبح زود كه خادم مسجد وارد شبستان شد ،‌ويلان الدوله را ديد كه انگار هرگز  در اين دنيا نبوده است . طولي نكشيد كه دوست و آشنا خبر شده ، در شبستان مسجد جمع شدنددر بغلش كاغذي را كه قبل از خوردن ترياك نوشته بود ، يافتند كه نوشته بود :

پس از پنجاه سال سررگرداني و بي سر و ساماني مي روم در صورتي كه نمي دانم جسدم را كسي خواهد شناخت يا نه ؟ در تمام مدت به آشنايان خود جز زحمت و درد سر ندادم و اگر يقيق نداشتمترحمي كه عموما در حق من داشتند حتي از خجلت و شرمساري من به مراتب بيتشر بوده و هست ،‌اين دم آخر زندگاني را صرف عذر خواهي مي كردم ،‌اما آن ها به شرايط آدمي رفتار كرده اند و محتاج عذر خواهي  چون مني نيستند . حالا هم از آن ها خواهشمندم همانطور كه در حيات من سر مرا بي سامان نخواستند ،‌پس از مرگم نيز به يادگيري زندگاني تلخ و سرگرداني و ويلاني دايمي من در اين ئنيا شعر پير و مرشدم باباطاهر عريان را – اگر قبرم سنگي داشت –  به روي سنگ نقش نمايند .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:22  توسط ملامحمدي  | 

خبر تلخ

تازه داشت حالم خوب می شد که

این خبر سیاه را خواندم

 

شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمي‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود. 

پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. 

کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود، انجام دهند.
 
آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند. 

حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد.
 
شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. 

برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند و زمزمه مي‌کنند: 

«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:47  توسط ملامحمدي  | 

دلم تنگ است و بي يارم..........................

 

بهاران بود و مجنون مُرد از بی همزبانی ها

به قدر عمر پیران کم شد از عمر جوانی ها

 

دریغا پهلوانان و دریغا پهلوی خوانان

دریغاتر فتوٍِت نامۀ بی پهلوانی ها

 

شغاد قصّه بازی می کند در نقش رستم هم

چه زخمی می خورد سهراب در این پرده خوانی ها

  

نمی دانی ندانستن چه طرفه صرفه ای دارد

که شور هیچ دانان است و دور هیچ دانی ها

 

عزا این نیست غم این نیست داغ کربلا این نیست

به خندیدن شباهت می برد این نوحه خوانی ها

 

دلم می خواست در عهد عتیق عاشقی باشم

چرا منسوخ شد موسای من عهد شبانی ها؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:57  توسط ملامحمدي  | 

غم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم...........................

 

قلب من كوچك بود

عشق تو ليك بزرگ

من ز اندازه ي قلبم بيرون

عاشقت بودم و از عشق تو سرشار

ولي

ساليان بسيار

مانده ام عاشق تو

تا اندازه اين عشق تو را

در دلم جاي دهم

و هنوزم به اميد

عاشقت خواهم بود

گرچه تو رفتي و دل تنها شد

گرچه اين عشق بدون تو غمي بر ما شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:16  توسط ملامحمدي  | 

ساغر به كفم نهادي و غيب شدي     مخمور شدم مگر تو اين مي‌خواهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:5  توسط ملامحمدي  | 

غیب شدی................................................................

ساغر به كفم نهادي و غيب شدي     مخمور شدم مگر تو اين مي‌خواهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:3  توسط ملامحمدي  | 

الهام رویایی

چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود
هر چه ياد و يادگارم بود
ريخته ست
چون درختي در زمستانم
بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود
ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري
در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟
ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش
با اميد روزهاي سبز آينده
خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟
چون درختي اندر اقصاي زمستانم
ريخته ديري ست
هر چه بودم ياد و بودم برگ
ياد با نرمك نسيمي چون نماز شعله ي بيمار لرزيدن
برگ چونان صخره ي كري نلرزيدن
ياد رنج از دستهاي منتظر بردن
برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن

اي بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان جاودان بر شهرها و روستاهاي دگربگذر
هرگز و هرگز
بربيابان غريب من
منگر و منگر

سايه ي نمناك و سبزت هر چه از من دورتر، ‌خوشتر
بيم دارم كز نسيم ساحر ابريشمين تو
تكمه ي سبزي برويد باز، بر پيراهن خشك و كبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناك اندهان ماند سرود من

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:48  توسط ملامحمدي  | 

تو را من چشم در راهم................................................

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است. دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

***




فروغ فرخزاد

***




فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:23  توسط ملامحمدي  |