حافظ3
کامم ازتلخیّ غم چون زهرگشت
بانگ نوش شادخـواران يـادباد
گر چـــه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هـزاران يادبـاد
مبتــلا گشتــم درين بنــد وبــلا
کوشش آن حقــگزاران يـادباد
گرچه صدرودست درچشمم مدام
زنــده رود بـاغ کاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين نا گفته مـاند
ای دريغــا راز داران يـاد بـاد
دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد
ياتن رسد بجانان يا جان زتن بر آيد
بگشای تربتــم را بعد از وفــات وبنگر
کز آتش درونم دود از کفــن برآيد
بنمای رخ که خلقی واله شوندوحيران
بگشای لب که فريادازمرد وزن برآيد
جان برلبست وحسرت دردل که ازلبانش
نگرفته هيچ کامی جان ازبدن برآيد
از حسرت دهــانش آمد بتنگ جانــم
خودکام تنگدستان کی زان دهن بر آيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشقبــازان
هرجا که نام حافظ در انجمن بر آيد
درد عشقی کشيده ام که مپرس
زهر هجری چشيده ام که مپـرس
گشته ام در جهان آخــر کــار
دلبـــری برگزيده ام که مپـرس
آنچنان در هوای خـاک درش
ميـرود آب ديده ام که مپـرس
من بگوش خودازدهانش دوش
سخنانی شنيـــده ام که مپـرس
سوی من لب چه ميگزی که مگوی
لب لعلی گزيـده ام که مپــرس
بی تــو کلبة گدايی خــويش
رنجهايی کشيـده ام که مپــرس
همچوحافظ غريب درره عشق
بمقامی رسيــده ام که مپــرس