چند شعر اول دبیرستان با معنی
بسم الله الرحمن الرحيم
درس ادبيات
دبير: آقاي ملامحمدي
دانش آموز: پويان پورهادي
از كعبه گشاده گردد اين در
چون رايت عشق آن جهان گير شدمه ليلي آسمان گير
هنگامي كه نشانه ي عشق مجنون مانند زيبايي ليلي در تمام جهان شهرت يافت
برداشته دل زكار او بخت درمانده پدر به كار او سخت
سرنوشت از درمان او نا اميد شد و پدر به سختي در كارش در مانده شد.
خويشان همه در نياز با او هريك شده چاره ساز با او
بستگانش با او اظهار هم دردي مي كردند و به دنبال راه چاره اي مي گشتند
بيچارگي ورا چو ديدند در چاره گري زبان كشيدند
وقتي بيچارگي وي را ديدند براي درمان مطالبي رابيان كردند.
گفتند به اتفاق يك سر كز كعبه گشاده گردد اين در
سر انجام همگي به اين نتيجه رسيدند كه اين مشكل به وسيله خانه كعبه حل مي شود
حاجت گه جمله ي جهان اوست مهراب زمين و اسمان اوست
كعبه برآورنده ي نياز همه ي مردم جهان است و محراب و مقصد اهل زمين آسمان است.
چون موسم حج رسيد ، برخاست اشتر طلبيد و محمل آراست
وقتي فصل حج فرا رسيد بلند شد شتري آماده كرد و بار سفر رابست
فرزند عزيز را به صد جهد بنشاند چو ماه در يكي مهد
فرزند عزيزش را با تلاش فراوان سوار گهواره اي روي شتر كرد.
آمد سوي كعبه، سينه پر جوش چون كعبه نهاد حلقه در گوش
با قلبي دردمند به سوي كعبه آمد و مانند حلقه ي كعبه به خانه ي خدا متوسل شد.
گفت اي پسر اين نه جاي بازي است بشتاب كه جاي چاره سازي است
به پسرش گفت اينجا محل بازي نيست عجله كن كه جاي درمان دردهاست.
گو، يارب از اين گزاف كاري توفيق دهم به رستگاري
به خدا بگو پروردگارا مرا از اين كار زشت و بيهوده به سوي رستگاري هدايت كن
درياب كه مبتلاي عشقم آزاد كن از بلاي عشقم
بگو خدايا كمكم كن كه گرفتار عشق شده ام مرا از بلاي عشق آزاد كن
مجنون چو حديث عشق بشنيد اول بگريست پس بخنديد
مجنون هنگامي كه سخن عشق را شنيد از شدت آشفتگي كمي گريست سپس خنديد
از جاي چو مار حلقه برجست در حلقه ي زلف كعبه زد دست
مانند مار حلقه زده از جايش پريد و حلقه ي در كعبه را گرفت
مي گفت ، گرفته حلقه در بر كامروز منم چو حلقه بر در
در حالي كه حلقه در كعبه را گرفته بود مي گفت كه امروز مانند اين حلقه به تو متوسل شده ام
گويند ز عشق كن جدايي اين نيست طريق آشنايي
مي گويند عشق را فراموش كن خدايا راه عشق اين نيست
پرورده ي عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
وجود من با عشق پرورش يافته است و اميدوارم كه سرنوشتم به غير از عشق نباشد
يارب به خدايي خداييت وان گه به كمال پادشاييت
پروردگارا تو را قسم به مقام خداوندي و قسم به قدرت پادشاهي
گز عشق به غايتي رسانم كاو ماند اگر چه من نمانم
كه مرا در عشق به جايي برسان كه ليلي زنده بماند حتي من نباشم
گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر از اين كنم كه هستم
گرچه با شراب عشق مست شده ام ولي عشق مرا كامل تر از اين كن
از عمر من آن چه هست بر جاي بستان و به عمر ليلي افزاي
خدايا باقيمانده عمرم را بگير به عمر ليلي اضافه كن
مي داشت پدر به سوي او گوش كاين قصه شنيد ، گشت خاموش
پدر كه به سخنان پسرش گوش مي داد وقتي اين سخنان را شنيد ساكت شد.
دانست كه دل ، اسير دارد دردي نه دواپذير دارد
پدر فهميد كه پسرش دلي گرفتار دارد و دردش دارويي ندارد
در امواج سند
به مغرب ، سينه مالان قرص خورشيد نهان مي گشت پشت كوهساران
هنگام مغرب خورشيد زيبا به صورت سينه خيز پشت كوهها پنهان مي شد.
فرو مي ريخت گردي زعفران به روي نيزه ها و نيزه داران
هنگام غروب نور طلايي رنگش را روي سربازان و نيزه هايشان مي پاشيد
زسم اسب مي چرخيد بر خاك به سان گوي خون آلود ، سرها
مرهم بازان مانند توپ خون آلود به وسيله دماي اسبها روي زمين مي چرخيدند
زبرق تيغ مي افتاد در دشت پياپي دست ها دور از سپرها
با درخشش شمشير پيوسته دست سربازان از سپرشان جدا مي شد و در دشت مي افتاد
نهان مي گشت روي روشن روز به زير دامن شب در سياهي
چهره روشن روز در تاريكي شب پنهان مي شد
در آن تاريك شب مي گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهي
و در ميان تاريكي شب درخشش خيمه ي خوارزمشاهيان نيز پنهان مي شد
اگر يك لحظه امشب دير جنبد سپيده دم جهان در خون نشنيد
آرامش لحظه اي بيشتر طول بكشد فردا صبح تمام مردم جهان كشته مي شوند
به آتش هاي ترك و خون تازيك ز رود سند تا جيحون نشيند
با حملات وحشيانه ي ترك هاي مغولي و ريختن خون ايرانيان شمال تا جنوب ايران را خون فرا خواهد گرفت
به خوناب شفق در دامن شام به خون آلوده ايران كهن ديد
جلال الدين در سرخي غروب آفتاب ايران كهن را غرق در خون ديد
در آن درياي خون در قرص خورشيد غروب آفتاب خويشتن ديد
جلال الدين در سرخي غروب آفتاب پايان حكومت خود را ديد
چه انديشيد آن دم ، كس ندانست كه مژگانش به خون ديده تر شد
هيچكس نفهميد كه جلال الدين در آن لحظه به چه مي انديشيد و مژه هايش با اشك خونين خيس شد
چه آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم كمي سوزنده تر شد
مانند آتش و حتي سوزان تر به سپاه دشمن حمله كرد
در آن باران تير و برق پولاد ميان شام رستاخيز مي گشت
درميان تير باران و درخشش شمشيرها مانند آن بود كه در لحظات قيامت به سر مي برد
در آن درياي خون در دشت تاريك به دنبال سر چنگيز مي گشت
در آن جنگ خونين و صحراي تاريك به دنبال نابودي چنگيز بود
بدان شمشير تيز عافيت سوز در آن انبوه ، كار مرگ مي كرد
با شمشير برنده ي كشنده اش در ميان انبوه دشمنان آن ها را به قتل مي رساند
ولي چندان كه برگ از شاخه مي ريخت دو چندان مي شكفت و برگ مي كرد
ولي هر چقدر از سربازان دشمن را مي كشت دو برابر آن در برابر او ظاهر مي شدند.
ميان موج مي رقصيد در آب به رقص مرگ ، اخترهاي انبوه
ستارگان بيشمار در ميان امواج رودخانه رقص مرگ بر پا كرده بودند
به رود سند مي غلتيد برهم ز امواج گران كوه از پي كوه
امواج سنگين مانند كوهها در رود سند روي هم مي غلتيدند
خروشان، ژرف ،بي پهنا،كف آلود دل شب مي دريد و پيش مي رفت
رود سند كه خروشان، عميق ،پهناور و كف آلود بود سياهي شب را پاره مي كرد و رو به جلو حركت مي كرد
از اين سد روان ، در ديده ي شاه زهر موجي هزاران نيش مي رفت
امواج اين رودخانه مانند خاري در چشم شاه فرو مي رفت
ز رخسارش فرو مي ريخت اشكي بناي زندگي بر آب مي ديد
روي صورت جلال الدين اشك مي ريخت زيرا زندگي اش را نابود شده مي ديد
در آن سيماب گون امواج لرزان خيال تازهاي در خواب ميديد:
در ميان امواج لرزان و نقره اي رود فكر تازه اي به ذهنش رسيد
اگر امشب زنان و كودكان را زبيم نام بد در آب ريزم
اگر امشب زن و فرزند را براي پيشگيري از بدنامي در رودخانه بياندازم
چو فردا جنگ بر كامم نگردد توانم كز ره دريا گريزم
هنگامي كه فردا روند جنگ طبق خواسته ام پيش نرفت مي توانم از راه رودخانه فرار كنم
به ياري خواهم از آن سوي دريا سواراني زره پوش و كمان گير
پس از آن ، از آن سوي رودخانه سوار كاران جنگجو و تير اندازي به عنوان سر باز ميگيرم و ...
دمار از جان اين غولان كشم سخت بسوزم خانمان هاشان به شمشير
به سختي اين افراد وحشي را نابود مي كنم و زندگي آن ها را به آتش مي كشم
شبي آمد كه مي بايد فدا كرد به راه مملكت فرزند و زن را
در چنين شبي بايد به خاطر حفظ مملكت زن و فرزند را فدا كرد.
به پيش دشمنان استاد و جنگيد رهاند از بند اهرمين ، وطن را
در برابر دشمنان بايد مقاومت كرد و ميهن را از دست دشمن شيطاني نجات داد
پس آنكه كودكان را يك به يك خواست نگاهي خشم آگين در هوا كرد
پس كودكانش را يكي يكي در آغوش كشيد و با عصبانيت به آسمان نگريست
به آب ديده اول دادشان غسل سپس در دامن دريا رها كرد
ابتدا با اشك آنها را شست و ميان رود خانه پرتاب كرد.
بگير اي موج سنگين كف آلود زهم واكن دهان خشم ،واكن!
در اين حالت به رود خانه مي گفت اي موج سنگين كف آلود دهان پر از خشمت را باز كن و بچه ها را بگير
بخور اي اژدهاي زندگي خوار دواكن درد بي درمان ، دواكن!
اي رود كه مثل اژدها نابود كننده ي زندگي هستي بچه ها را بخور و درد بي درمان را درمان كن
زنان،چون كودكان در آب ديدند چو موي خويشتن در تاب رفتند
زنان وقتي فرزندان را در ميان آب ديدند موهايشان پريشان شد
وزان درد گران ، بي گفته ي شاه چو ماهي در دهان آب رفتند
به خاطر اين درد سنگين بدون فرمان شاه مثل ماهي درون رودخانه رفتند.
شبي را تا شبي با لشكري خرد زتن ها سر ، زسرها خود افكند
در آن روز هي با لشكري كوچك سرهاي زيادي را از بدنشان جدا كرد.كلاه خودها را از سرها جدا مي كرد
چو لشكر گرد بر گردش گرفتند چو كشتي ، با دپا در رود افكند!
وقتي لشكر دشمن او را محاصره كرد اسبش را مثل كشتي در رود خانه انداخت
چو بگذشت ، از پس آن جنگ دشوار از آن درياي بي پاياب ،آسان
وقتي بعد از آن جنگ دشوار به آساني توانست از اين رود عميق عبور كند.
به فرزندان و ياران گفت چنگيز كه گر فرزند بايد ، بايد اين سان!
چنگيز به فرزندان و يارانش گفت فرزند را حتي بايد اين چنين باشد
(تحسين جلال الدين)
بلي ، آنان كه از اين پيش بودند چنين بستند راه ترك و تازي
بله گذشتگان ما اين چنين در برابر ترك ها و عرب ها مقاومت مي كردند.
از آنان ،اين داستان گفتم كه امروز بداني قدر و بر ،هيچش نبازي
اين داستان را به اين دليل گفتم كه امروز قدر ميهنت را بداني و آنرا بيهوده از دست ندهي
به پاس هر وجب خاكي از اين ملك چه بسيار است، آن سرها كه رفته!
براي نگهباني از هر وجب اين سر زمين دلاوران بسياري كشته شده اند
زمستي بر سرهر قطعه زين خاك خدا داند چه افسرها كه رفته!
فقط خدا مي داند كه براي بدست آوردن هر قطعه از اين سرزمين چه شاهاني كشته شده اند
كدام قبله؟
يكي پر طمع پيش خوارزمشاه شنيدم كه شد بامدادي پگاه
چو ديدش به خدمت دوتا گشت و راست دگر روي بر خاك ماليد و خاست
پسر گفتش اي بابك نام جوي يكي مشكلت مي پرسم بگوي
نگفتي كه قبله است راه حجاز چرا كردي امروز از اين سو نماز؟
مبر طاعت نفس شهوت پرست كه هر ساعتش قبله ي ديگر است
متاع جواني
جواني چنين گفت روزي به پيري كه چون است با پيري ات زندگاني ؟
بگفت اندر اين نامه حرفي است مبهم كه معنيش جز وقت پيري نداني
تو به كز توانايي خويش گويي چه مي پرسي از دوره ناتواني
جواني نكودار كاين مرغ زيبا نماند در اين خانه ي استخواني
متاعي كه من رايگان دادم از كف تو گر مي تواني مده رايگاني
هر آن سر گراني كه من كردم اول جهان كرد از آن بيشتر سر گراني
از آن برد گنج مرا دزد گيتي كه در خواب بودم كه پاسباني
هر جا كه تويي تفرج آن جاست
بوي گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان ورق بيفشاند نقاش صبا چمن بياراست
ما را سر باغ و بوستان نيست هر جا كه تويي تفرج آن جايت
گويند نظر به روي خوبان نهي است ، نه اين نظر كه ما راست
در روي تو سر صنع بي چون چون آب در آبگينه پيداست
هر آدمي اي كه مهر مهرت در وي نگرفت سنگ خاراست
روزي تر و خشك ما بسوزد آتش كه به زير ديگ سود است
ناليدن بي حساب سعدي گويند خلاف راي داناست
از غرقه ي ما خبر ندارند آسوده كه بر كنار درياست