اهنگر پير

آهنگر پير و پسر تنبل

در زمانهاي قديم , آهنگر پيري با اتّفاق همسر پير و پسرش زندگي مي كرد . پسر آهنگر چون هيچ حرفه اي را ياد نگرفته بود و عادت به كار نداشت , هيچ كاري از دستش برنمي آمد و از اينرو جواني بيكار و تنبل شده بود . آهنگر كه ديگر پيروناتوان شده بود , بزحمت كار مي كرد و زندگي خود و خانواده اش را بسختي تأمين مي كرد .

يك روز آهنگر پير به همسرش گفت :

«اي پيرزن , ما پسرمان را خوب تربيت نكرده ايم . او جواني تنبل و بي دانش است و تاكنون هيچ حرفه اي را ياد نگرفته , اگر از الان كار وحرفه اي را ياد نگيره ، در آينده زندگي سختي را بايد تحمل كند . من وتو هم كه ديگه پير و ناتوان شده ايم . اكنون نوبت ا وست كه بكار مشغول بشه .

همسر آهنگر از حرفهاي شوهرش بسيار غمگين شد ، چون ميدانست كه پسرشان قادر نيست حتي يك سكه بدست آورد . از اينرو ، روزي از روي ترحم و دلسوزي ، سكه اي به پسر ش داد و گفت :

پسرم اين سكه را بگير و به گوشه اي  برو و تمام روز را بر نگرد ، وقتي كه شب شد به خانه برگرد و سكه را به پدرت بده و به او بگو كه خودت آنرا با كار و كوشش بدست آورده اي .

پسر سكه را از مادرش گرفت و همانطور كه او گفته بود ، صبح از خانه بيرون رفت و سكه را نشان ا وداد . آهنگر پير سكه را گرفت و مدتي آنرا لمس كرد و از اين دست به آن دستش داد ، بعد هم آنرا درون بخاري ديواري انداخت و گفت :

اي پسر تنبل و بيكار ، اين سكه براي من هيچ ارزشي ندارد ، چون كه آنرا با كار و زحمت خودت بدست نياورده اي .

روز بعد ، مادر پير بار ديگر سكه اي به پسر داد و به او گفت كه تمام رو زرا به گوشه اي دور از خانه برود و آنقدر راهپيمائي كند تا حسابي خسته شود و در هنگام غروب نيز به خانه برگردد و سكه را نشان پدرش بدهد چون او را خسته ببيند ممكن است حرفهايش را قبول كند .

پسر تمام روز را به نصيحت مادرش به گوشه اي خارج از شهر رفت و آنقدر راهپيمايي كرد تا اينكه حسابي خسته شد . به وقت غروب نيز سوي خانه بازگشت و نزد پدرش رفت و سكه را به ا وداد . براي او توضيح داد كه آنرا با كار و تلاش خودش بدست آورده است . آهنگر بار ديگر سكه را گرفت و آنرا نگاه كرد . ولي باز مثل دفعه ي قبل آنرا  درون آتش انداخت و گفت:

اي پسر نادان ، بار ديگر به من دروغ گفتي ، من ميدانم كه اين بار هم كار نكرده اي و اين سكه براي من ارزشي ندارد .

همسر آهنگر كه اين صحنه را ديد، پيش خودش فكر كرد كه چون پسرش سكه را ا ز راه كار وكوشش بدست نياورده ، قدر و اهميت آنرا نميداند و هر بار كه شوهرش سكه را درون آتش  مي اندازد ، پسرش هيچ عكس العملي از خود نشان نمي دهد ، بنابراين او نمي داندكه تهيه  يك سكه چقدر سخت و پر زحمت است . از اينرو به پسرش گفت :

اي پسر جان ! اگر ميخواهي در زندگي موفق شوي . بايد بدقت به حرفهاي من گوش كني . تو بايد به جايي بروي و حرفه اي ياد بگيري ، هيچ هم مهم نيست كه چه مقدار پول بدست بياوري ، هر مقدار كه بود . بياور و آنرا به پدرت نشان بده و به او ثابت كن كه تو هم توانايي انجام كار را داري و ميتواني زندگي خودت را تامين كني .

آن پسر كه ديگر از بيكاري وتنبلي و سرزنش پدر و مادر ناراحت شده بود . به حرفهاي مادرش گوش داد و خانه ي پدري را ترك كرد و از آنجا رفت و هفته ها به خانه باز نگشت . اينجا و آنجا كار كرد ، كارهاي معمولي روزانه ي بعضي از خانه ها را انجام داد ، در كارهاي مزرعه به دهقانان كمك كرد و گاهي اوقات پيغام ها و سفارش هاي مرد م را به جايي كه ميگفتند ، ميبرد . سرانجام هر طوري بود ، او توانست ، تعدادي سكه جمع كند . پس از مدتي به خانه باز گشت و با خوشحالي سكه ها را به پدرش داد . آهنگر كه سكه ها راد يد ، باز مانند گذشته ، آنها را چندين بار از اين دست به آن دست ريخت دوباره آنها را درون آتش انداخت و گفت :

من باورم نميشه كه اين سكه ها رو خودت بدست آورده اي .

پسر اينبار شديدا ناراحت شد و فورا بطرف بخاري دويد و سكه ها را از ميان خاكستر داغ بخاري بيرون آورد و بعد هم با گريه به پدرش گفت :

پدر اين چه كار بود كه كردي ؟ من مدت يك هفته از صبح سحر تا هنگام غروب با زحمت كار كردم تا اين سكه ها رو تهيه كردم ، آنوقت تو به اين راحتي آنها را به داخل آتش مي اندازي ؟

آهنگر با خوشحالي به پسر ش نگاه كرد و گفت :

پسرم ، اينبار باور ميكنم كه اين سكه ها رو از كار و كوشش خودت بدست آورده اي . دفعات قبل كه من سكه ها را به آتش انداختم ، تو هيچ ناراحت نشدي . ولي اينبار چون خودت كار كرده بودي و قدر و ارزش آنها را ميدانستي ، فورا بدون معطلي بطرف بخاري رفتي و در حاليكه انگشتانت ميسوخت ، سكه ها را از آتش بيرون آوردي . حالا قبول مي كنم كه پسر خوب و فعالي شده اي .

از آن زمان به بعد ، پسر آهنگر ديگر وقتش را بيهوده تلف نكرد و ضمن كار در نقاط مختلف ، كار آهنگري را نيز از پدرش آموخت و بجاي پدر مشغول كار شد . آهنگر كه پير وناتوان شده بود ، ديگر نتوانست مثل گذشته كار كند ، بنابراين خانه نشين شد . پسرش روزها كار مي كرد و شبها به كمك دوستانش درس مي خواند .

چندي بعد آهنگر پير در گذشت . پسر آهنگر با كارهائي كه ياد گرفته بود ، زندگي خود و مادرش را تامين ميكرد . پس از مدتي مادر پيرش نيز در گذشت . پسرك به تنهائي زندگي كرد و آنوقت براستي فهميدكه پدر و مادرش چه درسي را به او آموخته بودند . اگراو كاري نمي دانست ، نميتوانست خرج زندگيش را در آورد و آنوقت ميبايست با ناراحتي و زحمت زندگي كند .      

داستان امضا

بسم الله الرحمن الرحيم

 

((باباورقه ام را امضاء كن ))

 

هر چه به آقاي رحماني ميگويم : ((آقا اجازه ، مادرمان امضاء كند؟)) سرم داد ميكشد.خيال ميكند كه من از داداش ميترسم ميگويد:

((مگر كري بچه-يك بار گفتم فقط بايد پدرتان امضاء كند-فهميديد-فقط پدرتان !)) گفتم : ((آقا پدرمان نيست.))

گفت: ((كدام گوري هست؟)) من از اين حرفش بغضم گرفت. اگر بغض نمي كردم واگر اشك چشمانم را پر نمي كرد، من هم جوابش را مي دادم . يك جوابي مي دادم كه گريه اش بگيرد.

آقا خنديد وگفت : ((مي خواهيد ببريد پيش مادرتان آبغوره بگيريد كه دلش به رحم بيايد وامضاء كند ،هان ، هه هه نه پسر جان ، ديگر دستتان براي من رو شده !))

من ديگر طاقت نياوردم كه توي كلاس بايستم، فرار كردم آمدم بيرون.

او داد زد : ((آهاي !بچه واستا ببينم ...))

ديد كه وانايستادم ،مبصر را فرستاد دنبال من ،من حيف كه زورم به قدر بابايم نيست وگر نه مبصر را چنان ميزدم واز دستش در مي رفتم كه ديگر هوس نكند ،بچه ها را بگيرد وببرد پيش آقا.

تا رفتم به خودم بيايم ، پشت كتم را گرفت وكشيد طرف كلاس به التماس افتادم، گفتم: ((تورو خدا ولم كن در بروم ، مژدهي! آقا مرا ميكشد ، مژدهي! تورا جون مادرت ، جون آقات...))

مژدهي مرا هل داد پيش آقا، كه آمده بود توي راهرو ايستاده بود. آقا لبهايش ميلرزيد،  مثل هميشه كه عصباني ميشد، گفت : ((كه در ميروي هان ؟ مژدهي ببرش بينداز تو زير زمين . يك ساعت كه كنار سوسكها سر بكند، آدم ميشود .))

من گريه ام گرفت ، گفتم : ((آقا تورو خدا غلط كرديم آقا. چشم چشم ميدهيم بابايمان امضاء كند، چشم آقا ميدهيم به. . . )) مبصر نگذاشت حرفم را تمام كنم. مرا كشان كشان برد تو زير زمين، ودرش را از پشت قفل كرد . من داشتم از ترس زهره ترك مي شدم، همه جا تاريك تاريك بود ، فقط يك ذره نور از پنجره مي تابيد . رفتم توي نور ايستادم كه نترسم ، اما باز هم ميترسيدم . گفتم : ((خدايا ، الان اگر غول بيايد مرا بگيرد چي؟ من تنهايي چكار مي توانم بكنم؟ كاش بزرگ بودم،آنقدر بزرگ بودم كه از زيرزمين نمي ترسيدم ، يا بال داشتم مثل كفتر چاهي ها از اين پنجره در مي رفتم ، يا نه ،آنقدر كوچك بودم اندازه يك سر سوزن ، آن وقت از لاي درزهاي در فرار مي كردم ، مي رفتم پيش مادرم .))

همين طور داشتم براي خودم از اين فكرها مي كردم كه صداي خش خشي را شنيدم . نفسم يك دفعه بند آمد ، خوب گوش دادم ، ديدم كه انگار يك جانوري ناخنهاي زبرش را روي زمين مي كشد ، با خود گفتم : ((واي ، ! غول است ، حتماّْ غول است كه دارد ناخن هايش را تيز مي كند !)) مي خواستم فرياد بزنم واز آقاي ناظم ، آقاي مدير ، آقاي رحماني واز مادر خودم كمك بخواهم ، اما صدا از گلويم بالا نمي آمد. مثل وقتي كه آدم خواب مي بيند. يواش يواش چشمهايم را برگرداندم به طرف صدا ، از گوشه زيرزمين بود . خوب كه نگاه كردم ، ديدم كه يك تكه كاغذ سفيد آنجا افتاده چشمهايم را كوچك كردم وباز هم بيشتر خيره شدم ، ديدم خودش است ، يك تكه كاغذ سفيد ، كه يك سياهي داشت راه ميرفت . ترسم كمي ريخت ، رفتم جلو ديدم يك سوسك حمام است. از آن سوسكهاي سياه كه پاهايشان مثل اره تيغ دارد. گفتم: ((گم شو ، آه تو هم كه مارو ترساندي ! )) ومحكم با پا زدم پرتش كردم آن طرف . سوسكه انگار از خدا مي خواست، زود خودش را توي تاريكي ها گم كرد . من باز تنها شدم ، گفتم : ((كاش نگهش ميداشتم ، باهاش بازي ميكردم ها ! حالا كجاست بيچاره .)) اما هر چه گشتم پيدايش نكردم . گفتم : (( ولش كن عوضش اين كاغذ را بر ميدارم وبا آن موشك ميسازم مي فرستم هوا، آنقدر طياره بازي مي كنم تا زنگ بخورد.))

هنوز كاغذ را تا نزده بودم كه باز پشيمان شدم ، خب چه فايده !؟ يك دقيقه ،دو دقيقه ، ديگر خيلي خيلي كه مي شد ، سه دقيقه ، مي نشستم و موشك هوا مي كردم ، خب بعدش چي ؟ حوصله ام سر مي رفت ديگر ، مگه نه ؟ گفتم : (( آره ، به جاي موشك مي نشينم، ا... اون ... مي نشينم آها ! نقاشي مي كشم . روي همين كاغذ ، پشتش هي نقاشي مي كشم ، هي نقاشي مي كشم ، آنقدر كه زنگ بخورد بعش هم كه لابد آقاي رحماني مي آيد ، مرا آزاد مي كند . با خود گفتم : (( اول عكس آقاي رحماني را مي كشم ، كه اين قدر بد اخلاق است ، يك سيبيل هايي برايش مي گذارم كه دو طرفش از اين كاغذ هم بيرون بزند !)) رفتم نشستم توي روشنايي ، اما هنوز شروع نكرده دوباره پشيمان شدم : ((نكند آقا بيايد وعكس خودش را ببيند ، آنوقت به قول خودش دمار از روزگارم در مي آورد ، يعني آنقدر گوشم را مي كشد كه از جا در بيايد ، بعدش هم مرا با كله بي گوش مي فرستند خانه )) گفتم : ((بهتر است يك بابا بكشم مثل باباي خودم ،مهربان و قدبلند و پر زور . بازوهايش را كلفت كلفت مي كشم ، آنوقت آقا رحماني را هم آن پايين مي كشم ، كوچولوي كوچولو، قد يك مورچه ، آنقدر كوچولو كه خودش هم خودش را نشناسد ، بعدش هم عكس خودم را مي كشم كنار بابام . من نشسته ام وبابا ايستاده است. يا نه ، او هم نشسته است كنار من ، دارد با دستهاي مهربانش ورقه ام را امضاء مي كند. آقاي رحماني هم كه قدر يك مورچه است ، آن پايين دارد از حرص دق مي كند. ))

همين طور كه داشتم اين فكرها را مي كردم ، نقاشي را هم مي كشيدم . همه جايش خوب درآمد ، به جز بازوهاي بابام . خيلي لاغر شده بود . پاك كردم واز نو كلفت ترش را كشيدم . ديدم نه ، باز هم كوچك است . باز هم پاك كردم از نو . خلاصه هي كشيدم ، هي پاك كردم ، هي كشيدم ، هي پاك كردم ،تا بالا خره بازوهاي بابام آنقدر چاق شد كه از كاغذ هم بيرون زد. گفتم : (( خوب بابا، حالا خوب شد ديگر .))

گفت : (( از اولش هم خوب بود .))

گفتم : ((نه ، اين طوري بهتر شد، ببين چقدر زورت زياد است. ))

گفت : (( خوب رحيم ،توچكار داشتي كه مرا كشاندي اينجا؟))

گفتم : ((هيچ ،همين طوري مي خواستم ببينمت ، دلم خيلي برايت تنگ شده بود .))

گفت : ((دلت؟ چرا ؟.))

گفتم : (( آره ، از دست اين آقا رحماني ، كه اين قدر بد اخلاق است .الان مرا توي زير زمين زنداني كرده .))

گفت : (( نه پسر جان ،آدم خوبي است فقط زود عصباني مي شود ،دلش پاك است .))

گفتم : (( پس چرا مرا زنداني كرده .؟))

گفت : (( خوب ديگر ،گفتم كه زود عصباني مي شود .))

گفتم : (( بابا !))

گفت : (( بله !بابا جان ))

گفتم : (( مرا ببر بيرون ))

گفت : ((چطوري ؟))

ديدم خوب راست مي گويد ، چطوري مرا ببرد بيرون . بغضم گرفت .گفتم : (( آخه پس من چه كار كنم بابا ؟))بابا هم بغض كرد و گفت : (( چيه ؟چيه بابا جان ؟))

گفتم : (( اين ورقه ام را ،آقا رحماني گفته بدهيد باباتان امضاء كند.))

گفت : (( چرا گريه مي كني پسرم ؟بياور پيش من .بياور خودم امضاء مي كنم .))

گفتم : (( تو؟))

گفت : (( آره ،ورقه ات را بياور تا خودم برايت امضاء كنم .))

گفت : (( الان كه نمي شود ، مي خواهم بروم سر كار.))

گفتم : (( پس كي؟ آخر پس كي؟ ))كه ديدم دارم با خودم حرف مي زنم .همين موقع در زير زمين باز شد، من زود كاغذم را قايم كردم ، مبصر بود ، همان جا جلوي در توي روشنايي ايستاد و گفت : (( رحيم !))من صورت مبصر را نمي ديدم . نور بيرون چشمهايم را ميزد. دوباره گفت : ((رحيم بيا بيرون)) من اشكهايم را پاك كردم وراه افتادم.

مبصر گفت : (( بيا برويم سر كلاس ، آقا رحماني منتظر است.))

مي خواستم بگويم : (( آقا رحماني، چكارم دارد؟ ))

اما نتوانستم . بغض راه گلويم را گرفته بود . رحيم همان طور كه از پله ها بالا مي رفت، گفت : (( بچه ها بهش گفتند كه تو بابا نداري .آقا رحماني خيلي ناراحت شد ، گفت برو بيارش سر كلاس .))

به راهرو كه رسيدم ،ديدم آقا رحماني جلوي در كلاس ايستاده ومنتظر من است . من سرم را پايين انداختم وپايم را شل كردم . درست همين موقع زنگ خانه را زدند ،من يك نگاه تندي به آقا رحماني انداختم وزود فرار كردم طرف حياط.

حتي پشت سرم را هم نگاه نكردم ، يك راست رفتم سر مزار بابا. سر ظهر آنجا رسيدم ، قبرستان خلوت خلوت بود . هيچ كس نبود ، من ترس برم داشت ، اما تا قبر بابام را ديدم ، ترسم ريخت. نشستم روي قبر ، ورقه ام را از جيبم در آوردم ، باد ورقه را از دستم قاپيد و برد روي قبر ها. من دويدم دنبالش، آن را گرفتم وباز رفتم نشستم سر قبر بابا . ورقه را گذاشتم روي سنگ قبر و گفتم : ((بابا، آمده ام ورقه ام را امضاء كني، خودت گفتي كه بيا ، حالا هم بايد امضاء كني ، يالا امضاء كن يالا امضاء كن!...))

بي خود گريه ام گرفت ، هي گريه كردم وهي بابابام حرف زدم. گفتم : امضاء كن ، يالا امضاء كن. آنقدر حرف زدم كه خوابم برد . يعني هنوز خوابم نبرده بود، انگار هنوز داشتم با خودم حرف مي زدم ، كه ديدم يكي دارد تكانم مي دهد. نگاه كردم ديدم آقا رحماني است ، ورقه اي توي دست او بود . نمي دانم كي از دستم بيرون كشيده بود كه من نفهميده بودم . گفت : (( بده خودم امضاء مي كنم ، پسرم )) خودكارش را درآورد. رپايين ورقه را امضاء كردو دا دست من . من دستم دراز نمي شد كه ورقه را از دست او بگيرم. ورقه توي باد تكان مي خورد ، آقا رحماني خودش ورقه را گذاشت توي جيبم .

باد بعد از ظهر ، كه توي قبرستان هو مي كشيد، خاكها را به هوا بلند مي كرد وچشمها را مي سوزاند. موها ي آقا رحماني هم پريشان شده بود، وغبار خاكستري رنگي رويش را پوشانده بود.

 

عموزاده خليلي،فريدون قصه ها وبچه ها(ج-پنجم) ، سازمان انتشارات كيهان ،تهران،

چاپ دوم، 1375.