شل...2

تنها پاهای کثیفی دارم.

شما افکار لطیف و مطبوعی دارید.

اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف.

 

پاهای کثیفی دارم،

که دیگر خیلی دیر شده است که آنها را تمیز کنم.

پاهایی کثیف

کثیف، به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد.

اما عزیزم، می دانی چیزی کم خواهی داشت

بدون پاهای کثیف من.

 

 

پاهای کثیفی دارم

که نمی توان آنها را به شکل اول درآورد.

پاهای کثیفی دارم

که از خود رد کثیفی به جا می گذارند،

به همین دلیل، در پی جایی هستم

که برافروخته نشم

بخاطر پاهای کثیفم.

 

پاهای بزرگ کثیفی دارم

که همچنان بزرگ می شوند

پاهای کثیفی دارم

آنها هستند که مرا راه می برند

اگر زمین قلبی داشت، می توانستم احساس کنم

ضربانش را با کف پاهای کثیفم.

 

4) مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

 

در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،

آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.

عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد

که او گریه می کرد یا نه.

همه ی معتادها و همه ی علاف ها

و همین طور همه ی کافه دارها

دور تختش جمع بودند.

 

وصیت کرد

تا تکلیف اموالش را روشن کند

و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

 

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،

بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.

خانه ام را

به یک آدم مستمند بدهید

و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.

پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

گفت: «جوجه خروس هایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواهد.

شعرهایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواند.

زیر کافه برایم قبری بکنید،

و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.

همه را شاد و شنگول کنید[1]

در لحظه ای که من مردم،

و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،

بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.

گیتارش را فروختیم

در کافه ی گوشه ی خیابان

به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.

موادش را دود کردیم.

پول هایش را خرج کردیم،

شعرهایش را دور ریختیم.

باب نوارهایش را برداشت،

و اِد کتاب هایش را،

و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

 

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

5) پیشنهاد صلح

 

فرمانده کلی[2] به فرمانده گور[3] گفت:

«آیا باید این جنگِ احمقانه رو ادامه بدیم؟

آخه، کشتن و مردن حال و روزی برای آدم باقی نمی ذاره.»

فرمانده گور گفت: «حق با شماست.»

 

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

«امروز می تونیم به کنار دریا بریم

و تو راه چند تا بستنی هم بخوریم.»

فرمانده کلی گفت: «فکر خوبیه.»

 

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:

«تو ساحل یه قلعه ی شنی می سازیم.»

فرمانده گور گفت: «آب بازی هم می کنیم.»

فرمانده کلی گفت: «پس آماده شو بریم.»

 

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

«اگه دریا طوفانی باشه چی؟

اگه باد شن ها رو به هر طرف ببره؟»

فرمانده کلی گفت: «چقدر وحشتناکه!»

 

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:

«من همیشه از دریای طوفانی می ترسیدم.

ممکنه غرق بشیم.»

فرمانده کلی گفت:

«آره، شاید غرق بشیم. حتی فکرش هم ناراحتم می کنه.»

 

 

 

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:

«مایوی من پاره است.

بهتره بریم سر جنگ و جدال خودمون.»

فرمانده گور گفت: «موافقم.»

 

بعد فرمانده کلی به فرمانده گور حمله کرد،

گلوله ها به پرواز درآمد، توپخانه ها به غرش.

و حالا، متأسفانه،

نه اثری از فرمانده کلی مونده و نه از فرمانده گور.

 

 بدبین

 

همه می گویند من بدبینم

همه فکر می کنند من دیوانه ام

ظاهراً به من لبخند می زنند

اما از ته دل می خواهند سر به تنم نباشد.

آنها در قهوه ام سم می ریزند،

و در سوپ جو من خرده شیشه،

در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازند

و توی شیرینی گردویی ام کثافت کاری می کنند.

 

سر درآوردن از همه ی اینها

کار مشکلی است.

ببین، پدرم یک دختر کوچولو می خواست

و مادرم دوقلو.

و پدربزرگم از هیتلر خوشش می آمد،

پس هر کاری که من کرده ام اشتباه بوده.

اما حالا دیگر می خواهم کار را تمام کنم،

با اینکه لبخند می زنی،

اما می دانم از این شعر بدت می آید.

آره... می دانم که فقط گوش می دهی

چون نمی خواهی احساساتم را جریحه دار کنی

اما به محض اینکه رفتم

به زیپ شلوارم که باز است، می خندی.

 

تو در قهوه ام سم می ریزی

و در سوپ جو من خرده شیشه.

تو در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازی،

و توی شیرینی گردوییم کثافت کاری می کنی

می دانم!

خودت را به آن راه نزن.

می دانم...

می دانم!

می دانم.

 

 

7) بالاخره می میری

 

خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی

از خودت مراقبت می کنی.

نیازهایت را برآورده می کنی.

خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،

تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،

همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.

و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب ببینی.

 

صابون هایی که تن را تمیز می کنن.

افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.

مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.

اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.

زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]

و خوردن قرصای نیروزا.

اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها

بالاخره قصه به پایان می رسه...

میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.

دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.

خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،

و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.

میگساری هم که نکنی، باز می میری.

 

دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری.

از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،

باز می میری، آخرش می میری.

بالاخره می میری،دست آخر می میری.

آخرش می میری.

 

می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،

اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.

توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری.

از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.

می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،

خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری.

حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری.

 

می تونی اون بالا، تو آسمون، پی ِ بشقاب پرنده بگردی

شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.

 

بالاخره می میری، در نهایت می میری.

آخر، یک زمانی، می میری.

با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس

می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری.

 

دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.

روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.

می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،

اما همین که یَخِت را باز کنن، بالاخره می میری.

می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری.

به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.

می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی،

آزمایش ایدز، و تست ورزش بدهی،

به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی.

و تا صدسال زنده بمانی

اما بالاخره می میری.

 

سرانجام، در آخر کار می میری.

در نهایت، خواه ناخواه می میری.

پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری

قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،

چون بالاخره، در آخرکار می میری.

 

 

 

8) صدهزار دلار پول خرد

 

یکشنبه بانک رو زدم،

باید پول هایی که نصیبم شده ببینین.

تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه بیارم،

خب، معلومه، برای اینکه وزنشون خیلی زیاد بود

 

بالاخره نشستم تا اونا رو بشمرم،

برام خیلی عجیب بود،

اون همه سکه ی گرد کوچولوی قهوه ای،

جلوی چشمام قل می خوردن.

 

صدهزار دلار پول خورد دارم،

دریغ از یک اسکناس یا پول درشت،

فکر نمی کنم هیچ آدم پولداری،

مشکلی مثل من داشته باشه.

 

فکر نمی کنم که این

پایان خوبی برای دزدی باشه.

صدهزار دلار پول خرد دارم،

و هربار باید یکی ازین پول خردها را خرج کنم!

 

استیک باید خیلی خوشمزه باشه،

طعم آبجو از یادم رفته،

چه کنم، شاید به من شک کنن،

وقتی که هشتصد تا سکه برای غذا بپردازم.

 

انگار باید دوباره این پا و آن پا کنم،

و یک بسته آدامس دیگه برای خودم بخرم.

خدایا! صدهزار دلار پول خرد دارم،

اما مثل بی پول های ولگرد زندگی می کنم!

 

صدهزار دلار پول خرد دارم،

دریغ از یک اسکناس یا پول درشت،

فکر نمی کنم هیچ آدم پولداری،

مشکلی مثل من داشته باشه.



[1] این جمله معادل جمله ی Get everyone high آورده شده است

[2] Clay

[3] Gore

شل...1

پاهای کثیف

 

شل سیلوراستاین

 

 

 

 

 

 

مقدمه

 

شلدون آلن سيلوراستاين‏، شاعر، نويسنده، كاريكاتوريست، آهنگ ساز و خواننده ي آمريكايي در 25 سپتامبر 1930 در شيكاگو به دنيا آمد و در دهم ماه مي سال 1999، بر اثر حمله ي قلبي، در اتاق خوابش درگذشت. او يك دختر و يك پسر داشت: دخترش شوشانا در يازده سالگي از دنيا رفت. شوشانا درزبان عبري يعني گل رز. سيلوراستاين كتاب نوري در اتاقك زير شيرواني را به او تفديم كرده است.

پسرش ماتيو كه در زمان مرگ پدر 12 سال داشت، وارث 20 ميليون دلار دارايي پدرش شد.

شل پس از فراغت از تحصيل در دبيرستان روزولت، وارد دانشگاه ناوي پاير شد و به تحصيل در رشته ي هنر پرداخت. ولي پس از يك سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شيكاگو رفت و در رشته ي هنرهاي زيبا تحصيل كرد و پس از آن براي تحصيل در رشته ي زبان انگليسي در دانشگاه روزولت نام نويسي كرد. پس از سه سال به اجبار به سربازي رفت و ديگر به دانشگاه بازنگشت. مي گفت، از اينكه به دانشگاه رفته پشيمان است: «مي توانستم دنيا را ببينم، ولي وقتم را در دانشگاه روزولت تلف كردم.»

شل سيلوراستاين در سپتامبر 1953 در لباس سربازي به ارتش آمريكا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به كره منتقل كردند. در دوران سربازي، به شعر و كاريكاتور روي آورد. سرباز وظيفه شناسي نبود و اغلب با افسران مافوقش درگير مي شد.

مهمترين كتابهاي سيلوراستاين كه به فارسي نيز ترجمه شده، عبارتند از:

لافكاديو(شيري كه جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جايي كه پياده رو تمام مي شود، نوري در اتقك زير شيرواني، بالا افتادن، يك زرافه و نصفي، در جستجوي قطعه ي گم شده، آشنايي ِ قطعه ي گمشده با دايره ي بزرگ، كتاب الفباي عمو شلبي، راهنماي پيشاهنگي عمو شلبي، باغ وحش عمو شلبي،كي يك كرگدن ارزون مي خواد؟

اين كتاب هشت قطعه از شعرها و ترانه هاي اجتماعي شل سيلوراستاين است كه از ميان دوازده آلبوم برگزيده شده اند.

اين ترانه ها اغلب لحني عاميانه و محاوره اي دارند كه سيلوراستاين آنها را با صداي خود يا همراه ديگران اجراء كرده است.

 

 

 1) 25 دقيقه به رفتن

 

چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم.

25 دقيقه وقت دارم.

 

25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود.

24 دقيقه وقت دارم.

 

آخرين غذاي من كمي لوبياست.

23 دقيقه مانده است.

 

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها.

آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم.

 

به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد.

بيست دقيقه ي ديگر باقي است.

 

كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.»

نوزده دقيقه مانده است.

 

به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم.

هيجده دقيقه وقت دارم.

 

رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد.

هفده دقيقه باقي است.

 

مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن.

حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.»

 

وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.»

م م م م ... پانزده دقيقه مانده است.

 

اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن.

چهارده دقيقه وقت دارم.

 

پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد،

در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده.

 

از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است.

دوازده دقيقه‌ي ديگر وقت دارم.

 

چوبه‌ي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد.

يازده دقيقه وقت دارم.

 

چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد.

ده دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.

در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده.

 

اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم.

هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم.

هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند.

شش دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ...

پنج دقيقه ي ديگر باقي است.

 

يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد.

چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم.

سه دقيقه ي ديگر باقي مانده.

 

مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است.

دو دقيقه ي ديگر وقت دارم.

 

صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم.

يك دقيقه ي ديگر مانده است.

 

و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م...

 

 

 

2) پسری که اسمش سو[1] بود

 

سه ساله بودم که بابام از خانه رفت،

چیز زیادی برای من و مادر نگذاشت...

تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه ی خالی مشروب

از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد، سرزنشش نمی کنم.

اما بدترین کارش این بود که:

قبل از رفتن، نامم را گذاشت: سو.

 

خب، لابد می دانست که این کار او واقعاً مسخره است،

و چه حرف های خنده داری، که ازین بابت، پشت سر آدم می زنند.

انگار که باید در سراسر عمرم، با این موضوع، در کشمکش باشم.

بعضی دخترها زیرجُلکی به من می خندیدند و عرق شرم بر پیشانیم می نشست،

بعضی پسرها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم.

ببین، برای پسری که نامش سو باشد، زندگی کردن چندان آسان نیست.

 

البته، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم.

مشتهام محکم شد و هوشم زیاد.

حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم.

اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام

که همه جا را زیر پا بگذارم

و مردی که این نام عجیب را روی من گذاشت، بکشم.

 

در قلب تابستان، وقتی که با مشقت زیاد به گاتلینبرگ[2] رسیده بودم

و گلویم خشک شده بود

فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم.

در یک رستوران قدیمی، در خیابانی گِل آلود،

پشت میزی نشسته بود و با دگمه سردستش ور می رفت،

همان سگ کثیفی که نامم را سو گذاشته بود.

 

خب، این مار پدر نازنین من است

از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت، متوجه شدم

با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت، شناختمش.

خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود،

نگاهش کردم و به وحشت افتادم،

گفتم: «من سو هستم! چطوری! همین حالا کلکت را می کنم!»

محکم کوبیدم، درست وسط چشم هاش،

افتاد، اما با کمال تعجب

ازجا برخاست و با چاقو تکه ای از گوشم را برید.

یک صنلی برداشتم و حواله ی چانه اش کردم

با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان

توی  ِگل و خون و آشغال، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم.

 

ببین، من با مردهای قوی تر هم دست به یقه شده ام،

اما یادم نمی آید، چه وقت،

مثل الاغ لگد می زد و مثل تمساح گاز می گرفت.

می خندید و بد وبیراه می گفت،

می خواست دست ببرد به طرف هفت تیرش

که من زودتر از او دست به کار شدم.

ایستاده بود، به من نگاه می کرد و لبخند می زد.

 

گفت: «دنیا بالا و پایین داره،

اگر کسی بخواد از پسش برآد، باید جون سخت باشه.

چون می دونستم که نمی تونم کنارت بمونم و کمکت کنم،

اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم.

می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای و یا بمیری،

همین اسم باعث شد که تو قوی بشی.»

 

گفت: « بیخود با من سرشاخ می شی،

از من متنفری و حق داری منو بکشی

اگر این کار رو هم بکنی، سرزنشت نمی کنم.

اما قبل از مردنم باید از من تشکر کنی،

برای خاطر اون همه بدجنسی و جسارتی که در چشم هات موج می زنه

چون من همون کسی هستم که اسمت رو گذاشت سو

 

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم،

صدا زدم پدر، و او هم گفت، پسرم.

و سرانجام تغییر عقیده دادم.

و حالا به او فکر می کنم،

هر وقت که کار می کنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم.

و اگر زمانی پسری داشته باشم، گمان می کنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج!

یا هر اسمی غیر از سو! برای اینکه هنوز از این اسم متنفرم!

 

3) پاهای کثیف

 

آه، پاهای کثیفی دارم

نمی توانم تمیزشان کنم.

پاهای کثیفی دارم

برای اینکه

مدت زیادی

در خیابان های کثیف[با این و آن] دست به یقه می شدم

من با پاهای کثیف از آنجا می آیم.

 

پاهای کثیفی دارم

که به آنها افتخار نمی کنم.

پاهایم کثیفند

ولی نمی توانم از آنها جدا شوم.

شاید کثیف کنم

ملافه های تمیز و قشنگت را، عزیزکم

با پاهای کثیفم.

 

در زندگیم، در این دنیا

تنها پاهای کثیفی دارم.

از میان تمامی آنچه می توانستمبه دست آورم



[1] Sue  سو اسم دختر است

[2] Gatlinburg

درود

از در در آمدی و من ازخود به در شدم          گویی کزین جهان به جهان دگر شدم

تا رفتنش ببینم م گفتنش بشنوم                از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم..............

شاملو و شاهنامه

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد

مدتی تنبلی کردم و چند مشکل هم مزید بر علت...ببخشید...

تابستان بدی بود و چند خاطره ی تلخ و بدترین آن رتبه ۳۲ در آزمون اعزام به خارج که نفر آخر قبولی

رتبه ۳۰ بود...

عزیزی تولدم راتبریک گفت...سپاس بسیار...آذری بر جان من زد که مپرس

 

 

نقد یا نفی شاهنامه - انتقادی از شامل, - نویسنده:؟

 

به نام و نیروی و یاری دادار اورمزد ریومند فرهمند و به نام خداوندگار زبان پارسی فردوسی بزرگ و به خوشنودگی امشه سپندگان و تندرستی و دیر زیوشی بهدینان مزدیسنان و همگی نیکان و با درود بر شما سروران گرامی.

چندی پیش در تارنگار آرسته و پربار دوست گرامی ام آقای محمد شجاعی نسیم شرق آگاه شدم که سرودین ( شاعر ) بزرگ کشورمان احمد شاملو در یک سخنرانی تمام فرهنگ و ارزش های ایران را زیر سوال برده است. جای بسی تاسف است که کمونیست ها و توده ای ها توانستند اینگونه مغز هایی را اسیر خود کنند و از آنان برای رسیدن به آرمان های خود بهره ببرند. نخست از شما دوستان خواهش می کنم تا متن این سخنرانی را از اینجا بخوانید. سپس این نقد را از دیده بگذرانید. در این نوشتار با یاری از اندیشه های استاد جلیل دوستخواه در کتاب گران سنگ « حماسه ایران ، یادمانی از فراسوی هزاره ها » روشنگری خواهیم داشت درباره آنچه شاملو در سخنرانی اش و نوشته های پیامد آن در اشاره به درونمایه شاهنامه گفته و نوشته است.     

احمد شاملو با تجزیه و تحلیلی خام بر این باور بود که می تواند از شهرت خویش بهره ببرد و جوانان را یک شبه به سوی نظام کمونیستی هدایت کند. سخنرانی برکلی در  1990  در واقع تیر آخر او برای تحول در جامعه ایرانی و گردش به سوی مارکسیسم بود . او مانند سوسیالیستهای دیگر می دانست دو بنیاد اساسی در جوامع مانع رشد و ظهور مارکسیسم می شود. نخست سهش ( حس ) میهن پرستی و دوم مذهب. با نگاهی به آن سخنرانی در می یابید او هر دوبخش را هدف قرار داد. بدین گونه که اول با تجزیه و روشنگری بر دوران پیش از اسلام وبازگویی اندیشه های دیاکونوف (از بخش فرهنگی سوسیالیست های روسیه ) تمام تاریخ شاهنشاهی ایران از کوروش بزرگ تا آخر را رد و همه آنها را مشنگ و ملنگ می نامد و خداوندگار میهن پرستی و زبان پارسی جاوید نام فرزانه توس فردوسی بزرگ را هم با همان روشنگری حرامزاده می نامد. نیز همو موسیقی سنتی را عرعر خری می داند که در چاه تاریخ پیچیده و به گوش ما رسیده است!!!!! مذهب را هم در سخنرانی خود به مسخره می گیرد که کاری به آن ندارم.

تلاش شاملو در آستانه برگزاری کنگره هزاره فردوسی در ایران  برای رستاخیز فرهنگی بی نتیجه ماند. همان سال  سازمان جهانی یونسکو در یک اقدام جالب آن سال را به نام فرزانه توس فردوسی بزرگ نام گذاری کرد و داغی همیشگی بر پیشانی مخالفین او چسباند!

اکنون که با گوشه از چهره ی رازگونه احمد شاملو آشنا شدیم نقدی بر گفتار شرم آور او در برکلی خواهیم داشت.

در  پاسخ بدین پرسش شاملو که « می گوید چه کنیم. دست به ترکیب هیچ چیزی نزنیم . به ترکیب هیچ چیز نظر انتقادی نیندازیم که اهل دل نازک و شکنننده اند و تا گفتی غوره سردی شان می کند؟ » می گویم : نقد باید روشمند و استوار بر پایه های پژوهشی فراگیر و سنجیده باشد. هنگامی که سخنی نا بررسیده و ناپژوهیده دستاویز نقل قولی خود ساخته شود پژوهشی نادرست است و ناگزیر برآیندی جز انکار و نفی ارزش ها ندارد.

او یک استوره کهن هندو - ایرانی را که ریشه ها و بنیاد های آن از ریگ ودا تا اوستا گسترده است و دگردیسه یی از آن با زبان و بیان ساختار حماسه ای در شاهنامه آمده است را داستانی درباری و ساخته و پرداخته ی زورمندان و چیره دسـتان انـگـاشـتــه و « آژی دهاک سه کلی سه پوزه ی سه چشم » استوره را یک رهایی بخش و نو آور اجتماعی دانسته و چهره ی درخشان آزاده ایی چون کاوه را همتای شعبان بی مخ پشتیبان دربار و یاور شاهان خود کامه شمرده است.

او با آوردن دو بیت ساختگی و افزوده شده به گونه جداگانه نه در گذر داستان را نمونه می آورد و جستار بد آموزی شاهنامه و زن ستیزی فردوسی را پیش می کشد و شتابزده  بر کرسی داوری می نشیند  که : « در شاهنامه زن و اژدها هر دو ناپاک به قلم میروند و لایق فرو رفتن در خاک شمرده می شوند و هر سگی به سد زن و آنهم نه هر زن از خدا بی خبر به طور دقیق به سد زن پارسا ترجیح داده می شود. »

 

میپرسم : او از کدام شاهنامه سخن می گوید؟؟!! شاهنامه فردوسی یا شاهنامه ای که هر که خواست بنا به گرایش های مذهبی یا سیاسی خود چندین بیت را بر آن افزود.

آیا زن در سروده ها و آموزش های فردوسی به راستی همان است که در آن بیـت های « یاوه و شرم آور » از او سخن به میان آمده است ؟؟ یا فرانک یا سیندخت یا رودابه یا گردآفرید و منیژه و دیگران با آنهمه برازندگی و شایستگی و دلیری و مهرورزی و از خود گذشتگی و بزرگی در شاهنامه نیستند؟؟

هر گاه فردوسی به راستی بر این باور مسخره بود که زن همچون اژدهاست و او را باید در خاک کرد و سگی بر سد زن پارسا برتری دارد چگونه می توانست این همه زنان سزاوار و نیک منش را در گستره حماسه ی خویش جان بخشد و به پهنه ی تاریخ فرهنگ این مرز و بوم بیاورد؟؟ پس آن فرهیخته بانو ی مهربان کیست که در « شبی چون شبه روی شسته به قیر » شاعر سراسیمه از خاموشی مرگبار را با آوردن شمع و می و نار و ترنج و بهی و با چنگ نوازی و می گساری رامش می بخشد و داستانی دلپذیر از روزگاران کهن را بر او می خواند. می دانیم که زن بزرگوار فردوسی با زبان پهلوی و آشنایی داشته و با ترجمه نسک پهلوی کمک بزرگی به فردوسی کرده است و این حماسه جاویدان را که امروز به نام فردوسی می شناسیم به حق باید حماسه فردوسی و بانوی بزرگ منش او دانست.

فردوسی اندیشه ور و خرد ستای در وصف زنان نه تنها روی و موی پیکر و بالا و دیدار و آرایش و زیور آنها را به زیبایی و برازندگی می ستاید بلکه اندیشه و خرد آنان را نیز ارج می گزارد و از والا منشی و فرخندگی شان سخن می گوید :

خردمند مام فریدون چو دید       که بر جفت او بر چنان بر رسید

فرانک بد نامش و فرخنده بود       به مهر فریدون دل آگنده بود

 

 

آیا کاربرد واژه های و ترکیب های و عنوان هایی چون  « فئودال » و « ابوالقاسم خان » و « کلک  زن » و « حرامزاده » و « گربز » برای شاعر و سنخور آزاده و آزرمگین و نیک منشی چون حکیم فرزانه توس و انگاشت هایی از گونه ی « لومپین بی سر و پا » !!!! یا « خائن به منافع طبقاتی خویش » و « شعبان بی مخ » در توصیف کاوه آهنگر کاری است درست و سزاوار و برازنده ی کسی چون او؟؟!!

آیا اگر امروز کسی درباره زندگی و شعر خود شاملو واژه ها و تعبیر ها و عنوان هایی چون « بوژوا » یا « خرده بورژوا » یا « احمد آقا » یا  « آمیرزا احد » را به کار برد یـا او را « از هنرمندان وابسته به دربار پهلوی » و کسی که « کعبه ی آمال خود را در غرب جست و جو می کند » لقب دهد از این لجن پراکنی های بی شرمانه آزرده خاطر نمی شود؟؟!!

او شاهنامه را کتاب و ستایش نامه ی شاهان می داند. این دیگر نیاز به دلیل و برهان آوردن و سوگند خوردن ندارد که شاهنامه بر خلاف نامش کتاب شاهان نیست. زیرا نخست در آن از بد کنشی ها و نابخردی پادشاهانی چون کاووس و افراسیاب و گشتاسپ و ضحاک سخن رفته است. نیز میدانیم که شاهنامه آیینه ی فرهنگ و اخلاق ایرانی در فراسوی هزاره هاست. این نگاه جانب دارانه و نکوهیده و نابخرادانه ای است که شاهنامه را « تاج نامه » یا « ستایش نامه شاهان » بدانیم. در داستان رستم و سهراب داریم :

تهمتن بر آشفت با شهریار      که چندین مدار آتش اندر کنار !

همه کارت از یکدیگر بدترست       ترا شهریاری نه اندر خورست

چه خشم آورد؟ شاه کاووس کسیت؟     چرا دست یازد به من توس کیست؟

زمین بنده و رخش گاه من است       نگین گرز و مغفر کلاه من است

به هر سخن شاهنامه یادگاری است ارجمند و ارزش آن بر بخردان پویشده نیست. اگر چه مارکسیست و کومونیست از بین رفتند ولی ایران جاوید خواهد ماند.

فرجامید به خشنودی اهورا مزدا. پاینده و جاوید باد ایران.

شادی و رامش نیاکان ایران زمین و فردوسی بزرگ.

ایدون باد. ایدون تر باد.

 

 

 

 

به نام خدا

خطبه هجدهم:

1.نکوهش اهل رای (خود محوری در قضاوت):

 

     دعوایی نسبت به یکی از احکام اجتماعی نزد عالمی می برند که با رای خود حکمی صادر می کند. پس همان دعوا را نزد دیگری می برند که او درست بر خلاف رای اولی حکم می دهد. سچس همه قضات نزد رئیس خود که آنان را به قضاوت منصوب کرده جمع می گردند. او رای همه را بر حق می شمارد!.* در صورتی که خدایشان یکی ، پیغمبرشان یکی و کتابشان یکی است .

     آیا خدای سبحان آنها را به اختلاف امر فرمود که اطاعت کردند؟ یا آنها را از اختلاف  پرهیز داد و معصیت خدا نمودند؟

   2.مبانی وحدت اسلامی:

 

    آیا خدای سبحان دین ناقصی فرستاد و در تکمیل آن از آنها استمداد کرده است؟ آیا آنها شرکاء خدایند که هرچه میخواهند در احکام دین بگویند و خدا رضایت دهد؟

    آیا خدای سبحان دین کاملی فرستاد پس پیامبر (ص) در ابلاغ آن کوتاهی ورزید؟ در حالی که خدای سبحان می فرماید )): ما در قرآن چیزی را فرو گذار نکردیم. )) و فرمود :(( در قرآن بیان هر چیزی   است. )) و یادآور شد که :(( بعض قرآن گواه بعض دیگر است و اختلافی در آن نیست. ))

     پس خدای سبحان فرمود :(( اگر قرآن از طرف غیر خدا نازل می شد اختلاف های زیادی در آن     می یافتند. ))

     همانا قرآن دارای ظاهری زیبا و باطنی ژرف و نا پیدا است ، مطالب شگفت آور آن تمام نمی شود و اسرار نهفته آن پایان نمی پذرد و تاریکی ها بدون قرآن بر طرف نخواهد شد.

 

 

*آنها که بعد از پیامبر (ص) از عترت فاصله گرفتند ، حلال را حرام و حرام را حلال می کردند و به خود اجازه می دادند که با قیاس و رای خود احکام دین را به دلخواه تغییر دهند. برای مثال تنها عمر در دوران حکومت ده ساله خود نودوچهار حلال را حرام اعلام کرد و نسبت به حج تمتع و متعه گفت :(( تا دیروز حلال بود ، من امروز ان را حرام می دارم. ))

 

 

 

پایان

سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی                 بدان مردم دیده روشنایی

خطبه ای از امام علی (ع)

به نام خدا

خطبه هجدهم:

1.نکوهش اهل رای (خود محوری در قضاوت):

 

     دعوایی نسبت به یکی از احکام اجتماعی نزد عالمی می برند که با رای خود حکمی صادر می کند. پس همان دعوا را نزد دیگری می برند که او درست بر خلاف رای اولی حکم می دهد. سچس همه قضات نزد رئیس خود که آنان را به قضاوت منصوب کرده جمع می گردند. او رای همه را بر حق می شمارد!.* در صورتی که خدایشان یکی ، پیغمبرشان یکی و کتابشان یکی است .

     آیا خدای سبحان آنها را به اختلاف امر فرمود که اطاعت کردند؟ یا آنها را از اختلاف  پرهیز داد و معصیت خدا نمودند؟

   2.مبانی وحدت اسلامی:

 

    آیا خدای سبحان دین ناقصی فرستاد و در تکمیل آن از آنها استمداد کرده است؟ آیا آنها شرکاء خدایند که هرچه میخواهند در احکام دین بگویند و خدا رضایت دهد؟

    آیا خدای سبحان دین کاملی فرستاد پس پیامبر (ص) در ابلاغ آن کوتاهی ورزید؟ در حالی که خدای سبحان می فرماید )): ما در قرآن چیزی را فرو گذار نکردیم. )) و فرمود :(( در قرآن بیان هر چیزی   است. )) و یادآور شد که :(( بعض قرآن گواه بعض دیگر است و اختلافی در آن نیست. ))

     پس خدای سبحان فرمود :(( اگر قرآن از طرف غیر خدا نازل می شد اختلاف های زیادی در آن     می یافتند. ))

     همانا قرآن دارای ظاهری زیبا و باطنی ژرف و نا پیدا است ، مطالب شگفت آور آن تمام نمی شود و اسرار نهفته آن پایان نمی پذرد و تاریکی ها بدون قرآن بر طرف نخواهد شد.

 

 

*آنها که بعد از پیامبر (ص) از عترت فاصله گرفتند ، حلال را حرام و حرام را حلال می کردند و به خود اجازه می دادند که با قیاس و رای خود احکام دین را به دلخواه تغییر دهند. برای مثال تنها عمر در دوران حکومت ده ساله خود نودوچهار حلال را حرام اعلام کرد و نسبت به حج تمتع و متعه گفت :(( تا دیروز حلال بود ، من امروز ان را حرام می دارم. ))

 

 

 

پایان

زندگی حافظ

به نام خدا

 

شمس‏الدین محمد "خواجه حافظ شیرازی"، ملقب به لسان الغیب و ترجمان الاسرار، عارف، شاعر و غزلسرای بزرگ و بلند آوازه ایران، در سده هشتم هجری متولد شده است.ا ز تاریخ تولد  مدت عمر و احوال حیات حافظ، آگاهی ما بسیار اندک است  در غالب مآخذ نام پدرش را “بهاء‏الدین” نوشته‏اند. تذکره نویسان نوشته‏اند که نیاکان او از کوهپایه اصفهان بوده‏اند و نیای او در روزگار حکومت “اتابکان سلغری” از آن جا به شیراز آمده و در همان شهر ساکن شده‏اند و نیز چنین نوشته‏اند که پدرش “بهاء‏الدین محمد” بازرگانی می‏کرد و مادرش ا ز اهالی کازرون بوده و خانه ایشان در دروازه کازرون بود.

 

ولادت حافظ در اول قرن‏های هشتم هجری و حدود سال ۷۲۷ در شیراز اتفاق افتاد. پس از مرگ “بهاء‌الدین” پسران او پراکنده شدند، ولی “شمس الدین محمد” که خردسال بود، با مادر در شیراز ماند و روزگار آن دو به تهی‌‏دستی می‏گذشت، به‏همین سبب حافظ همین‏ که به مرحله‏ای از رشد رسید، در نانوایی محله به نانوایی مشغول شد‏، تا آن که عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب‏خانه کشانید و به تفضیلی که در “تذکره میخانه” آمده است، وی چندگاهی ایام را بین کسب معاش و آموختن سواد می‏گذرانید. پس از آن شیوه زندگی حافظ دگرگون شد و او درجرگه طالبان علم درآمد و مجالس‏ درس عالمان و ادیبان زمان را در شیراز درک کرد و به  تتبع و تفحص در کتاب‏های مهم دینی و ادبی پرداخت و “محمد گلندام” معاصر و جامع دیوانش او را چندین بار در مجلس درس “ قوام الدین ابوالبقاء”، “عبدالله بن محمد بن حسن اصفهانی شیرازی“(م ۷۷۲ هجری) مشهور به “ابن النفعیه نجم”، عالم و فقیه بزرگ عهد خود، دیده و غزل‏های او را در همان محفل علم واجب شنیده است. چنان‏که از سخن “محمد گلندام” برمی‏آید، “حافظ” در دو رشته از دانش‏های زمان خود یعنی علوم شرعی و علوم ادبی کار می‏کرد و چون استاد او “قوام الدین”، خود عالم به قرات سبع بود، طبعا حافظ نیز در خدمت او به‏حفظ قرآن با توجه به قرائت‏های چهارده گانه ممارست می‏کرد واتخاذ تخلص حافظ نیز از همین اشتغال نشات کرده است.

روزگار جوانی حافظ مصادف بود با امارت “جلال الدین شاه شیخ ابوالاسحاق اینجو“(۷۷۴ تا ۷۵۴ ه ـ ق) در فارس. این پادشاه که ممدوح حافظ شد، پادشاهی هنرپرور، با ذوق و عشرت دوست بود، در سال ۷۴۴ ه - ق بر فارس مستولی شد و خطبه و سکه به نام خود کرد. اما “امیر مبارزالدین مظفر” که مردی متعصب و بی‌رحم بود، با او رقابت داشت. قساوت او تا به این حد بود که توسط دو فرزند خود یعنی ”شاه شجاع” و برادرش ”محمود مظفری“ به وضع دردناکی کور شد (سال ۷۵۴ ه- ق). پس از منازعات بسیار شیراز را گرفت و ۴ سال بعد اصفهان را نیز از دست او خارج ساخت و او را اسیر کرده و به شیراز آورد. در آن جا او را به دست یکی از دشمنان قدیمی‌خود که خون پدر را نیز می‏خواست، همراه با پسر یازده ساله‏اش به قتل رسانید. به هر حال حافظ از عهد او، رجال عصر او و خوشی‏های روزگار پادشاهی او، با شوق و علاقه بسیار در غزل‌هایش یاد کرده است.

 

دوره دوم زندگانی حافظ، مصادف با روزگار حکومت “امیرمبارزالدین محمد مظفر” بوده که دوران تشویش خیال این شاعر بزرگ و شاعران بزرگ و دانشمندان دیگر بوده است، زیرا به تعبیر خواجه از شمشیر او خون می‏چکید و او که خود را “خسرو غازی” پادشاه غازی می‏نامید به قول “محمود کتبی”، مورخ معروف “آل مظفر” هفتصد- هشتصد نفر را به دست خویش گردن زده بود و در سختگیری و تعصب آیتی بود و بدیهی است که چنین شخصی خوش آیند خاطر شاعری بلندنظر و آسان گیر و رند و دشمن ریا و سالوس نمی‏افتاد. اما پسران او شاه “شجاع” و شاه “منصور”، مورد توجه و ممدوح حافظ بوده‏اند، نیز سلاطین دیگر “آل مظفر” چون شاه “یحیی”، شاه “محمود” و “زین العابدین” و همچنین “سلطان اویس” و “سلطان احمد ایلکانی” که در تبریز و بغداد حکومت داشته‏اند، همه در اشعار او یاد شده و شاعر روی هم رفته آن‌ها را ستوده است. اواخر عمر حافظ مصادف با استیلای “ امیر تیمور گورکانی” بر فارس بوده است و اگر ملاقات و دیداری، او با حافظ داشته، اواخر عمر شاعر بوده است.

گویند، چون “امیر تیمور” فارس را تسخیر کرد و شاه منصور را کشت، خواجه حافظ شیرازی را طلب کرد، چون حاضر شد، “تیمور” آثار فقر را در چهره او نمایان دید. گفت: ای حافظ ! من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کردم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم و تو آن را به یک خال هندو می‌بخشی. می‏گویی:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                     به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ گفت: از آن بخشندگی‏هاست که بدین روز افتاده‏ایم!

 

گذشته از مباحث مربوط به توحید و خداشناسی و بیان وحدت هستی و علاوه بر اصل رندی و خوش باشی، مساله ای که ذهن حافظ را به خود مشغول داشته، بیزاری از ریا و سالوس است که به تجهیز، خرمن دل و دین ریاکاران و مردمان را سوخته و خواهد ساخت. حافظ با آن که با صوفیه به ویژه آن گروه که پشمینه پوشی را دکان زراندوزی و صید قلوب ساده عوام ساخته‏اند، نظر خوشی ندارد، در برخی موارد کلام او یادآور مطالب و مقاصد صوفیه است و معلوم می‏گردد که با اصل عرفان و تصوف نزاعی ندارد و خود او نیز سالک آن راه است. نزاع او با کسانی است که این اندیشه عالی و مذهب والا را دکان ساخته‏اند و خرید و فروش می‏کنند. او چندین قصیده عالی و چند منظومه کوتاه محکم و تعدادی قطعات و رباعیات نیز سروده است. اما شهرتش بیشتر در غزل سرایی است و معمولا غزلیات او را کمال این نوع سخن و از هرحیث اوج غزل فارسی می‏شمارند و به ویژه استادی او در سرودن غزل‏های عارفانه به پایه‌‏ای رسیده که تاکنون کسی به مقام او نرسیده است. در سراسر دیوان حافظ غزل‏های عرفانی بسیاری می‏توان یافت که حتی برخی از غزل‏ها که ظاهرا غزل عاشقانه است، می‏توان تعزلی عارفانه شمرد.

 

رند در لغت به معنی زیرک، حیله گر، ریاکار و بی مبالات است. ولی در اصطلاح عارفان و صاحب دلان و اهل شهود معنای آن “ آن که ظاهر خود را در ملامت دارد و اندرونش سالم باشد. ”لیکن حقیقت رندی به ویژه نزد حافظ یک جنبه، یک بعد ندارد و بلکه ابعاد گوناگون دارد، از آن جمله تجاهل العارف و غنیمت شمردن وقت، ثبات عقیده و مخالفت با دمدمی ‌بودن، انتخاب شیوه عشق و وجدان بر طریقه عقل و برهان، ظرافت طبع و رد خشونت، فرهیخته بودن و به پختگی کوشیدن اعتقاد به جبر و ریشخند به کسانی که به قدر عقیده دارند، بلندی ایثار و تسامح و نداشتن تعصب، سبکباری و ترک جهان گفتن و رهایی از حرصی و هوای نفس است که به همه این موارد، حافظ توجه داشته است. حافظ رند است، یعنی عارفی است که پیش از رسیدن به وادی رندی در ایستگاه‏های مختلف اندیشه توقف کرده، ولی از همه آن‌ها عبور کرده و به رندی رسیده است. به عبارت دیگر، می‏توان گفت که زمانی مانند بسیاری دیگر همه چیز را کامل و بی عیب دیده و اعتقاد بر این داشته است که دور فلک به شیوه عدل است و همچنین باور داشته است که باید آدمی‌دل خوش باشد به این که ظالم راه به مقصود نمی‌برد.

غزل حافظ، هم دارای سطوح عاشقانه چون غزل سعدی است، هم دارای سطوح عارفانه چون غزل عطار و مولانا و عراقی و هم از سوی دیگر وظیفه اصلی قصیده را که مدح است بر دوش دارد. از این رو شعر حافظ نماینده هر سه جریان عمده شعری قبل از اوست و قهرمان شعر او، هم معبود و هم معشوق و هم ممدوح است. شعر حافظ در محور عمودی، بیشتر دنیوی و عاشقانه یا مدحی است و مضامین مختلف از جمله عرفان در محورهای لفظی است و کسانی که شعر او را عرفانی می‌دانند به محور افقی توجه دارند، یعنی ابیات او را مستقل می‏پندارند. در این که بین ابیات حافظ ارتباط هنری ظریفی است هیچ شک نیست. اما باید توجه داشت که ارتباط طولی با وحدت موضوع فرق می‏کند و ارتباط ابیات او با هم گاهی از طریق تداعی واژه‏ها و معناها است. آن چه شعر او را از شعر شاعران گروه تلفیق جدا می‏کند، علاوه بر لطف خدادادی سخن این است که حافظ، شاعری سیاسی و مبارز هم هست و با زبان ایهام و طنز به مسائل حاد اجتماعی دوره خود پرداخته است و با نوع شاهان متظاهر و زاهدان ریایی و صوفیان دروغین به مبارزه ای جانانه مشغول بوده و از این رو شعر او پراز اشاره‏های تاریخی به اوضاع و احوال عصر اوست که بسیاری از آن‌ها برما مجهول است. از سوی دیگر او در به کارگیری زبان ادبی یعنی استفاده کامل از بدیع و بیان و ایجاد روابط متعدد موسیقایی و معنایی بین کلمات گوی سبقت را از همگان ربوده است. در بدیع لفظی بیشتر به انواع جناس و سجع و در بدیع معنوی به انواع ایهام از قبیل ایهام تناسب، ایهام تضاد، ایهام ترجمه و تبادر و ایهام جناس و استخدام توجه دارد و در بیان عمده توجه او به استعاره تثبیه و سمبل است و از طرف دیگر شعر او از تلمیح به نکات و آموزه‏های عرفانی و قرآنی خالی نیست. ایهام در حافظ غوغایی است و بسامد آن از همه صنایع بیشتر است  به نحوی که برخی آن را مختصه اصلی سبک حافظ شمرده‏اند.

 

انواع مختلف ایهام در اشعار حافظ به گونه‏ای است که این دیدگاه وجود دارد که حافظ برای اولین بار این صنعت را کشف کرده است. دیگر از مشخصات عمده شعر حافظ، طنز است که آن را در همه زمینه‌ها از جمله در زمینه خیالی به کار برده است و در زمینه‌های فکری گاهی خیام را به یاد می‏آورد. اما به طور کلی دیوان حافظ خلاصه‏ای از همه جریانات مهم و عهده ادبیات پیش از او است. او به شعر همه شاعران بزرگ مخصوصا به اشعار معاصران خود نیمی ‌از شاعران گروه تلفیق توجه داشت و بسیاری از غزلیات او اقتفای غزلیات آنان است. اما علو بیان ادبی او به همه نمونه‌های اصلی را تحت شعاع قرار می‌دهد.

 

 

پدید اورنده : فرهاد سهیلی

دبیرستان علامه حلی ملارد شهریار استان تهران

چند هدیه از سهراب سپهری

یایش

دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد

هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند

روزن روزن

ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

ما هسته پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سرما

باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید بپیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، بر هم تاب ، بر هم پیچ :

شلاقی کن ، و بزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان پسپردیم ، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب از تابش تو ، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما ، همه تو

ما چنگیم: هر تار از ما دردی سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز

باشد که تهی گردم ، آکنده شویم از والا « نت» خاموشی

آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فراگیرد هستی ما را ، و دگر نقشی نشیند د ر ما

هر سو مرز هر سو نام

رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان

باشد که به هم پیوندد همه چیز ، باشد که نماند مرز، که نماند نام.

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است. گه گاه شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

در قیر شب

 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش و همی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد

نقش هایی کشیدم در روز ،

شب زه راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه ز دود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها ، پاها در قیر شب است.

زندگی نامه عنصری بلخی

تقدیم به دوست جهنمی

 

اداره آموزش و پرورش بخش ملارد

 

 

 

دبیرستان : علامه حلی

 

 

 

موضوع : عنصری

 

 

 

تهیه کننده : حسین احمد بیکی

 

 

 

رشته : ریاضی و فیزیک

 

 

 

کلاس : 1/3

 

 

 

پایه : سوم دبیرستان

 

 

 

تاریخ : 1388/1/20

 

 

 

دبیر راهنما : آقای ملا محمدی

 

 

 

 

زندگی نامه ی عنصری بلخی

1.تاریخ تولد خانواده نام و شهرت ذکر نام پدر و مادر همسر و فرزندان وضع زندگی

 

عنصری بلخی، ابوالقاسم حسن‌بن احمد عنصری بلخی سرآمد سخنوران پارسی در دربار محمود و مسعود غزنوی در سال 350 هجری قمری در بلخ متولد شد. زادگاهش شهر بلخ بود و از آغاز رندگی وی اطلاعات روشنی در دست رس نیست. از این رو که او در دربار نزد سلطان مسعود غزنوی بود از نظر مالی از دیگر شاعران بسیار سر بود. از این رو به او مقدم الشعرا می گفتند. چنانچه خاقانی شروانی در این باره گفته است :

شنیدم که از نقره زد دیگدان         ز زر ساخت آلات خوان عنصری

 

 

2.مراحل رشد و نمو در کودکی دوران میانسالی کهن سالی پیری و مرگ

 

همانطور که در بند اول ذکر شد از دوران کودکی او اطلاعات زیادی در دسترس نیست ولی این را میدانیم که پس از تحصیلات ابتدایی به کار بازرگانی اشتغال یافت که در این عرصه موفق نبود و در یکی از سفرها اموالش توسط راهزنان غارت شد. پس به ناچار باز به فکر تحصیل افتاد. عنصري توسط يکي از برادران سلطان محمود به دربارغزنويان راه يافت و پس از گذشت زمان کوتاهي عنوان ملکالشعرايي دربار را از آن خود کرد و در رأس حدود چهارصد نفر از سخنوران و شاعران قرار گرفت. عنصري در دربار محمود چنان ثروتي جمع کرد که زبانزد شعراي بعدي گشت،عنصری در سال 431 هجری قمری درگذشت.

 

 

3.رویدادهای مهم زندگی سفرها دیدارها حوادث و اتفاقات مهم

 

از رویدادهای مهم زندگی این شاعر میتوان به نامفقی او در امر بازرگانی اشاره کرد و دیگر غارت شدن کاروانیان او توسط راهزنان و دیگر ورود به دربار مسعود غزنوی توسط امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی. چنانکه از اشعار اومعلوم ميشود اطلاعاتش تنها منحصر به ادب و شعر نبود،بلکه وي مخصوصاً از علوم اوايل که در قرن چهارم هجري در خراسان رايج بود اطلاعات کافي داشته است . عنصري بنابر قول مشهور بوسيله امير نصربن ناصرالدين نزد سلطان محمود تقرب يافت . و ظاهراً ورود او به دربار محمود در سالهاي نخستين سلطنت آن پادشاه بوده است و بسبب همين قدمت و سابقه و نيز از آنجا که معرف او برادر سلطان بود و همچنين بر اثر تفوق در علم و ادب و شعر، در نزد سلطان تقرب بسيار يافت و در شمار ندماي سلطان درآمد. و بسبب همين تقرب و تقدم بر شعرا، عنصري ثروت بسيار فراهم آورد، چنانکه به مال و نعمت بسيار در ميان شاعران بعد از خود مشهور بود. عنصري در غالب سفرهاي جنگي محمود با وي همراه بود و برخي از قصايدش در وصف همين سفرهاي جنگي است . در دوره سلطان مسعود نيز عنصري مقام و مرتبه خود را حفظ کرد و همچنان مقدم الشعرا به حساب مي آمد. وي از ميان ساير افراد خاندان سبکتکين به امير نصر برادر سلطان محمود تعلق بسيار داشت . عنصري آن طور که از اشعار او پيداست مردي بلندهمت و بزرگمنش بود.

 

 

4.آثار

 

میگویند عنصری سی هزار بیت سروده است که اکنون تنها اندکی بیش از دو هزار بیت از او باقی نمانده است. وي غير از ديوان خود منظومه هايي نيز داشته است به نام : شادبهر و عين الحياة، وامق و عذرا، خنگ بت و سرخ بت . عنصري شاعري توانا و هنرمند بود و بر اثر احاطه به ادب عربي گاه مضامين خود رااز شاعران بزرگ عرب زبان پيش از خود اقتباس کرده است ، ليکن چنان رنگ تازه و هيئت جديد بدان بخشيده است که صورت نخستين در آن ديده نميشود.

 

 

5.نمونه آثار

 

در وصف بهار: (دیوان عنصری بلخی صفحه 15)

 

طبع او طبع بهار آمد كه دايم همچو او

گلبراست و گل نگار و گل كش و گل پرور است

گر همي گل پرورد طبع بهاران كار اوست

طبع او گل پرورد زيرا كه گل را مادر است

چون بهار آيد ز طبع او دمد ني ريح گل

اين بهار از گل دميده ست اين از آن نيكوتر است

 

 

در مدح ساطان محمود غزنوی: (دیوان عنصری بلخی صفحه 1)

 

چه فايده ست ز نقش بهار و پيكر او

كه از هواش جمالست و از بخار نوا

اگر هواش بدين روزگار تازه كند

بروزگار خزان هم هوا كندش هبا

بهار نعت خداوند  خسرو عجم است

كه بوستان شد ازو طبع و خاطر شعرا

بهار معني رنگ و بهار حكمت بوي

بهار عقل ثبات و بهار كوه بقا

 

 

حال به آوردن اشعاری میپردازیم که سایر شاعران بزرگ در وصف عنصری بلخی سروده اند:

 

گر فرخي بمرد چرا عنصري نمرد
پيري بماند دير و جواني برفت زود.

لبيبي .


تو همي تابي و من بر تو همي خوانم بمهر
هر شبي تا روز ديوان ابوالقاسم حسن
اوستاد اوستادان زمانه عنصري
عنصرش بي عيب و دل بي غش و دينش بي فتن .

منوچهري .


اي حجت زمين خراسان بشعر زهد
جز طبع عنصريت نشايد بخادمي .

ناصرخسرو.


بخوان هر دو ديوان من تا ببيني
يکي گشته با عنصري بحتري را.

ناصرخسرو.


برطرز عنصري رود و خصم عنصري است
کاندر قصيده هاش زند طعنهاي چست .

خاقاني .


کو عنصري که بشنود اين شعر آبدار
تا خاک بر دهان مجارا برافکند.

خاقاني .


بر رقعه نظم دري قايم منم در شاعري
با من بقايم عنصري نرد مجارا ريخته .

خاقاني .


مرا خود چه باشد زبان آوري
چنين گفت شاه سخن عنصري .

سعدي .

 

منابع

ذبیح‌الله صفا. تاریخ ادبیات در ایران. چاپ سوم، تهران

و موتورهای جستجوی Google و Yahoo