یایش

دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد

هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند

روزن روزن

ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

ما هسته پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سرما

باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید بپیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، بر هم تاب ، بر هم پیچ :

شلاقی کن ، و بزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان پسپردیم ، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب از تابش تو ، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما ، همه تو

ما چنگیم: هر تار از ما دردی سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز

باشد که تهی گردم ، آکنده شویم از والا « نت» خاموشی

آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فراگیرد هستی ما را ، و دگر نقشی نشیند د ر ما

هر سو مرز هر سو نام

رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان

باشد که به هم پیوندد همه چیز ، باشد که نماند مرز، که نماند نام.

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است. گه گاه شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

در قیر شب

 

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش و همی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها

سر به سر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد

نقش هایی کشیدم در روز ،

شب زه راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه ز دود

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها ، پاها در قیر شب است.