درگذشت استاد فرشیدورد

 

 

 

خبر درگذشت خسرو فرشیدورد، استاد ادب فارسی، ده روز پس از مرگ او، آن هم از طریق یک وبلاگ منتشر شد.

 

محمدرضا ترکی، شاعر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه تهران در وبلاگ خود، فصل فاصله، نوشته که خسروفرشیدورد حوالی روز چهارشنبه نهم دی (سی ام دسامبر) در خانه سالمندان نیکان در شمال تهران در گوشه تنهایی و بیماری درگذشته است، همه خبرگزاریها هم این خبر را از وبلاگ آقای ترکی نقل کرده اند.

 

تخصص وی دستور زبان و نگارش فارسی بود و در نقد ادبی و سبک شناسی نیز صاحب نظر بود، علاوه بر مقالات متعدد، از او بیش از شانزده عنوان کتاب در همین زمینه ها و همچنین دو مجموعه شعر با عنوانهای "حماسه انقلاب" و "صلای عشق" برجای مانده است، کتاب "صلای عشق" علاوه بر مجموعه اشعار، حاوی مقدمه ای در معرفی شعر فارسی امروز نیز هست.

 

با اینکه خسرو فرشیدورد بیشتر با عنوان ادیب و محقق در حلقه های ادبی و دانشگاهی شهرت دارد اما میان توده های مردم، پرآوازه ترین اثر او غزلی است با مطلع: این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست ...بسیاری از فارسی زبانان و بخصوص فارسی زبانان دور از دیار و ساکن غربت، این غزل را زبان حال خود می بینند و با آن انس زیاد دارند، اما اغلب آنان نمی دانند که سراینده اش کیست.

 

بسیاری از آنانی که نام خسرو فرشیدورد برایشان آشنا نیست شاید از یاد برده اند که در کتاب آیین نگارش دوران دبیرستان خود، درسی با عنوان گرته برداری داشته اند که به قلم وی بوده است.

 

این مقاله، شیوه درست برگردان کردن اصطلاحات و اسامی خاص خارجی را به زبان فارسی به شیوه ای محققانه و عملی به دانش آموزان می آموخت و شاید اگر این درس، خوب خوانده و پس داده می شد و آموزه هایش آویزه گوش می گشت، امروز شاهد بسیاری از نادرستی ها و سردرگمی ها در ترجمه هایی که از متون خارجی در کتابها و رسانه ها می شود نبودیم.

 

خسرو فرشیدورد بیش از هرچیز دغدغه حفظ میراث کهن زبان فارسی را داشت، شیوه شاعری و دیدگاههای نقادانه اش هم متأثر از همین دغدغه او بود.

 

خسرو فرشیدورد بیشتر زندگی خود را در تنهایی سپری کرد و شخصیتی گوشه گیر داشت،

 

------------------------------

 

غزلی از خسرو فرشیدورد

 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

 

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت

 

هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

 

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

 

لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

 

در دامن  بحر خزر و ساحل گیلان

 

موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

 

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

 

عطری ست که در نافه آهوی ختن نیست

 

آواره ام  و خسته و سرگشته و حیران

 

هرجا که روم  هیچ کجا خانه من نیست

 

آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست

 

دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

 

 

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

 

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

 

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

 

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

 

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

 

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

 

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

 

چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

 

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

 

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

 

این شهر عظیم است ولی شهر غریب است

 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 

آنچه خواندید گزیده ای از اخباری است که درباره استاد عزیز دانشگاه تهران منتشر شده است. هنوز نشنیده ام که کسیُ جایی خبری از وی داده باشد. حق استادی سالیان بر گردن مان داشت. و از آخرین افراد نسل گذشته بود. همیشه تنها بود. و تنها مرد و ما را در غم خود گذاشت. دلم می خواست می دانستم و ولو لحظه ای بغض سالیانم را در کنارش جاری می ساختم. جوانی هایم را در کلاسش گذرانده بودم و خوب یا بد هرچه بود استادم بود و همیشه برایش احترام قائل بودم و هستم. دلم سوخت که تنها مرد و من و شاگردان دیگرش خبر نشدیم. دلم سوخت که حتی یک بار نامش را از صدا و سیمای ایران نشنیدم. بزرگ مردی که عاشق ایران بود و به گمان خود هر چه می گفت و می کرد برای ایران بود.

 

نسخه ای از کتاب در گلستان خیال حافظ خود را به من داده بود. دوست داشت که رشته تخصصی ام را دستور بردارم و من زیر بار نرفتم. اما هرگاه استاد را با آن قامت کشیده و استوار می دیدم حسی از احترام و مهابت به من دست می داد. تنهایی اش را درک نمی کردم و حالا هم پس از مرگش در تنهایی باز نمی فهمم.

 

متأسفم که پس از گذشت بیست روز از مرگش خبر را می شنوم و یا بهتر بگویم می خوانم. خجالت زده ام که نتوانستم از وی و دانشش سخنی بگویم. یادش گرامی و روحش قرین رحمت باد.