منابع آزمون دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه های ایران

این منابع پیشنهادی است و ....................

 

منابع آزمون دکتری ادبیات

معانی: دکتر شمیسا. احمد کامل نژاد. اشرف زاده و علوی مقدم(سمت) . کزازی

بیان: شمیسا. احمد کامل نژاد. اشرف زاده و علوی مقدم(سمت) کزازی

بدیع: شمیسا. احمد کامل نژاد. کزازی

بدیع از دیدگاه زیباشناسی: دکتر وحیدیان

صناعات ادبی: فنون و صناعات ادبی :همایی

معالم البلاغه: دکتر رجایی(دانشگاه شیراز) جواهر البلاغه:ترجمه هم شده است

هنجار گفتار؟

آیین سخن:صفا

روش گفتار: ؟

آرایه ادبی(دبیرستان)

آثار دکتر عباس ماهیار شامل عروض ،مرجع شناسی و...نشر قطره و سمت

دستور:

دستور:خیام پور دستور زبان فارسی: وحیدیان(سمت) دستور :انوری گیوی

انتشارات فاطمی ۲ جلد دستور زبان (پنج استاد) دستور زبان فارسی و دستورتاریخی زبان فارسی:خانلری توصیف ساختمان دستور زبان فارسی(باطنی)

تاریخ ادبیات:

گزیده تاریخ ادبیات ایران. دکتر ترابی

مختصری در تاریخ تحول نظم و نثر پارسی: صفا(ققنوس)

مرجع شناسی:

غلامرضا ستوده(سمت) نورالله مرادی (فرهنگ معاصر)

سبک شناسی:

بهار۳ جلد شمیسا ۲جلد نثر و نظم

عروض و قافیه

عروض و قافیه: وحیدیان(نشر دانشگاهی) دکتر شمیسا شاه حسینی

فرهنگ عروضی شمیسا کامل احمد نژاد

عربی:

قرآن(معنی و تجزیه ترکیب) نهج البلاغه( معنی و تجزیه و ترکیب) دکتر شهیدی فیض الاسلام آیتی گزیده آن از دکتر محمد مهدی جعفری یا آموزش نهج البلاغه.. از همین مولف– ترجمه مبشر زاده

اشعار عربی مرزبان نامه. کلیله . گلستان(توضیحات) جهانگشا. مبادی العربیه۴جلد. با توضیح و شرح حسینی - نحو برای دانشجو و صرف برای دانشجو دکتر رادمنش جوارهر الادب :احمد هاشمی. معجم الاعراب القرآن الکریم: طنطاوی

مجانی الحدیثه. تجزیه و ترکیب قرآن ( قم) (ده سوره)

زبان انگلیسی:

تاریخ ادبیات ادوارد براون دایره المعارف اسلام تاریخ ادبیات آریان پور

ادبیات فارسی از عصر جامی تا روزگار ما:شفیعی کدکنی. ترجمه حجت الله اصیل

گرامر در حد تافل

English for the students of humanities (انتشارات سمت)

متون نظم:

۱- شاهنامه: کزازی . انتشارات سمت جوینی.۳جلد دانشگاه تهران

حماسه رستم واسفندیار :جوینی غمنامه رستم و سهراب :شعار. انوری

۲- مثنوی: شرح مثنوی شریف۳جلد :فروزانفر(دفتر اول)

شرح مثنوی شریف:سید جعفر شهیدی( انتشارات علمی و فرهنگی) ۱۰جلد

شرح مثنوی : کریم زمانی(انتشارات اطلاعات) ۶ جلد

۳- بوستان: شرح دکتر غلامحسین یوسفی شرح دکتر انزابی نژاد و قره بگلو

۴- منطق الطیر:شفیعی کدکنی(سخن) انزابی نژاد و قره بگلو

صادق گوهرین (انتشارات علمی و فرهنگی) اشرف زاده(انتشارات اساطیر)

تصحیح و شرح کاظم دزفولیان(طلایه) فرهنگ نوادر لغات و تعبیرات عطار :اشرف زاده

۵- حافظ: حافظ نامه : بهاء الدین خرمشاهی حافظ: خطیب رهبر (سفی علیشاه)

فرهنگ اشعار حافظ: احمد علی رجایی (انتشارات علمی)

۶- حدیقه:تعلیقات حدیقه: مدرس رضوی(انتشارات علمی) آب آتش فروز :اشرف زاده

گزیده حدیقه: راشد محصل (انتشارات جامی)

۷- مخزن الاسرار: بهروز ثروتیان . برات زنجانی پرده سحر سحری:انزابی نژاد

۸- دیوان ناصرخسرو: تحلیل اشعار ناصر خسرو:مهدی محقق (دانشگاه تهران)

سی قصیده: مهدی محقق . شرح کامل دیوان ناصر خسرو: دکتر شعار و کامل نژاد

۹- دیوان مسعود سعد:گزیده لسان(انتشارات علمی و فرهنگی) گزیده اشرف زاده

(انتشارات اساطیر) گزیده : توفیق سبحانی

۱۰- دیوان خاقانی: شرح دشواریهای خاقانی۲جلد. رخسار صبح:کزازی(نشر مرکز)

بزم دیرینه عروس: معصومه معدن کن گزیده عباس ماهیار گزیده های سجادی

سوزن عیسی: سجادی

۱۱- دیوان صائب: بانو کریمی(زوار) گزیده موئتمن گزیده : محمد قهرمان

متون نثر:

۱- تاریخ بیهقی: خطیب رهبر۳ج (مهتاب) دیبای خسروانی: یاحقی و سیدی

۲-گلستان سعدی:غلام حسین یوسفی.(انتشارات خوارزمی) خزائلی

۳- کشف المحجوب: انتشارات طهوری با مقدمه قاسم انصاری گزیده محمود عابدی

۴- جهانگشای جوینی: گزیده شعار(قطره) شرح مشکلات جهانگشا:احمد خاتمی

شرح انزابی نژاد(درحال انتشار)

۵- مرصادالعباد: محمد امین ریاحی. گزیده انزابی نژاد

۶- چهار مقاله: به سعی علامه قزوینی. محمد معین انزابی نژاد

۷- کلیله و دمنه: مجتبی مینوی(دانشگاه تهران ) گزیده انزابی نژاد(جامی)

گزیده خطیب رهبر گزیده پیام نور در دو جلد همراه باچهار مقاله

۸- سفرنامه : ناصر خسرو به کوشش نادر وزین پور(امیر کبیر) دبیر سیاقی

۹- مرزبان نامه: خطیب رهبر( انتشارات صفی علیشاه)

منابع کمکی:

معیار الاشعار: فرهنگ اصطلاحات عرفانی:سجادی شرح ابن عقیل

داستان داستانها شرح مشکلات دیوان انوری و مفلس کیمیا فروش

گلشن راز.. مسعود سعد: اشرف زاده و توفیق سبحانی

غزلیات شمس: شفیعی کشف الاسرار: رکنی و دکتر انزابی.

قابوسنامه: یوسفی مقامات حریری: انزابی در سایه سار احادیث

 

زندگی نامه خواجوی کرمانی

 

 

 

 

 

 


جمهوری اسلامی

 

 

وزارت آموزش و پرورش

سازمان آموزش و پرورش شهرستانهای استان تهران

 

مدیریت آموزش و پرورش ناحیه2 شهرستان شهریار

 

آموزشگاه علامه حلی شهریار

 

 

موضوع تحقیق:

زندگی نامه خواجوی کرمانی

 

 

پژوهشگر:

پدرام پرندآور

 

پایه تحصیلی:

 سال سوم ریاضی و فیزیک

 

 

 

 

 

سال تحصیلی 89-88



 

زندگی نامه    خواجوی کرمان

تاریخ تولد،خانواده،نام و شهرت،ذکر نام پدر و مادر،همسروفرزندان و وضع خانوادگی

ابولعلا کمال الدین محمد بن علی کرمانی متخلص به خواجو که یکی از شاعران برجسته ی ایران است در نیمه شب یکشنبه بیستم ذی الحجه سال 689 هجری چشم به جهان گشود.پدر خواجو نامش علی بن محمود بوده او یکی از اکابر معروف کرمان است که نام خواجو را ابولعلا ملقب به کمال الدین نهاد.در بعضی روایات نام او را افضل الدین نوشته اند که صحیح نمی باشد.

خواجو را به دليل هنر نمايي هايش در عالم شعر «نخل بند شاعران» لقب داده اند.

 

مراحل رشد و نمودر کودکی  در کودکی و نوجوانی،شرح دوره ی میان سالی، کهن سالی،پیری ومرگ

روزگار خردی و جوانی خواجو به کسب علوم متداول آن دوران ودر یافتن رموز شاعری که از آغاز جوانی بدان ذوق تمام داشت در کرمان سپری شده است. هنوز پسر بچه اي بيش نبود كه شايستگي خود را با سرودن قصيده تاريخ حمام يزد نشان داد. اين قصيده بر ديوارهاي اين بنا نقش شد و براي هميشه باقي ماند.در اشعار این استاد گرانمایه آثار ظهور حوادث شگفتی از این زمان نمودار نیست.خواجو که محل زادگاه خود را در آن عصر و زمان برای زندگانی خویش شایسته نمی دید بار سفر بسته و مرغ روحش را به پرواز درآورد.

خواجو در سال ٧٥٣ هجری وفات يافت و در شيراز مدفون گرديد.قاضی احمد وفات خواجو را چنین شرح داده است که شیخ ابوسحق روزی خواجو را به تالار خود دعوت می کند و در جمع بزرگان خویش یک طبق زر و سیم گرانبه را به خواجو پیش کش می کند درهمان حال مولانا حالش متغیر می شود و در دم جان به جان آفرین تسلیم می نماید. وی را در جوار دروازه قرآن شيراز بر دامنه‌ی کوه الله‌اکبر دفن کرده‌اند.

 

 

 

رویداد های مهم زندگی ،سفر ها ،دیدارها،حوادث واتفاقات مهم و ...

او پس از آنكه دوران كودكي را در زادگاه خود پشت سر گذاشت در پي كسب علم و كمال به سير آفاق و انفس پرداخت و قسمت اعظم زندگي اش را پياده به سير و سياحت گذراند.

در ضمن ، مسافرت خواجو به ملاقات ,علاءالدوله سمنانی متوفی در 736ه.ق که از بزرگان صوفیه ی آن عصر به شمار می رفت. نائل آمدهاز او کسب فیض نمود وحلقه ی ارادت او را به گوش کرد.مدتی هم در شیراز برای کسب کمال بیشتر به خدمت علماء و فضلای آن دیار رسید و بعد به کازرون رفت و به خدمت امین الدین محمد کازرونی رسید و از انفاس روح افزاری این عارف بزرگ و روشن ضمیر بهره برد.

خواجو در هنگام آغاز مسافرتش به نام سلطان ابو سعید شروع به نظم مثنوی هما وهمایون کرده بود وآرزو داشت پس از پایان مسافرتش و اتمام این منظومه،آن را تقدیم پادشاه ابو سعید کند، در سال 723 مثنوی اش در بغداد تمام شد و حدود سه سال و اندی بعد خواجو به تبریز رفت تا پاداش کارش را بگیرد، لیکن ابوسعید در سال 736وفات یافته بود.   

در همين سالها با حافظ دوستي و ارتباط نزديك يافت و به سال و تجربه شعري بر حافظ پيشي داشت.

 

ویژگی جسمی،روحی،اخلاقی و اجتماعی

خواجو از شعرائی است که ضمن غزل سرایی مدح گو و قصیده سرا هم بوده و از این راه خواسته مزیّتی عالی بیابد و این آرزو به وضوح از اشعارش پدیدار است. در دیوان وی هجو کم است وآنچه ملاحضه می گردد چنان که گفته شد راجع به ایام جوانی است و در این ایّام جوانی بی حرص و طمع نبود و هر چه از ممدوح می ستد توقّع بیشتر داشت و از این رو به این و آن زیاد توسّل می کرد.

خواجو از شعرای معصار در اشعار خود یاد نکرده و پیداست اعتنایی به آنان نداشته و در مقابل خویش ناچیز می شمرده حسّ غرور کما بیش در اشعارش ظاهر و همچنین زهد و ریاضت در آثارش پدیدار است.

 

 

تحصیلات ،استادان،محیط تحصیل،درجات علمی تحقیقات  و...

وی فضايل مقدماتی را در کرمان کسب کرد و سپس راهی شيراز شد و از محضر پرفيض علمای آن ديار توشه‌ها اندوخت. او چندی نيز در اصفهان رحل اقامت افکند.همچنان که ذکر شد از استادانش می توان به علاءالدوله سمنانی متوفی در 736ه.ق وشیخ امین الدین محمّد کازرونی  اشاره کرد.

آثار،مقالات،شرکت در همایش ها،سخن رانی ها و...

از آثارش می توان به سام نامه و ديوان بزرگي شامل 20 هزار بيت و 6 مثنوي به نام های

هماي و همايون: در سال (732 ه‍ ق) به نام «بهادر خان» و «غياث الدين محمدوزير» منظم شده است.   

گل و نوروز: در سال 742 ه‍ ق بنام پسر پادشاه خراسان. 

روضة الانوار: به نام «شمس الدين محمد» وزير شاه نوشته است.

كمال نامه: كه مطالب عرفاني به نام خود شاه نوشته شده است.

گوهر نامه: به نام يكي ديگر از شاهان به نام «بهاء الدين» نوشته شده به سال (746 ه‍ ق).

 5 مثنوي اخير روي هم خمسه خواجو را تشكيل مي دهند. كه ابيات آن حدود 11 هزار بيت است.

 

اندیشه ها،افکار،سبک و شیوه ی  نویسندگی و ...

خواجوی کرمانی درمثنوی از نظامی پيروی می‌کند ولی روان‌تر از او می‌سرايد..

ديوان او داراي وجه هاي ممتاز است كه شامل نغز و معما هم هست و بعلاوه قصيده هاي زيادي در نعت ائمه (ع) و بالاخص حضرت علي (ع) سروده است. در غزلياتش از سبك عراقي و سعدي پيروي كرده است.  

كتابش با تفكرات شروع نمي شود بلكه وي با داستانهاي دو زوج دلباخته «هماي و همايون» و «گل و نوروز» آغاز سخن مي كند.  

خواجو مداح «سلطان ابوسعيد خان چنگيزي» بوده، سپس بواسطه حضور در خدمت جمعي از مشايخ از آن كار دست كشيد و طريق انزوا پيش گرفت.

 

نمونه آثار

اينك چند بيتي از سروده هاي او

 

بلكه آنست سليمان كه زملك آزاد است  

پيش صاحبنظران ملك سليمان باد است  

 

كه اساسش همه بي موقع و بي بنياد است  

خيمه انس مزن بر در اين كهنه رباط   

 

نو عروس است كه در عقد بسي داماد است  

دل در اين پيرزن عشوه گر دهر مبند 

 

چه توان كرد اين سفله چنين افتاده است 

هر زمان مهر فلك بر دگري مي افتد

 

مرو از راه كه آن خود دل فرهاد است 

گر پر از لاله سيراب بود دامن كوه  

 

خرم آنكس كه بكلي ز جهان آزاد است 

حاصلي نيست بجز غم به جهان خواجو را

فهرست منابع

1-دیوان کامل خواجوی کرمانی- بامقدمه ی استاد دکتر حسن انوری - به کوشش سعید قانعی-چاپ چاپخانه آفتاب.

2-زندگینامه شاعران ایران و جهان- تالیف دفتر تحقیق و پژوهش آدینه سبز.

درودی دیگر

انر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم که هزار آفرین بر غم باد

 

روز زن و مادر

درود

 مدتی ویروسی بودم و....................

روز زن و مادر بر تمام بانوان اول و دوم و...........مبارک باد

پس هستی من ز هستی او است        تا هستم و هست دارمش دوست

روز زن و مادر

درود

 مدتی ویروسی بودم و....................

روز زن و مادر بر تمام بانوان اول و دوم و...........مبارک باد

پس هستی من ز هستی او است        تا هستم و هست دارمش دوست

همایش فردوسی

پی افکندم از نظم کاخی بلند                    که از باد و باران نیابد گزند

 

قابل توجه عاشقان فرهنگ و هنر ایران زمین

 

همایش بزرگ گرامی داشت شاهنامه

و حکیم ابوالقاسم فردوسی

 

سخنران:شاهنامه شناس فرزانه دکتر میرجلال الدین کزازی

همراه با نقالی استاد ترابی

 

زمان:شنبه 8/3/1389 ساعت 17

مکان:صفادشت – جنب شهرداری – فرهنگ سرای بعثت –سالن اجتماعات

 

 

حضور سبز فرهیختگان ارجمند را گرامی می داریم.

 

 

فرهنگ سرای بعثت

گروه زبان و ادبیات فارسی اداره آموزش و پرورش ملارد

ترانه ای از ایرج قنبری برای دوست جهنمی

حس پریدن

همیشه منتظرم..............................................

 

تو نبودی و من از دور

نگا تو نفس کشیدم

یاد تو نقاشی کردم

صداتو نفس کشیدم

 

حالا من موندم و حسرت رسیدن

حالا من موندم و فصل پر کشیدن

 

 

 

در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را می خورد.                                  بوف کور-صادق هدایت

بارم بندی زبان وادبیات فارسی دبیرستان

بارم بندی و بودجه بندی کتاب های زبان فارسی (1)،(2)،(39 عمومی و تخصصی

نام کتاب

درس های نوبت اول

درس های نوبت دوم

زبان فارسی(1)

1تا14

15 تا 18

زبان فارسی(2)

1تا14

15 تا 18

زبان فارسی(3) عمومی

1 تا 12

13تا 24

زبان فارسی (3) علوم انسانی

1 تا 14

15 تا 27

ارزشیابی مستمر:

-املای تقر

بارم بندی درس زبان و ادیبات فارسی (عمومی) –دوره پیش دانشگاهی

ریز موارد آزمون

نیمسالی

جبرانی

خود آزمایی(درک مطلب 5/2 تا 3 ،درک معنی و مفهوم متن 5/2 تا 4 ، محتوای در آمد ها 1 و نکات بلاغی (1 تا 2)

8

10

معنی و مفهوم نثر و شعر

4

6

تاریخ ادبیات و سبک شناسی

2

3

حفظ شعر

1

1

جمع

15

20

موارد ریز برای مطالعه آزاد می باشد:

درس 9 :فقط شعر (1)-نفحات صبح سعدی

درس 10:فقط شعر (2)-راه بی نهایت حافظ

درس 20:قسمت اول به بلبل

درس 22:قسمت دوم شعر تسلی خاطر جامی

درس 24: فقط متن افشین و بودلف

درس 30:صدای پای آب-از«چشم ها را شست ،جور دیگر . . .»-صفحه 206 و 207

بارم بندی درس ادبیات فارسی (1) رشته علوم انسانی-دوره پیش دانشگاهی

ریز موارد آزمون

نیمسالی

جبرانی

قافیه

5/2

3

عروض

6

9

نقد ادبی

5/6

8

جمع

15

20

 

بارم بندی درس ادبیت فارسی (2) رشته علوم انسانی-دوره پیش دانشگاهی

ریز مواد آزمون

نیمسالی

جبرانی

خود آزمایی(درک مطلب 5/2 تا 3 درک معنی و مفهوم متن 5/2 تا 4 ، محتوای در آمد ها  1و نکات بلاغی1 تا 2)

7

9

معنی و مفهوم نثر و شعر

4

6

تاریخ ادبیات و سبک شناسی

2

3

حفظ شعر

2

2

جمع

15

20

 

یری (10 نمره)       -فعالیت های کلاسی (2 نمره)        -پرسشهای کلاسی(2نمره)

-آزمون کتبی(4نمره)              -تهیه دفتر (2 نمره) 

ارزشیابی پایانی کتاب های زبان فارسی (1) و (2)

موضوع

نوبت اول

نوبت دوم

نیمه اول کتاب         نیمه دوم کتاب

شهریور

نگارش

5

1                      4

5

دستور

8

2                      6

8

زبان شناسی

4

1                      3

4

املا و بیاموزیم

3

1                      2

3

جمع

20

20

20

ارزشیابی پایانی کتاب های زبان فارسی (3) عمومی تخصصی

موضوع

نوبت اول

نوبت دوم و شهریور

نگارش

5

5

دستور

8

8

زبان شناسی

4

4

املا و بیاموزیم

3

3

جمع

20

20

بارم بندی و بودجه بندی کتاب های ادبیات فارسی(1) ،(2)،(3) عمومی و تخصصی

جدول بودجه بندی تدرس کتاب های ادبیات فارسی در نوبت اول و دوم

نام کتاب

درس های نوبت اول

درس های نوبت دمو

ادبیات فارسی(1)

1تا11

12تا24

ادبیات فارسی(2)

1تا 11

12تا24

ادبیات فارسی(3) عمومی

1تا11

12تا24

ادبیات فارسی(3) علوم انسانی

1تا 13

14تا27

 

بارم بندی دروس ادبیات ایران و جهان (1)و (2)

 

الف-ارزشیابی مستمر (تاریخ ادبیات ایران و جهان 1و 2) : پژوهش (10 نمره)- پرسش های کلاسی (4نمره)-آزمون کتبی(5نمره)-تهیه دفتر(1نمره).

ب-ارزشیابی پایانی تاریخ ادبیات ایران وجهان(1)

شماره درس

نوبت اول

نوبت دوم

شهریور

1

1

25/0

5/0

2

1

25/0

5/0

3

5/1

5/0

5/0

4

1

5/0

5/0

5

2

5/0

5/0

6

2

5/0

75/0

7

5/1

5/0

75/0

8

5/1

25/0

5/0

9

2

5/0

1

10

5/1

25/0

5/0

11

-

1

1

12

-

1

1

13

-

2

1

14

-

2

5/1

15

-

25/1

1

16

-

25/1

1

17

-

5/1

5/1

18

-

1

1

19

5/1

25/0

5/0

20

5/1

25/0

75/0

21

1

25/0

75/0

22

1

25/0

5/0

23

-

1

75/0

24

-

5/0

25/0

25

-

25/1

75/0

26

-

25/1

75/0

جمع

20

20

20

 

چند خطبه از امیر مومنان

شماره :1   سجاد آقا محمدي

خطبه 2

   وَ مِنْ خُطْبَهٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ بَعْدَ انْصِرافِهِ مِن صِفِّينَ: 

اءَحْمَدُهُ اسْتِتْماما لِنِعْمَتِهِ، وَ اسْتِسْلاما لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتِعْصاما مِنْ مَعْصِيَتِهِ، وَ اءَسْتَعِينُهُ فاقَهً الى كِفايَتِهِ انَّهُ لا يَضِلُّ مَنْ هَداهُ. وَ لا يَئِلُ مَنْ عاداهُ وَ لا يَفْتَقِرُ مَنْ كَفاهُ، فَانَّهُ اءَرْجَحُ ما وُزِنَ وَ اءَفْضَلُ ما خُزِنَ وَ اءَشْهَدُ اءَنْ لا الهَ الا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، شَهادَهً مُمْتَحَنا اخْلاصُها، مُعْتَقَدا مُصاصُهِّا، نَتَمَسَّكُ بِها اءَبَدا ما اءبْقانا، وَ نَدَّخِرُها لاَهاوِيلِ ما يَلْقانا فِانَّها عَزِيمَهُ الايمانِ، وَ فاتِحَهُ الاحْسانِ وَ مَرْضاهُ الرّحمنِ، وَ مَدْحَرَهُ الشِّيْطانِ.

وَ اءَشْهَدُ اءَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اءَرْسَلَهُ بِالدِّينِ الْمَشْهُورِ، وَ الْعِلْمِ المَاءثُورِ وَ الْكِتابِ الْمَسْطُورِ، وَ النُّورِ السّاطِعِ، وَ الضِّياءِ اللامِعِ، وَ الْاءَمْرِ الصّادِعِ. اِزاحَهً لِلشُّبُهاتِ، وَ احْتِجاجا بِالبَيِّناتِ، وَ تَحْذِيرا بِالْآياتِ، وَ تَخْوِيفا بِالمُثلاتِ وَ النّاسُ فِى فِتَنٍ انْجَذَمَ فِيها حَبْلُ الدّينِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوارِى الْيَقينِ، وَ اخْتَلَفَ النَّجْرُ وَ تَشَتَّتَ الْاءَمْرُ، وَ ضاقَ الْمَخْرَجُ وَ عَمِىَ الْمَصْدَرُ فَالْهُدى خامِلٌ، وَ الْعَمى شامِلٌ. عُصِىَ الرَّحْمنُ، وَ نُصِرَ الشَّيْطانُ، وَ خُذِلَ الْإ يمانُ، فَانْهارَتْ دَعائِمُهُ، وَ تَنَكَّرَتْ مَعالِمُهُ، وَ دَرَسَتْ سُبُلُهُ، وَ عَفَتْ شُرُكُهُ.

اءَطاعُوا الشَّيْطانَ فسَلكَُوا مَسالِكَهُ، وَوَرَدُوا مَناهِلَهُ، بِهِمْ سارَتْ اءَعْلامُهُ، وَ قامَ لِواؤُهُ فِى فِتَنٍ داسَتْهُمْ بِاءَخْفافِها، وَ وَطِئَتْهُمْ بِاءَظْلافِها وَ قامَتْ عَلى سَنابِكِها، فَهُمْ فِيها تائِهُونَ حائِرونَ جاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِى خَيْرِ دارٍ وَ شَرِّ جِيرانٍ، نَوْمُهُمْ سُهُودٌ، وَ كُحْلُهُمْ دُمُوعٌ، بِاءَرْضٍ عالِمُها مُلْجَمٌ وَ جاهِلُها مُكْرَمٌ.

وَ مِنْها وَ يَعْنِى آلَ النَّبِىَ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم :

هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَاءُ اءَمّرِهِ وَ عَيْبَهُ عِلْمِهِ وَ مَوئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ، وَ جِبالُ دِينِه ، بِهِمْ اءَقامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ وَ اءَذْهَبَ ارْتِعادَ فَرائِصِهِ.

مِنْها فى الْمُنافِقين :

زَرَعُوا الْفُجُورَ، وَ سَقَوْهُ الْغُرُورَ، وَ حَصَدُوا الثُّبُورَ، لا يُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَنْ هذِهِ الامَّهِ اءَحَدٌ وَ لا يُسوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ اءَبَدا، هُمْ اءَساسُ الدِّينِ، وَ عِمادُ الْيَقينِ، إ لَيْهِمْ يَفِى ءُ الْغالِى ، وَ بِهِمْ يِلْحَقُ التّالِى وَ لَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلايَهِ، وَ فِيهِمْ الْوَصِيَّهُ وَ الْوِراثَهُ، الآنَ اذْ رَجَعَ الْحَقُّ الى اءهلِهِ وَ نُقِلَ الى مُنتَقَلِهِ.

  ترجمه خطبه 2 :

   خطبه اى از آن حضرت (ع ) پس از بازگشتش از صفين : 

او را سپاس مى گويم و خواستار فزونى نعمت او هستم و بر آستان عزتش سر تسليم نهاده ام و خواهم كه مرا از گناه در امان نگه دارد. از او يارى مى جويم كه نيازمند آنم كه نيازم برآورد. هر كس را كه او راه بنمايد، گمراه نگردد و هر كس را كه با او دشمنى ورزد، كس زينهار ندهد، هركس را كه تعهد كند، بى چيز نشود كه تعهدش از هر چه به سنجش ‍ آيد، افزون است و از هر چه اندوختنى است برتر. و شهادت مى دهم كه خداوندى جز اللّه ، خداى يكتا نيست . يگانه است و بى هيچ شريكى .

شهادت مى دهم ، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيت همراه بود. بدان چنگ در مى زنم ، همواره تا آنگاه كه ما را زنده مى دارد و مى اندوزيم آن را براى روزهاى هولناكى كه در پيش داريم . چنين شهادتى نشان عزم جزم ما در ايمان است و سرلوحه نيكوكارى و خشنودى خداوند است و، سبب دور ساختن شيطان .

و شهادت مى دهم كه محمد (صلى اللّه عليه و آله ) بنده او و پيامبر اوست كه او را فرستاد با آيينى چون آفتاب تابنده ، پرآوازه و دانشى برتر و كتابى نوشته شده و فروغى تابان و پرتوى درخشان و فرمانى قاطع تا حق از باطل بازشناساند؛ و زنگ شبهت از دلها بزدايد. محمد (صلى اللّه عليه و آله ) براى اثبات پيامبرى خويش حجتها آورد و مردمان را با آيات كتاب خود بيم داد و با ذكر عقوبتها و كيفرها كه بر امتهاى پيشين رفته بود، بترسانيد.

مردمان در فتنه هايى گرفتار بودند، كه در آن رشته دين گسسته بود و پايه يقين شكست برداشته و مى لرزيد. هركس به چيزى كه خود اصل مى پنداشت چنگ زده بود. كارها پراكنده و درهم ، راه بيرون شدن از آن فتنه ها باريك ، طريق هدايت مسدود و كورى و بى خبرى آنسان شايع و همه گير كه هدايت را آوازه اى نبود. خدا را گناه مى كردند و شيطان را يار و ياور بودند. ايمان خوار و ذليل بود، ستونهايش از هم گسيخته و نشانه هايش دگرگون و راههايش ويران و جاده هايش محو و ناپديد.

همگان در راه شيطان گام مى زدند و از آبشخور او مى نوشيدند. به يارى اين قوم بود كه شيطان پرچم پيروزى برافراشت و فتنه ها برانگيخت و آنان را در زير پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود. آنان ، در آن حال ، حيرت زده و نادان و فريب خورده بودند و بهترين خانه ها(2) را بدترين همسايه . شبها خواب به چشمانشان نمى رفت و سرمه ديدگانشان سرشك خونين بود. آنجا سرزمينى بود كه بر دانايش چون ستوران لگام مى زدند و نادانش را بر اورنگ عزت مى نشاندند.

و از اين خطبه (در وصف آل محمد ص ):

آل محمد امينان اسرار خداوندند و پناهگاه اوامر او و معدن علم او و مرجع حكمت او و خزانه كتابهاى او و قله هاى رفيع دين او. قامت خميده دين به پايمردى آنان راستى گرفت ، و لرزش اندامهايش به نيروى ايشان آرامش يافت .

و از اين خطبه درباره منافقين

گناه مى كارند و كشته خويش به آب غرور آب مى دهند و هلاكت مى دروند. در اين امّت هيچ كس را با آل محمد (صلى اللّه عليه و آله ) مقايسه نتوان كرد. كسانى را كه مرهون نعمتهاى ايشان اند با ايشان برابر نتوان داشت ، كه آل محمد اساس دين اند و ستون يقين كه افراط كاران به آنان راه اعتدال گيرند و واپس ماندگان به مدد ايشان به كاروان دين پيوندند. ويژگيهاى امامت در آنهاست و بس . و وراثت نبوّت منحصر در ايشان . اكنون حق به كسى بازگشته كه شايسته آن است و به جايى باز آمده كه از آنجا رخت بر بسته بود.

 

 

 

شماره 2         عليرضا احمديان افشار

خطبه 3

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عليه السّلام
از خطبه هاى آن حضرت است

وَ هِىَ الْمَعْرُوفَةُ بِالشِّقْشِقِيَّة
معروف به شِقشِقيّه

اَما وَاللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ اَبى قُحافَةَ وَ اِنَّهُ لَيَعْلَمُ اَنَّ مَحَلّى مِنْها
هان! به خدا قسم ابوبكر پسر ابوقحافه جامه خلافت را پوشيد در حالى كه مى دانست جايگاه من در خلافت
مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحى، يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ، وَلايَرْقى اِلَىَّ
چون محور سنگ آسيا به آسياست، سيل دانش از وجودم همچون سيل سرازير مى شود، و مرغ انديشه به قلّه
الطَّيْرُ. فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْها كَشْحاً، وَ طَفِقْتُ اَرْتَأى
منزلتم نمى رسد. اما از خلافت چشم پوشيدم، و روى از آن برتافتم، و عميقاً انديشه كردم كه با
بَيْنَ اَنْ اَصُولَ بِيَد جَذّاءَ، اَوْ اَصْبِرَ عَلى طِخْيَة عَمْياءَ، يَهْرَمُ فيهَا
دست بريده و بدون ياور بجنگم، يا آن عرصه گاه ظلمت كور را تحمل نمايم، فضايى كه پيران در آن
الْكَبيرُ، وَ يَشيبُ فيهَا الصَّغيرُ، وَ يَكْدَحُ فيها مُؤْمِنٌ حَتّى يَلْقى رَبَّهُ!
فرسوده، و كم سالان پير، و مؤمن تا ديدار حق دچار مشقت مى شود!
فَرَاَيْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا اَحْجى، فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذًى،
ديدم خويشتندارى در اين امر عاقلانه تر است، پس صبر كردم در حالى كه گويى در ديده ام خاشاك بود،

وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً! اَرى تُراثى نَهْباً. حَتّى مَضَى الاَْوَّلُ لِسَبيلِهِ،
و غصه راه گلويم را بسته بود! مى ديدم كه ميراثم به غارت مى رود. تا نوبت اولى سپرى شد،
فَاَدْلى بِها اِلَى ابْنِ الْخَطّابِ بَعْدَهُ. ] ثُمِّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الاَْعْشى: [
و خلافت را پس از خود به پسر خطّاب واگذارد. ]سپس امام وضع خود را به شعر اعشى مثل زد:[
شَتّانَ ما يَوْمى عَلى كُورِها *** وَ يَوْمُ حَيّانَ اَخى جابِرِ
«چه تفاوت فاحشى است بين امروز من با اين همه مشكلات، و روز حيّان برادر جابر كه غرق خوشى است».
فَيا عَجَباً بَيْنا هُوَ يَسْتَقيلُها فى حَياتِهِ، اِذْ عَقَدَها لاِخَرَ بَعْدَ
شگفتا! اولى بااينكه در زمان حياتش مى خواست حكومت را واگذارد، ولى براى بعدخود عقد خلافت را جهت
وَفاتِهِ. لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها! فَصَيَّرَها فى حَوْزَة خَشْناءَ،
ديگرى بست. چه سخت هر كدام به يكى از دو پستان حكومت چسبيدند! حكومت را به فضايى خشن كشانيده،
يَغْلُظُ كَلْمُها، وَ يَخْشُنُ مَسُّها، وَ يَكْثُرُ الْعِثارُ فيها، وَ الاِْعْتِذارُ مِنْها.
و به كسى رسيد كه كلامش درشت، و همراهى با او دشوار، و لغزشهايش فراوان، و معذرت خواهيش زياد بود.
فَصاحِبُها كَراكِبِ الصَّعْبَةِ، اِنْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ،
بودن با حكومت او كسى را مى ماندكه بر شتر چموش سوار است، كه اگر مهارش را بكشد بينى اش زخم شود،
وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ! فَمُنِىَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللّهِ بِخَبْط وَ شِماس  ،
و اگر رهايش كند خود و راكب را به هلاكت اندازد! به خدا قسم امت در زمان اودچاراشتباه و ناآرامى،
وَ تَلَوُّن وَ اعْتِراض  . فَصَبَرْتُ عَلى طُولِ الْمُدَّةِ، وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.
و تلوّن مزاج و انحراف از راه خدا شدند. آن مدت طولانى را نيز صبر كردم، و بار سنگين هر بلايى را به دوش كشيدم.
حَتّى اِذا مَضى لِسَبيلِهِ، جَعَلَها فى جَماعَة زَعَمَ اَنِّى اَحَدُهُمْ.
تا زمان او هم سپرى شد، و امر حكومت را به شورايى سپرد كه به گمانش من هم (با اين منزلت خدايى) يكى از آنانم!
فَيالَلّهِ وَ لِلشُّورى! مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِىَّ مَعَ الاَْوَّلِ مِنْهُمْ حَتّى
خداوندا چه شورايى! من چه زمانى در برابر اولين آنها در برترى و شايستگى مورد شك بودم كه امروز

صِرْتُ اُقْرَنُ اِلى هذِهِ النَّظائِرِ؟! لكِنّى اَسْفَفْتُ اِذْ اَسَفُّوا، وَ طِرْتُ
همپايه اين اعضاى شورا قرار گيرم؟! ولى (به خاطر احقاق حق) در نشيب و فراز شورا با آنان
اِذْ طارُوا. فَصَغى رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ، وَ مالَ الاْخَرُ لِصِهْرِهِ،
هماهنگ شدم، در آنجا يكى به خاطر كينه اش به من رأى نداد، و ديگرى براى بيعت به دامادش تمايل كرد،
مَعَ هَن وَ هَن. اِلى اَنْ قامَ ثالِثُ الْقَوْمِ نافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثيلِهِ
و مسائلى ديگر كه ذكرش مناسب نيست. تا سومى به حكومت رسيد كه برنامه اى جز انباشتن شكم
وَ مُعْتَلَفِهِ، وَ قامَ مَعَهُ بَنُو اَبيهِ يَخْضِمُونَ
و تخليه آن نداشت، و دودمان پدرى او (بنى اميه) به همراهى او برخاستند
مالَ اللّهِ خِضْمَ الاِْبِلِ نِبْتَةَ الرَّبيع  ِ، اِلى اَنِ انْتَكَثَ
و چون شترى كه گياه تازه بهار را با ولع مى خورد به غارت بيت المال دست زدند، در نتيجه اين اوضاع رشته اش
فَتْلُهُ، وَ اَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ، وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.
پنبه شد، و اعمالش كار او را تمام ساخت، و شكمبارگى سرگونش نمود.


بيعت با امام عليه السّلام

فَما راعَنى اِلاّ وَالنَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُع  ِ اِلَىَّ، يَنْثالُونَ عَلَىَّ مِنْ كُلِّ
آن گاه چيزى مرا به وحشت نينداخت جز اينكه مردم همانند يال كفتار بر سرم ريختند، و از هر طرف به من
جانِب، حَتّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنانِ، وَ شُقَّ عِطْفاىَ،
هجوم آورند، به طورى كه دو فرزندم در آن ازدحام كوبيده شدند، و ردايم از دو جانب پاره شد،
مُجْتَمِعينَ حَوْلى كَرَبيضَةِ الْغَنَمِ. فَلَمّا نَهَضْتُ بِالاَْمْرِنَكَثَتْ طائِفَةٌ،
مردم چونان گله گوسپند محاصره ام كردند. اما همين كه به امر خلافت اقدام نمودم گروهى پيمان شكستند،
وَ مَرَقَتْ اُخْرى، وَ قَسَطَ آخَرُونَ، كَاَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا كَلامَ اللّهِ حَيْثُ
و عده اى از مدار دين بيرون رفتند، و جمعى ديگر سر به راه طغيان نهادند، گويى هر سه طايفه اين سخن خدا را

يَقُولُ: «تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوًّا
نشنيده بودند كه مى فرمايد: «اين سراى آخرت را براى كسانى قرار داده ايم كه خواهان برترى و فساد
فِى الاَْرْضِ وَلافَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ.» بَلى وَ اللّهِ لَقَدْ سَمِعُوها
در زمين نيستند، و عاقبت خوش از پرهيزكاران است.» چرا، به خدا قسم شنيده بودند
وَ وَعَوْها، وَلكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيا فى اَعْيُنِهِمْ، وَ راقَهُمْ زِبْرِجُها.
و آن را از حفظ داشتند، امّا زرق و برق دنيا چشمشان را پر كرد، و زيور و زينتش آنان را فريفت.
اَما وَ الَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَبَرَاَ النَّسَمَةَ، لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ،
هان! به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را بهوجود آورد، اگر حضور حاضر،
وَ قيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ، وَ ما اَخَذَ اللّهُ عَلَى الْعُلَماءِ اَنْ
و تمام بودن حجت بر من به خاطر وجود ياور نبود، و اگر نبود عهدى كه خداوند از دانشمندان گرفته
لايُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِم وَ لاسَغَبِ مَظْلُوم، لاََلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى
كه در برابر شكمبارگى هيچ ستمگر و گرسنگى هيچ مظلومى سكوت ننمايند، دهنه شتر حكومت را بر
غارِبِها، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاْسِ اَوَّلِها، وَ لاََلْفَيْتُمْ دُنْياكُمْ
كوهانش مى انداختم، و پايان خلافت را با پيمانه خالى اولش سيراب مى كردم، آنوقت مى ديديد كه ارزش
هذِهِ اَزْهَدَ عِنْدى مِنْ عَفْطَةِ عَنْز!
دنياى شما نزد من از اخلاط دماغ بز كمتر است!
] قَالُوا: وَ قامَ اِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ السَّوادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ اِلى هذَا الْمَوْضِع  ِ مِنْ خُطْبَتِهِ،
]چون سخن مولا به اينجا رسيد مردى از اهل عراق برخاست و نامه اى
فَناوَلَهُ كِتاباً، فَاَقْبَلَ يَنْظُرُ فيهِ. فَلَمّا فَرَغَ مِنْ قِراءَتِهِ قَالَ لَهُ ابْنُ عَبّاس  رَضِىَ اللّهُ عَنْهُما:
به او داد، حضرت سرگرم خواندن شد، پس از خواندن، ابن عباس گفت:
يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ، لَوِ اطَّرَدْتَ خُطْبَتَكَ مِنْ حَيْثُ اَفْضَيْتَ! فَقـالَ: [
اى اميرالمؤمنين، كاش سخنت را از همان جا كه بريدى ادامه مى دادى! فرمود:[

هَيْهاتَ يا ابْنَ عَبّاس، تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ.
هيهـات اى پسر عبـاس، اين آتش درونى بود كه شعله كشيد سپس فرو نشست!
] قالَ ابْنُ عَبّاس : فَوَاللّهِ ما اَسِفْتُ عَلى كَلام قَطُّ كَاَسَفى عَلى هذَا الْكَلامِ
] ابن عباس گفت: به خدا قسم بر هيچ سخنى به مانند اين كلام ناتمام
اَنْ لايَكُونَ اَميرُ الْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ اَرادَ.[
اميرالمؤمنين غصه نخوردم كه آن انسان والا درد دلش را با اين سخنرانى به پايان نبرد. [
] قَوْلُهُ عليه السّلام فى هذِهِ الخطبةِ: «كَراكِبِ الصَّعْبَةِ اِنْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ
سخن آن حضرت در اين خطبه: «كراكب الصعبة ان اشنق لها خرم و ان
اَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ» يُريدُ اَنَّهُ اِذَا شَدَّدَ عَلَيْها فى جَذْبِ الزِّمامِ وَ هِىَ تُنازِعُهُ رَأْسَها
اسلس لها تقحّم» منظور آن است كه راكب هرگاه مهار اين شتر را در حالى كه سرش را كنار مى كشد به سختى بكشد
خَرَمَ اَنْفَها. وَ اِنْ اَرْخى لَها شَيْئاً مَعَ صُعُوبَتِها تَقَحَّمَتْ بِهِ فَلَمْ يَمْلِكْها.
بينى اش را پاره مى كند و اگر با چموشى اى كه دارد رها كند او را به زمين مى كوبد و ديگر نمى تواند كنترلش كند.
يُقالُ: اَشْنَقَ النّاقَةَ اِذا جَذَبَ رَأْسَها بِالزِّمامِ فَرَفَعَهُ، وَ شَنَقَها اَيْضاً، ذَكَرَ ذلِكَ ابْنُ السِّكِّيتِ
گويند: «اَشْنَقَ النّاقَةَ» هنگامى كه سر شتر را با مهار نگه دارد و بالا بكشد. و «شَنَقَها» هم گويند. اين معنى را ابن سكيّت
فى اِصْلاحِ الْمَنْطِقِ. وَ اِنَّما قالَ عليه السّلام: «اَشْنَقَ لَها» وَ لَمْ يَقُلْ «اَشْنَقَها» لاَِنَّهُ جَعَلَهُ
در كتاب اصلاح المنطق گفته است. و اين كه امام فرمود: «اَشْنَقَ لَها» و نفرمود: «اَشْنَقَها» زيرا مى خواست
فى مُقَابَلَةِ قَوْلِهِ «اَسْلَسَ لَها»، فَكَاَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلامُ قالَ: اِنْ رَفَعَ لَها رَأْسَها، بِمَعْنى اَمْسَكَهُ
هموزن باشد با «اَسْلَسَ لَها»، گويا آن حضرت فرموده: اگر سرش را بالا بكشـد، بدين معنى كه سر شتر را با مهار
عَلَيْها بِالزِّمامِ. و فِى الحديثِ: «اَنَّ رَسُولَ اللّهِ صَلّى اللّه عليه وآله خَطبَ عَلى ناقَتِهِ
او بالا نگاه دارد. و در حديث آمده: «رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر روى شتر خود خطبه مى خواند و
وَ قَدَ شَنَقَ لَها فَهِىَ تَقْصَعُ بِجَرَّتِها». وَ مِنَ الشّاهِدِ عَلى اَنَّ اَشْنَقَ بِمَعْنى شَنَقَ قَوْلُ
مهار او را بالا مى كشيد و شتر در حال نشخوار بود». از شواهدى كه اَشْنَقَ به معناى شَنَقَ آمده سخن

عَدِىِّ بْنِ زَيْد الْعِبادىِّ:
عـدى بن زيد عبادى است:
ساءَها ما تَبَيَّنَ فِى الاَْيْدى *** وَ اِشْناقُها اِلَى الاَْعْناقِ. [

 

شماره 3         عرفان اصغري

خطبه 14

وَ مِنْ كَلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از سخنان آن حضرت است

فى مِثْلِ ذلِكَ
در همين موضوع

اَرْضُكُمْ قَريبَةٌ مِنَ الْماءِ، بَعيدَةٌ مِنَ السَّماءِ. خَفَّتْ عُقُولُكُمْ،
زمين شما به دريا نزديك، و از باران آسمان دور است. عقولتان سبك،
وَ سَفِهَتْ حُلُومُكُمْ. فَاَنْتُمْ غَرَضٌ لِنابِل، وَ اُكْلَةٌ لاِكِل، وَ فَريسَةٌ لِصائِل.
و خردهاتان سفيهانه است. پس هدف هر تيرانداز، و لقمه هر خورنده، و شكار هر شكارچى هستيد.

شماره 4           بنشاد اوليا زاده

خطبه 15

وَ مِنْ كَلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از سخنان آن حضرت است

فيما رَدَّهُ عَلَى الْمُسْلِمينَ مِنْ قَطائِع  ِ عُثْمانَ
در رابطه با برگرداندن املاك بيت المال كه عثمان به ميل خودش به ديگران بخشيده بود

وَ اللّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّساءُ، وَ مُلِكَ بِهِ الاِْماءُ لَرَدَدْتُهُ.
به خدا قسم اگر آن املاك را بيابم به مسلمين برمى گردانم گرچه مهريه زنان شده باشد، يا با آن كنيزها خريده باشند.
فَاِنَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ اَضْيَقُ.
زيرا گشايش امور با عدالت است، كسى كه عدالت او را در مضيقه اندازد ظلم و ستم مضيقه بيشترى براى او ايجاد مى كند.

وَ مِنْ خطبة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از سخنان آن حضرت است

لَمّا بُويِعَ بِالْمَدينَةِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ. وَ الَّذى بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً، وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً،
بازگشته. به خدايى كه او را به حق فرستاد هرآينه همه درهم ريخته مى شويد،و هرآينه غربال مى گرديد،
وَلَتُساطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ حَتّى يَعُودَ اَسْفَلُكُمْ اَعْلاكُمْ، وَ اَعْلاكُمْ
و همچون محتواى ديگ جوشان درهم و برهم گشته تا آنجا كه ذليل شما گرامى و بالانشينتان
اَسْفَلَكُمْ. وَ لَيَسْبِقَنَّ سابِقُونَ كانُوا قَصَرُوا، وَلَيَقْصُرَنَّ سَبّاقُونَ كانُوا
پست شود. واپس مانده ها كه كوتاهى كردند پيش افتند، و پيش افتاده هاى گذشته پس
سَبَقُوا. وَاللّهِ ما كَتَمْتُ وَشْمَةً، وَلا كَذَبْتُ كِذْبَةً، وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهذَا
مانند. به خدا قسم سخنى را مخفى ننموده، و دروغى بر زبان نياورده ام، و به اين اوضاع و چنين
الْمَقامِ وَ هذَا الْيَوْمِ.
زمانى آگاهيم داده اند
هنگامى كه در مدينه با او بيعت شد

ذِمَّتى بِما اَقُولُ رَهينَةٌ، وَ اَنَا بِهِ زَعيمٌ. اِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ
عهده ام در گرو درستى سخنم قرار دارد، و نسبت به آن ضامن و پاى بندم. كسى كه عبرتهاى روزگار
عَمّا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْمَثُلاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهاتِ.
كيفرهاى پيش رويش را بر او آشكار كند تقوا او را از درافتادن در اشتباهات مانع گردد.
اَلا وَ اِنَّ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عادَتْ كَهَيْئَتِها يَوْمَ بَعَثَ اللّهُ نَبِيَّكُمْ صَلَّى اللّهُ
هشيار باشيد كه روزگارِ آزمايش به همان شكل خود در روز بعثت پيامبر(ص) به شما

شماره 5        علي اكبر بابايي

خطبه 20

وَ مِنْ كَلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از سخنان آن حضرت است
در بيدارى از غفلت و توجه به حضرت حق

فَاِنَّكُمْ لَوْ عايَنْتُمْ ما قَدْ عايَنَ مَنْ ماتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ
اگر شما آنچه را مردگان شما ديدند مشاهده مى كرديد به شيون مى نشستيد و انديشناك مى شديد،
وَ سَمِعْتُمْ وَ اَطَعْتُمْ، وَلكِنْ مَحْجُوبٌ عَنْكُمْ ما قَدْ عايَنُوا، وَ قَريبٌ ما
و مستمع حق گشته به اطاعت برمى خاستيد، ولى آنچه آنان ديدند از ديد شما پوشيده است، و به زودى
يُطْرَحُ الْحِجابُ. وَ لَقَدْ بُصِّرْتُمْ اِنْ اَبْصَرْتُمْ، وَ اُسْمِعْتُمْ اِنْ سَمِعْتُمْ،
پرده ها برداشته مى شود. (اى مردم) بينايتان كردند اگر بنگريد، و شنوايتان نمودند اگر بشنويد،
وَ هُديتُمْ اِنِ اهْتَدَيْتُمْ. بِحَقٍّ اَقُولُ لَكُمْ: لَقَدْ جاهَرَتْكُمُ الْعِبَرُ،
و هدايتتان كردند اگر هدايت پذيريد، به درستى مى گويم: عبرتها براى شما آشكار است،
وَ زُجِرْتُمْ بِما فيهِ مُزْدَجَرٌ، وَ ما يُبَلِّغُ عَنِ اللّهِ بَعْدَ رُسُلِ السَّماءِ
و به چيزى كه عامل بازدارنده است نهى شديد، و پس از فرشتگان آسمان از جانب خداوند جز انسانِ
اِلاَّ الْبَشَــرُ.
(واجد شرايط) تبليغ حق نمى كند.

 

 

شماره 6     ميلاد بابايي

خطبه 33

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از سخنان آن حضرت است

عِنْدَ خُرُوجِهِ لِقِتالِ اَهْلِ البَصْرَةِ
به هنگام خروجش براى جنگ با اهل بصره

] قالَ عَبْدُ اللّهِ بْنُ الْعَبّاسِ: دَخَلْتُ عَلى اَميرِالْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلامُ بِذى قار وَ هُوَ
عبداللّه بن عباس گفت: در ذى قار بر اميرالمؤمنين عليه السّلام وارد شدم در حالى كه كفش
يَخْصِفُ نَعْلَهُ. فَقالَ لى: «ما قيمَةُ هذَا النَّعْلِ؟» فَقُلْتُ: لا قيمَةَ لَها. فَقالَ عَلَيْهِ السَّلامُ:
خود را وصله مى زد، از من پرسيد: ارزش اين كفش چند است؟ گفتم: هيچ. گفت: به خدا سوگند
«وَاللّهِ لَهِىَ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اِمْرَتِكُمْ، اِلاّ اَنْ اُقيمَ حَقّاً، اَوْ اَدْفَعَ باطِلاً».
اين كفش پاره در نظر من از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه بتوانم حقّى را اقامه و باطلى را دفع كنم.
ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النّاسَ، فَقالَ:[
سپس بيرون آمد و خطبه اى براى مردم خواند و فرمود:

اِنَّ اللّه َ سُبْحانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ لَيْسَ اَحَدٌ
خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه وآله را به نبوت برانگيخت در حالى كه احدى
مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتاباً وَ لايَدَّعى نُبُوَّةً. فَساقَ النّاسَ حَتّى بَوَّأَهُمْ
از عرب كتابخوان نبود، و ادّعاى نبوت نداشت. آن حضرت ايشان را رهبرى كرد تا در محل اصلى آدميت
مَحَلَّتَهُمْ، وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجاتَهُمْ، فَاسْتَقامَتْ قَناتُهُمْ، وَ اطْمَأَنَّتْ
مستقر ساخت، و به زندگى نجات بخش رساند، تا كجى هاى آنان استقامت يافت، و احوال متزلزل آنان
صَفاتُهُمْ. اَما وَاللّه اِنْ كُنْتُ لَفى ساقَتِها حَتّى وَلَّتْ بِحَذافيرِها.
آرام گرديد. به خدا قسم من در ميان جمعيت اين لشكر بودم كه به سپاه كفر هجوم برديم تا فرار كردند.
ما ضَعُفْتُ وَ لا جَبُنْتُ، وَ اِنَّ مَسيرى هذا لِمِثْلِها، فَلاََبْقَرَنَّ الْباطِلَ
از جنگ عاجز نشدم و نترسيدم، اين بار هم وضع من مانند آن زمان است، بى شك باطل را مى شكافم
حَتّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ. ما لى وَ لِقُرَيْش؟! وَاللّهِ لَقَدْ قاتَلْتُهُمْ
تا حق از پهلوى آن بيرون آيد. مرا با قريش چه كار؟! به خدا در روزگار كفرشان با آنان
كافِرينَ، وَلاَُقاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونينَ، وَ اِنِّى لَصاحِبُهُمْ بِالاَْمْسِ كَما اَنَا
جنگيدم، امروز هم محض انحرافشان با آنان پيكار مى كنم، ديروز رويارويشان قرار داشتم، امروز هم
صاحِبُهُمُ الْيَوْمَ. وَاللّهِ ما تَنْقِمُ مِنّا قُرَيْشٌ اِلاّ اَنَّ اللّه اَخْتارَنا عَلَيْهِمْ،
در مقابلشان ايستاده ام. به خدا قسم قريش كينه اى از ما ندارد جز آنكه خدا ما را بر آنان برگزيد،
فَاَدْخَلْناهُمْ فى حَيِّزِنا، فَكانُوا كَما قالَ الاَْوَّلُ:
و آنان را در زمره خود درآوريم، پس چنان بودند كه شاعر گفته:
اَدَمْتَ لَعَمْرى شُرْبَكَ الْمَحْضَ صابِحاً *** وَ اَكْلَكَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرا
«به جان خودم سوگند كه بامدادان پيوسته شير خالص نوشيدى، و سرشير و خرماى بى هسته خوردى.
وَ نَحْنُ وَهَبْناكَ الْعَلاءَ وَ لَمْ تَكُنْ *** عَلِيّاً، وَ حُطْنا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَالسُّمْرا
ما اين مقام عالى را به تو داديم و تو مقامى نداشتى، ما بوديم كه پيرامون تو اسبان كوتاه مو و نيزه ها فراهم ساختيم».

 

 

شماره 7   حسام باريكاني

خطبه 64

وَ مِنْ خُطْبَة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از خطبه هاى آن حضرت است
در توحيد الهى

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَمْ تَسْبِقْ لَه حَالٌ حالاً، فَيَكُونَ اَوَّلاً قَبْلَ اَنْ
سپاس خداوندى را كه صفتى از او بر صفت ديگرش پيشى نجسته، تا اول باشد پيش از آنكه
يَكُونَ آخِراً، وَ يَكُونَ ظاهِراً قَبْلَ اَنْ يَكُونَ باطِناً. كُلُّ مُسَمًّى
آخر باشد، و آشكار باشد قبل از اينكه پنهان باشد. هر آنچه غير او
بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَليلٌ. وَ كُلُّ عَزيز غَيْرُهُ ذَليلٌ. وَ كُلُّ قَوِىٍّ غَيْرُهُ
به وحدت ناميده شود كم است. و هر عزيزى غير از او خوار، و هر قويّى غير او
ضَعيفٌ. وَ كُلُّ مالِك غَيْرُهُ مَمْلُوكٌ. وَ كُلُّ عالِم غَيْرُهُ مُتَعَلِّمٌ. وَ كُلُّ
زبون، و هر مالكى غير او مملوك، و هر عالمى غير او نيازمند به فراگيرى، و هر صاحب
قادِر غَيْرُهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجِزُ. وَ كُلُّ سَميع   غَيْرُهُ يَصَمُّ عَنْ لَطيفِ
قدرتى غير او گاه توانا و گاه ضعيف، و هر شنونده اى غير او از شنيدن صداهاى آهسته
الاَْصْواتِ، وَ يُصِمُّهُ كَبيرُها، وَ يَذْهَبُ عَنْهُ ما بَعُدَ مِنْها. وَ كُلُّ بَصير
ناشنوا، و از شنيدن آوازهاى بلند كر، و از شنيدن صداهاى دور محروم است. و هر بيننده اى
غَيْرُهُ يَعْمى عَنْ خَفِىِّ الاَْلْوانِ وَ لَطيفِ الاَْجْسامِ. وَ كُلُّ ظاهِر غَيْرُهُ
غير او از ديدن رنگهاى پنهان و اجسام لطيف كور، و هر آشكارى جز او
غَيْرُ باطِن. وَ كُلُّ باطِن غَيْرُهُ غَيْرُ ظاهِر.
غيـر پنهـان، و هـر پنهـانى جـز او غيـر ظاهـر اسـت.

لَمْ يَخْلُقْ ما خَلَقَهُ لِتَشْديدِ سُلْطان، وَ لا تَخَوُّف مِنْ عَواقِبِ
موجودات را نه براى تقويت سلطنت خود آفريد، و نه به خاطر ترس از حوادث
زَمان، وَ لاَ اسْتِعانَة عَلى نِدٍّ مُثاوِر، وَ لا شَريك مُكاثِر،
روزگار، ونه براى كمك گرفتن در دفع همتاى پرخاشگر، و نه براى به دست آوردن نيرو براى پيكار با شريك پرنخوت
وَ لا ضِدٍّ مُنافِر، وَلكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ، وَ عِبادٌ داخِرُونَ. لَمْ يَحْلُلْ
و ضدّ گردنكش، بلكه همه آفريدگان پرورده شده و بندگانى ذليل و خوارند. در اشياء حلول
فِى الاَْشْياءِ فَيُقالَ هُوَ فيها كائِنٌ. وَ لَمْ يَنْاَ عَنْها فَيُقالَ هُوَ مِنْها بائِنٌ.
ننموده تا گفته شود خدا در آنهاست. و از آنها دور نگشته تا گفته شود جداى از آنهاست.
لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ ما ابْتَدَأَ، وَ لا تَدْبيرُ ما ذَرَأَ، وَلا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمّا
آفريدن موجودات و تدبير وضع آنان او را خسته و درمانده نكرده، و نسبت به آنچه آفريده عجزى به او
خَلَقَ، وَلا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فيما قَضى وَ قَدَّرَ، بَلْ قَضاءٌ مُتْقَنٌ،
دست نداده، و در آنچه حكم داده و مقدر نموده اشتباهى بر او وارد نگشته، بلكه كارش قضائى است استوار،
وَ عِلْمٌ مُحْكَمٌ، وَ اَمْرٌ مُبْرَمٌ. الْمَأْمُولُ مَعَ النِّقَمِ، الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ.
و علمى است محكم، و امرى است قطعى. بندگان باوجود خشمش به او اميدوار، و باوجود نعمتهايش از اوهراسنانند.

 

 

شماره   8  پويا پور رضا

خطبه 80

 

وَ مِنْ كَلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از سخنان آن حضرت است


درباره زهـد

اَيُّهَا النّاسُ، الزَّهادَةُ قِصَرُ الاَْمَلِ، وَالشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ، وَالْوَرَعُ
اى مردم، زهد عبارت از كوتاهى آرزو، شكر نزد نعمت، و كناره گيرى از
عِنْدَ الْمَحارِمِ. فَاِنْ عَزَبَ ذلِكَ عَنْكُمْ فَلايَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَكُمْ،
محرمات است. اگر (جمعِ) اين سه واقعيت از شما دور شد حداقل اينكه حرام بر صبر شما غلبه نكند،
وَلاتَنْسَوْا عِنْدَ النِّعَمِ شُكْرَكُمْ، فَقَدْ اَعْذَرَ اللّهُ اِلَيْكُمْ بِحُجَج   مُسْفِرَة
و به فراموشى شكر نعمت دچار نشويد، زيرا خداوند به وسيله حجت هاى آشكار و روشن، و كتابهايى
ظـاهِـرَة، وَ كُـتُـب بـارِزَةِ الْـعُـذْرِ واضِـحَـة.
كه عذر بيّن و واضح خدا بر بندگان است جاى عذرى براى شما باقى نگذارده است.

 

 

شماره 9   جمشيدي كارگر

خطبه : 1

   مِنْ خُطْبَهِ لَهُ عَلَيْهِالسَّلامُ يَذْكُرُ فِيهَا اءبْتِداءَ خَلْقِ اءلسَّماءِ وَ الاَرْضِ وَ خَلْقِ آدَمَ: 

اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِى لا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ، وَ لا يُحْصِى نَعْماءَهُ الْعادُّونَ، وَ لا يُودِّى حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ، اَلَّذِى لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ، وَ لا يَنالُهُ غَوْصُ الْفَطِنِ، اَلَّذِى لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحْدُوْدٌ، وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ، وَ لا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لا اَجَلٌ مَمْدُودٌ، فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقَدْرَتِهِ، وَ نَشَرَ الرِّياحَ بِرَحْمَتِهِ، وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدانَ اَرْضِهِ.

اَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ، وَ كَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمالُ الْتَصْديقُ بِهِ تَوْحِيدِهِ الاِخْلاصُ لَهُ، وَ كَمالُ الاِخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ، لِشَهادَهِ كُلِّ صِفَهٍ اَنَّها غَيْرُ الْمَوْصوفِ، وَ شَهادَهِ كُلِ مَوْصوفٍ اَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَهِ.

فَمَنْ وَصَفَ اَللّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاءهُ، وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهْلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اءشارَ اِلَيْهِ.

وَ مَنْ اءشارَ اِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ قالَ فِيمَ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَ مَنْ قالَ عَلامَ؟ فَقَدْ اءخْلى مِنْهُ.

كائِنٌ لا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لا عَنْ عَدَمٍ، مَعَ كُلِّ شَى ء لا بِمُقارَنَهٍ، وَ غَيْرُ كُلِّ شَى ء لا بِمُزايَلَهٍ، فاعِلٌ لا بِمَعْنَى الْحَرَكاتِ وَ الآلَهِ، بَصِيرٌ اِذْ لا مَنْظورَ اِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ، مُتَوَحِّدٌ اِذْ لا سَكَنَ يَسْتَانِسُ بِهِ وَ لا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ، اِنْشَاءَ الْخَلْقَ اِنْشاءً وَ اِبْتَدَاهُ ابْتِداءً، بِلا رَوِيَّهٍ اَجالَها. وَ لا تَجْرِبَهٍ اِسْتَفادَها، وَ لا حَرَكَهٍ اَحْدَثَها، وَ لا هَمامَهِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فيها، اءَحالَ الاَشْياءَ لاَوْقاتِها، وَ لاَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفاتِها، وَ غَرَّزَ غَرائِزَها وَ اَلْزَمَها اَشْباحَها عالِما بِها قَبْلَ اِبْتِدائِها مُحِيطا بِحُدودِها وَ اِنْتِهائِها، عارِفا بِقَرائِنِها وَ اَحْنائِها.

ثُمَّ اِنْشاءَ سُبْحانَهُ فَتْقَ الاَجْواءِ وَ شَقَّ الاَرْجاءِ وَ سَكائِكَ الْهَواءِ، فَاءَجْرى فِيها ماءً مِتَلاطِما تَيّارُهُ، مَتَراكِما زَخّارُهُ، حَمَلَهُ عَلى مَتْنِ الرِّيحِ الْعاصِفَهِ، وَ الزَّعْزَعِ الْقاصِفَهِ، فَاءَمَرَها بِرَدِّهِ، وَ سَلَّطَها عَلى شَدِّهِ، وَ قَرَنَها الى حَدِّهِ، الْهَواءُ مِنْ تَحْتِها فَتِيْقٌ، وَ الْماءُ مِنْ فَوْقِها دَفِيقٌ، ثُمَّ اءَنْشَاءَ سُبْحانَهُ رِيْحا اِعْتَقَمَ مَهَبَّها وَ اءدامَ مُرَبَّها، وَ اءَعْصَفَ مَجْراها، وَ اءَبْعَدَ مُنْشاها، فَاءمَرَها بِتَصْفِيقِ الْماءِ الزَّخّارِ، وَ اِثارَهِ مَوْجِ الْبِحارِ.

فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ الْسِّقاءِ، وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها بِالْفَضاءِ، تَرُدُّ اَوَّلَهُ عَلى آخِرِهِ، وَ ساجِيَهُ عَلى مائِرِهِ، حَتّى عَبَّ عُبابُهُ، وَرَمى بِالزَّبَدِ رُكامُهُ فَرَفَعَهُ فى هَواءٍ مُنْفَتِقٍ، وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ، فَسَوّى مِنْهُ سَبْعَ سَماواتٍ جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجا مَكْفوفا وَ عُلْياهُنَّ سَقْفا مَحْفوظا، وَ سَمُكا مَرْفوعا. بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُها، وَ لا دِسارٍ يَنْتَظِمُها، ثُمَّ زَيَّنَها بِزينَهٍ الْكَواكِبِ، وَ ضِياءِ الثَّواقِبِ، وَ اءَجْرى فِيها سِراجا مُسْتَطِيرا، وَ قَمَرا مُنيرا، فى فَلَكٍ دائِرٍ، وَ سَقْفٍ سائِرٍ، وَ رَقِيمٍ مائِرٍ.

ثُمَّ فَتَقَ ما بَيْنَ السَّماواتِ الْعُلى ، فَمَلَاءَهُنَّ اءَطْوارا مِنْ مَلائِكَتِهِ، مِنْهُمْ سُجودٌ لا يَرْكَعونَ، وَ رُكوعٌ لا يَنْتَصِبُونَ، وَ صافُّونَ لا يَتَزايَلُونَ، وَ مُسَبِّحُونَ لا يَسْاءَمُونَ، لا يَغْشاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ، وَ لا سَهْوُ الْعُقوُلِ، وَ لا فَتْرَهُ الاَبْدانِ، وَ لا غَفْلَهُ النِّسْيانِ، وَ مِنْهُم اُمَناءُ عَلى وَحْيِهِ، وَ اءلْسِنَهٌ الى رُسُلِهِ، وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضائِهِ وَ اءمرِهِ، وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَهُ لِعِبادِهِ، وَالسَّدَنَهُ لِاءَبْوابِ جِنانِهِ، وَ مِنْهُمُ الثّابِتَهُ فِى الاءرَضِينَ السُّفْلى اءقدامُهُمْ، وَالْمارِقَهُ مِنَ السَّماءِ الْعُلْيا اءَعْناقُهُمْ، وَالْخارِجَهُ مِنَ الْاءقْطارِ اءرْكانُهُمْ، وَالْمُناسِبَهُ لِقَوائِم الْعَرْشِ اءكْتافُهُمْ، ناكِسَهٌ دُونَهُ اءَبْصارُهُمْ، مُتَلَفَّعُونَ تَحْتَهُ بِاءَجنِحَتِهِمْ، مَضْروبَهٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّهِ وَ اءَسْتارٌ الْقُدْرَهِ. لا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ، وَ لا يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفاتِ الْمَصْنُوعِيْنَ، وَ لا يَحُدُّونَهُ بِالْاءَماكِنِ، وَ لا يُشِيروُنَ اِلَيْهِ بِالنَّظائِرِ.

مِنْها فِى صِفَهِ خَلْقِ آدَمَ عَلَيْهِالسَّلامُ:

ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الْاءَرْضِ وَ سَهْلِها، وَ عَذْبِها وَ سَبَخِها، تُرْبَهً سَنَّها بِالْماءِ حَتّى خَلَصَتْ، وَ لا طَها بِالْبَلَّهِ حَتّى لَزُبَتْ، فَجَبَلَ مِنْها صُورَهً ذاتَ اءحْناءٍ وَ وُصُولٍ وَ اءعضاءٍ وَ فُصُولٍ. اءجْمَدَها حَتّى اسْتَمْسَكَتْ، وَ اءَصْلَدَها حَتّى صَلْصَلَتْ، لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ، وَ اءَجَلٍ مَعْلُومٍ.

ثُمَّ نَفَخَ فِيها مِن رُوحِهِ فَمَثْلَتْ اِنْسانا ذا اءَذْهانٍ يُجِيلُها، وَ فِكْرٍ يَتَصَرَّفُ بِها، وَ جَوارِحِ يَخْتَدِمُها، وَ اءَدَواتٍ يُقَلَّبُها، وَ مَعْرِفَهٍ يَفْرُقُ بِها بَيْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَالْاءَذْواقِ وَالْمَشامِّ وَالاَلْوانِ وَالْاءَجْناسِ، مَعْجُونا بِطِينَهِ الاَلْوانِ الْمُخْتَلِفَهِ، وَالْاءَشْباهِ الْمُؤ تَلِفَهِ، وَالاَضْدادِ الْمُتَعادِيَهِ وَالاَخْلاطِ الْمُتَبايِنَهِ، مِنَ الْحَرِّ وَالْبَرْدِ، وَالْبِلَّهِ وَالْجُمُودِ، وَالْمَساءَةِ وَالسُّرُورِ وَاسْتَاءْدَى اللّهُ سُبْحانَهُ الْمَلائِكَهَ وَدِيعَتَهُ لَدَيْهِمْ وَ عَهْدَ وَصِيَّتِهِ الَيْهِمْ، فِى الاَذْعانِ بِالسُّجودِ لَهُ وَالْخُشُوعِ لِتَكْرِمَتِهِ.

فَقالَ سُبْحانَهُ: (اِسْجِدُوا لِآدَم فَسَجَدوا الا اِبْليسَ) اعْتَرَتْهُ الْحَمِيَّهُ وَ غَلَبَتْ عَلَيهِ الشِّقْوَهُ وَ تَعَزَّزَ بِخَلْقَهِ النّارِ، وَاسْتَوْهَنَ خَلْقَ الصَّلْصالِ، فَاءَعْطاهُ اللّ هُ النَّظَرَهَ اسْتِحْقاقا لِلسَّخْطَهِ وَاسْتِتْماما لِلْبَليَّهِ، وَانْجازا لِلْعِدَهِ، فَقالَ: (اِنَّكَ مَنَ الْمُنْظَرينَ الى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعلوُمِ).

ثُمَّ اءَسْكَنَ سُبْحانَهُ آدَمَ دارا اءَرْغَدَ فِيها عِيشَتَهُ، وَ آمَنَ فِيها مَحَلَّتَهُ، وَ حَذَّرَهُ ابْليسَ وَ عَداوَتَهُ، فَاغْتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفاسَهً عَلَيْهِ بِدارِ الْمُقامِ وَ مُرافَقَهِ الاَبْرارِ، فَباعَ الْيَقِينَ بِشَكِّهِ وَالْعَزِيمَهَ بِوَهْنِهِ. وَ اسْتَبْدَلَ بِالْجَذَلِ وَ جَلاً، وَ بِالاَغْتِرارِ نَدَما، ثُمَّ بَسَطَ اللّ هُ سُبْحانَهُ لَهُ فِى تَوْبَتِهِ، وَ لَقّاهُ كَلِمَهَ رَحْمَتِهِ، وَ وَعَدَهُ الْمَردَّ اِلى جَنَّتِهِ. فَاءَهْبَطَهُ الى دارِ البَلِيَّهِ، وَ تَناسُلِ الذُّرِّيَّهِ.

وَ اصْطَفى سُبْحانَهُ مِنْ وَلَدِهِ اءَنْبِياءَ اءَخَذَ عَلَى الْوَحى مِيثاقَهُمْ، وَ عَلى تَبْليغِ الرِّسالَهِ اَمانَتَهُمْ، لَمّا بَدَّلَ اءَكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللّهِ اِلَيْهِمْ فَجَهِلوا حَقَّهُ، وَ اتَّخِذوا الاَنْدادَ مَعَهُ، وَ اجْتَبالَتْهُمُ الشِّياطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ، وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ، فَبَعثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَيْهِمْ اءَنْبياءَهُ لِيَسْتَاءْدُوهُمْ مِيْثاقَ فِطْرَتِهِ، وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ، وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ، وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ وَ يُرُوهُمْ آياتِ الْمُقْدِرَهِ.

مِن سَقْفٍ فَوْقَهُم مَرْفُوعٍ، وَ مِهادٍ تَحْتَهُم مَوْضُوعٍ، وَ مَعايِشَ تُحْيِيهِمْ، وَ آجالٍ تُفْنِيهمْ، وَ اءَوْصابٍ تُهْرِمُهُمْ، وَ اءَحْداثٍ تَتابَعُ عَلَيْهِمْ، وَ لَمْ يُخْلِ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِي مُرْسَلٍ، اءَوْ كِتابٍ مُنْزَلٍ، اءوْ حُجَّهٍ لازِمَهٍ، اءوْ مَحَجَّهٍ قائِمَهٍ، رُسُلُ لا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّهُ عَدَدِهِمْ، وَ لا كَثْرَهُ الْمُكَذَّبِينَ لَهُمْ، مِنْ سابِقٍ سُمِّىَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ، اءَوْ غابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ.

عَلى ذلكَ نَسَلَتِ الْقُرونُ، وَ مَضَتِ الدُّهُورُ، وَ سَلَفَتِ الاَباءُ، وَ خَلَفَتِ الاَبْناءُ، الى اَنْ بَعثَ اللّهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّدَا رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لاِنْجازِ عِدَتِهِ، وَ تَمامِ نُبُوَتِهِ، مَاءخُوذا عَلى النَّبيِّينَ مِيْثاقُهُ، مَشْهُورَهً سِماتُهُ، كَرِيما مِيلادُهُ. وَ اءَهْلُ الاَرْضِ يَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَهٌ، وَ اءَهْواءٌ مُنَتِشرَهٌ وَ طَرائِقُ مُتشَتِّتَهٌ، بَيْنَ مُشْبِّهٍ لِلّهِ بِخَلْقِهِ، اءوْ مُلْحِدٍ فِى اسْمِهِ اءَوْ مُشِيرٍ الى غَيْرِهِ، فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَهِ، وَ اءَنْقَذَهُمْ بِمَكانِهِ مِنَ الْجَهالَهِ.

ثُمَّ اخْتارَ سُبْحانَهُ لِمُحمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِقاءَهُ، وَ رَضِىَ لَهُ ما عِنْدَهُ وَ اءَكْرَمَهُ عَنْ دارِ الدُّنْيا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مُقارَنَهِ الْبَلْوى . فَقَبَضَهُ الَيْهِ كَريما صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ خَلَّفَ فِيكُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبِياءُ فِى اُمَمِها اِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلا، بِغَيْرِ طَرِيق واضِحٍ، وَ لا عَلَمٍ قائِمٍ، كِتابَ رَبِّكُمْ فِيكُمْ مُبَيِّنا حَلالَهُ وَ حَرامَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ فَضائِلَهُ وَ ناسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ، وَ رُخَصَهُ وَ عَزائِمَهُ، وَ خاصَّهُ وَ عامَّهُ، وَ عِبَرَهُ وَ اَمْثالَهُ، وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ، وَ مَحْكَمَهُ وَ مُتَشابِهَهُ.

مُفَسِّرا مُجْمَلَهُ وَ مُبَيِّنا غَوامِضَهُ، بَيْنَ مَاءخُوذٍ ميثاقُ فِى عِلْمِهِ وَ مُوَسِّعٍ عَلَى الْعِبادِ فِى جَهْلِهِ، وَ بَيْنَ مُثْبَتٍ فِى الْكِتابِ فَرْضُهُ، وَ مَعْلُومٍ فِى السُّنَّهِ نَسْخُهُ، وَ واجِبٍ فِى السُّنَّهِ اءخْذُهُ، وَ مُرَخَّصٍ فِى الْكِتابِ تَرْكُهُ، وَ بَيْنَ واجِبٍ ، وَ زائِلٍ فِى مُسْتَقْبَلِهِ، وَ مُبايِنٌ بَيْنً مَحارِمِهِ مِنْ كَبيرٍ اءوْعَدَ عَلَيْهِ نيرانَهُ، اءَوْ صَغِيرٍ اءرْصَدَ لَهُ غُفْرانَهُ. وَ بَيْنَ مَقْبُولٍ فِى اءَدْناهُ مُوَسَّع فِى اءَقْصاهُ.

مِنْها فِى ذِكْرِ الْحَجِّ :

وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الَّذِى جَعَلَهُ قِبْلَهً لِلاءَنامِ يَرِدُونَهُ وُرُودَ الاَنْعامِ وَ يَاءْلَهُونَ الَيْهِ وُلوهَ الْحَمامِ جَعَلَهُ سُبْحانَهُ عَلامَهً لِتَواضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ اذْعانِهِمْ لِعِزَّتِهِ، وَ اخْتارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمّاعا اءَجابُوا الَيْهِ دَعْوَتَهُ، وَ صَدَّقوا كَلِمَتَهُ، وَ وَقَفُوا مَواقِفَ اءَنْبِيائِهِ، وَ تَشَبَّهوا بِمَلائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الاَرْباحَ فِى مَتْجَرِ عِبادَتِهِ. وَ يَتَبادَرونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ، جَعَلَهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالِى لِلاسْلامِ عَلَما وَ لِلْعائِذِينَ حَرَما، فَرَضَ حَجَّهُ وَ اَوْجَبَ حَقَّهُ وَ كَتَبَ عَلَيْكُمْ وِفادَتَهُ فَقالَ سُبْحانَهُ: "وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبِيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىُّ عَنِ الْعالَمِين ".

ترجمه :

   خطبه اى از آن حضرت (ع ) در اين خطبه ، سخن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم (ع )است : 

حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر لكه داره كوشند، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند. خداوندى ، كه انديشه هاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند. خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد. آفريدگان را به قدرت خويش ‍ بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخره هاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .

اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزه اى و، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزه اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .

هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند، او را به لكه داريزى مقرون ساخته و هر كه او را به لكه داريزى مقرون دارد، دو لكه داريزش پنداشته و هر كه دو لكه داريزش پندارد، لكه دارنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوى اشارت كند و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در لكه داريست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است .

خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد؛ با هر چيزى هست ، ولى نه به گونه اى كه همنشين و نزديك او باشد؛ غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفريدگان خود بينا بود، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش ‍ موجب تشويش گردد. موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد. بى آنكه نيازش به انديشه اى باشد يا به تجربه اى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود. آفرينش هر چيزى را در زمان معينش ‍ به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مى دانست .

آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سخت وزنده توفان زاى نهاد. و فرمان داد، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند. هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . (و تا آن آب در تموج آيد)، باد ديگرى بيافريد و اين باد، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود. آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند، از جايگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ، وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مى جنبانند، آب را به جنبش واداشت . باد به گونه اى بر آن مى وزيد، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد. باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد، آنسان كه از شير، كره حاصل شود. آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد. در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد. و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بى هيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند. سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك .

سپس ، ميان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونه گون فرشتگان پر نمود.

برخى از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند، بى آنكه ركوعى كرده باشند، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمى افرازند. صف در صف ، در جاى خود قرار گرفته اند و هيچ يك را ياراى آن نيست كه از جاى خود به ديگر جاى رود. خدا را مى ستايند و از ستودن ملول نمى گردند.

هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستى نگيرد و غفلت فراموشى بر آنان چيره نگردد. گروهى از فرشتگان امينان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مى رسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مى آورند و باز مى گردند. گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اويند.

شمارى از ايشان پايهايشان بر روى زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاى پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايه هاى عرش ‍ را بر دوش كشند. از هيبت عظمت خداوندى ياراى آن ندارند كه چشم فرا كنند، بلكه ، همواره ، سر فرو هشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيده اند. ميان ايشان و ديگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پرده هاى قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمى كنند و به صفات مخلوقات متصفش ‍ نمى سازند و در مكانها محدودش نمى دانند و براى او همتايى نمى شناسند و به او اشارت نمى نمايند.

هم از اين خطبه در صفت آفرينش آدم عليه السلام :

آنگاه خداى سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شوره زار بود، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد. پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتى معين و زمانى مشخص ‍ سختش گردانيد. آنگاه از روح خود در آن بدميد. آن پيكر گلين كه جان يافته بود، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشه اى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايى كه چون ابزارهايى به كارشان گيرد و نيروى شناختى كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد. معجونى سرشته از رنگهاى گونه گون .

برخى همانند يكديگر و برخى مخالف و ضد يكديگر. چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى (و اندوه و شادمانى ). خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود، طلب داشت و عهد و وصيتى را كه با آنها نهاده بود، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش ‍ كنند در برابرش خاشع گردند.

پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد. همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود. بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالين آفريده شده بود، خوار و حقير شمرد. خداوند ابليس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاى او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود، به سر برد. پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگانى .

آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد؛ سرايى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جايگاهى همه ايمنى . و از ابليس و دشمنى اش ‍ برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشين نيكان ديد، بر او رشك برد. آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گراييد و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشيمانى و حسرت بدل شد. ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خويش به او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند. ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد.

خداوند سبحان از ميان فرزندان آدم ، پيامبرانى برگزيد و از آنان پيمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحى مى شود، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند، به هنگامى كه بيشتر مردم ، پيمانى را كه با خدا بسته بودند، شكسته بودند و حق پرستش او ادا نكرده بودند و براى او در عبادت شريكانى قرار داده بودند و شيطانها از شناخت خداوند، منحرفشان كرده بودند و پيوندشان را از پرستش خداوندى بريده بودند. پس پيامبران را به ميانشان بفرستاد. پيامبران از پى يكديگر بيامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاى آرند و نعمت او را كه از ياد برده اند، فرا ياد آورند و از آنان حجّت گيرند كه رسالت حق به آنان رسيده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگيزند. و نشانه هاى قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمايانند و هم آنچه را كه بر روى زمين است و آنچه را كه سبب حياتشان يا موجب مرگشان مى شود به آنان بشناسانند و از سختيها و مرارتهايى كه پيرشان مى كند يا حوادثى كه بر سرشان مى تازد، آگاهشان سازند. خداوند بندگان خود را از رسالت پيامبران ، بى نصيب نساخت بلكه همواره بر آنان ، كتاب فرو فرستاد و برهان و دليل راستى و درستى آيين خويش را بر ايشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پيش پايشان بگشود. پيامبران را اندك بودن ياران ، در كار سست نكرد و فراوانى تكذيب كنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براى برخى كه پيشين بودند، نام پيامبرانى را كه زان سپس ‍ خواهند آمد، گفته بود و برخى را كه پسين بودند، به پيامبران پيشين شناسانده بود.

قرنها بدين منوال گذشت و روزگاران سپرى شد. پدران به ديار نيستى رفتند و فرزندان جاى ايشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پايان برد. در حالى كه از پيامبران برايش پيمان گرفته شده بود. نشانه هاى پيامبرى اش آشكار شد و روز ولادتش با كرامتى عظيم همراه بود. در اين هنگام مردم روى زمين به كيش و آيين پراكنده بودند و هر كس را باور و عقيدت و آيين و رسمى ديگر بود: پاره اى خدا را به آفريدگانش تشبيه مى كردند. پاره اى او را به نامهايى منحرف مى خواندند و جماعتى مى گفتند كه اين جهان هستى ، آفريده ديگرى است . خداوند به رسالت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) آنان را از گمراهى برهانيد و ننگ جهالت از آنان بزدود.

خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد (صلى اللّه عليه و آله ) عطا كرد و براى او آن را پسنديد كه در نزد خود داشت . پس عزيزش ‍ داشت و از اين جهان فرودين كه قرين بلا و محنت است ، روى گردانش ‍ نمود و كريمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد .

محمد (صلى اللّه عليه و آله ) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است ، بى آنكه راهى روشن پيش پايشان گشوده باشد يا نشانه اى صريح و آشكار براى هدايتشان قرار داده باشد. محمد (صلى اللّه عليه و آله ) نيز كتابى را كه از سوى پروردگارتان بر او نازل شده بود، در ميان شما نهاد؛ كتابى كه احكام حلال و حرامش در آن بيان شده بود و واجب و مستحب و ناسخ و منسوخش روشن شده بود. معلوم داشته كه چه كارهايى مباح است و چه كارهايى واجب يا حرام . خاص و عام چيست و در آن اندرزها و مثالهاست . مطلق و مقيد و محكم و متشابه آن را آشكار ساخته . هر مجملى را تفسير كرده و گره هر مشكلى را گشوده است . و نيز چيزهايى است كه براى دانستنش پيمان گرفته شده و چيزهايى است كه به نادانستنش رخصت داده شده . احكامى است كه در كتاب خدا به وجوب آن حكم شده و در سنت ، آن حكم نسخ گشته و احكامى است كه در سنت ، به وجوب آن تاكيد شده ولى در كتاب به تركش رخصت داده شده و نيز اعمالى است كه چون زمانش فراز آيد، واجب و چون زمانش ‍ سپرى گردد، وجوبش زايل شود. و در باب امورى كه ارتكاب آن گناه كبيره است و خدا به كيفر آن ، وعيد آتش دوزخ داده و امورى كه ارتكاب آن گناه صغيره است و مستوجب غفران و آمرزش اوست و امورى كه اندك آن هم پذيرفته آيد و هر كس مخير است كه بيش از آن هم به جاى آورد.

و از اين خطبه در ذكر حج :

خداوند، حج خانه خود را بر شما واجب گردانيد و خانه خود را قبله گاه مردم ساخت . مردم با شوق تمام ، آنسان كه ستوران به آبشخور روى نهند و كبوتران به آشيانه پناه برند، بدان درآيند. خداى سبحان حج را مقرر فرمود تا مردم در برابر عظمت او فروتنى نشان دهند و به عزت و جبروت او اعتراف كنند. و از ميان بندگان خود كسانى را برگزيد تا صلاى دعوت او شنيدند و اجابت كردند و سخن حق تصديق نمودند و در آنجا پاى نهادند كه پيامبرانش نهاده بودند و به آن فرشتگان همانند شدند كه گرد عرشش طواف مى كنند و در اين سودا كه سرمايه شان عبادت اوست ، سود فراوان حاصل كردند و تا به ميعاد آمرزش او دست يابند بر يكديگر پيشى جستند. خداوند، سبحانه و تعالى ، حج را نشانه و علامت اسلام قرار داد و كعبه را پناهگاه پناهندگان و حج را فريضتى واجب ساخت و حقش را واجب گردانيد و حج را بر شما مقرر فرمود و گفت : ((براى خدا حج آن خانه بر كسانى كه قدرت رفتن به آن داشته باشند، واجب است و هر كه راه كفر پيش گيرد بداند كه خدا از جهانيان بى نياز است )).(1)

 

مقدمه بامداد خمار رمان معروف ایرانی

به نام ایزد یکتا

حدود یک هفته بود که با مادرم بحث داشتم سر خواستگارم . من اورا دوست داشتم با تمام وجود پسری بود که پدرش کارخانه سیمان داشت ولی مادرم می گفت که آنها بی استخوانند و به ما نمی خورند و من زیر با نمی رفتم. مادرم می گفت که آنها به ما نمی خورند و من می گفتم که مگر عهد شاه و زوزک است که پدر و مادر برای دختر تصمیم بگیرند وقتی این حرف را زدم خو د به یاد عمه جان افتادم عمه جان زنی است حدودأ 80 ساله که با ما زندگی می کند در تمام اتاق او    جعبه ای چوبی و کوچک بر روی تاقچه قرار دارد و سه تاری کهنه که به دیوار آویزان است و وسایل دیگر که عمه جان از همه بیشتر به این دو چیز علاقه دارد گویی که شیشه عمر او هستند . عمه جان در قدیم یعنی در دوران جوانی با پسر دلخواه خود ازدواج کرده بود و در مقابل همه ایستاده بود . به همین خاطر ناگهان به یاد او افتادم . به مادر گفتم که تازه در عهد شاه و زوزک هم دختر ها با پسر مورد علاقه ی خود ازدواج کرده اند مثل همین عمه خانم خودمان . مادرم با سردی آهی کشید و گفت: که باشه من عمه خانم رو می آرم ، هرچی که او گفت همان ،  با لبخندی گفتم که قبول . مادرم به دنبال عمه خانم رفت که در اتاق آخر راهرو زندگی می کرد و من نیز روی مبل نشستم و هوای خنکی را که از     گوشه ی پنجره به داخل می آمد با ولع تنفس می کردم و خود را برای جنگیدن با عمه خانم آماده می کردم . صدای پای مادر و عمه می آمد . عمه مانند مشتی از استخوان مچاله شده بود و از چین و چروک های صورتش نمی شد فهمید که در جوانی چه شکلی داشته و قد خمیده اش هم نمی توانست بیانگر رعنایی اش باشد . همه می گفتند که من شبیه جوانی او بوده ام و من همیشه به خاطر این حرف حرص می خوردم . عمه جان با زحمت روی مبل مقابل من  رسید و نشست و جعبه ای را که زیر بغل داشت روی میز گذاشت .

 

 

مادرم من و عمه را تنها گذاشت و رفت . عمه کمی روی مبل جابجا شد وبه من نگاه کرد و گفت : می خوام امروز برای تو داستانی رو تعریف کنم که تابه حال برات نگفتم ، قصه ای  به واقعیت . من توی خونه ای بزرگ شدم که پدرم فرد   سر شناسی بود . خانه ی ما به اندازه ی بزرگ بود که از دم در ورودی تا پنج دری حدود 20 دقیقه راه بود . پدرم تجارتخانه داشت و برای خودش برو بیایی .

من حدود 14 سال داشتم و قرار بود برای من خواستگار بیاید . مظفرالدوله یکی از خانزاده های بزرگ بود که یکبار ازدواج کرده بود و یک بچه داشت که پیش مادرش زندگی ی کرد در هر صورت توی خونه  مدام رفت و آمد بود . خیاطی که قرار بود برای من لباس بدوزه کارش طول کشید و قرار شد بمونه . من و دایه ام  هم قرار شد که برای خرید پارچه به بازار بریم . خیاط من گفت که : برای اینکه شب رو اینجا بمونم سر راه به نجاری اول بازار بگوید که ( من اینجا می مونم اون به دخترم میگه ) من و دایه راه افتادیم با مش حسن خدمتکار پدرم و درشکه چی خونه ما وقتی رسیدیم دم نجاری از لای پرده پسری را دیدم که با قدی بلند ، چشمان درشت لبانی باریک و بینی عقابی مشغول رنده کردن چوبی بود .موهایش روی پیشانی حلقه حلقه شده بود با تکان خودرن دستانش ، موهایش هم تکون     می خورد . فقط به نظرم جالب اومد . بعد دایه سوار شد و رفتیم . موقع رفتن سرم را برگرداندم و دیدم که هنوز درشکه رو نگاه می کند . اون روز گذشت و لباس من برای خواستگاری آماده شد . روزی که مظفرالدوله به خانه ی ما آمد روز به یاد ماندنی بود . برای آنها با قلوای اعلا با روغن کرمانشاهی درست کرده بودند. انواع میوه و شربت و قلیان . انواع شیرینی ما درظرفهای زیبا چیده شده بودند . قرار بود که من چای ببرم . که البته دایه آنها را می ریخت و فقط من از در اتاق به داخل می بردم . لباسم هم خیلی زیبا شده بود یک لباس صورتی و یقه برگردان که سر آستین آن گیپور دوزی شده بود . وقتی وارد اتاق شدم مادر مظفرالدوله را دیدم و خواهر او مرا نگاه می کرد وبا ظرافت تمام چای را به آنها تعارف کردم و خواستم بیرون برم که مادر مظفرالدوله گفت: چه عجله ای است بیا کمی بنشین ببینم عروس گلم . من هم کنار او نشستم . هرچه گفت و دیگران هم یا می خندیدند یا تایید می کردند برای من معنی نداشت . خواهر بزرگم زری فقط 17 سال داشت و 5 سال بود که ازدواج کرده بود . خرسنده هم خواهر کوچکتر من بود که در حدود 11 سال داشت . مادرم سه دختر داشت و به خاطر حرف فامیل می خواست پسری داشته باشد . ( که البته پدرم هم خیلی پسر دوست بود ) ولی به خاطر اینکه ما دختر بودیم هیچگاه مادرم را سرزنش نکرده رود . اما یکبار به گفته ی یکی از دوستانش با خواهر او ازدواج کرده بود و از او صاحب دو دختر  دوقلو شده بود که هر دو به یک ماه مردند و پس از آن هم صاحب پسری شده بود و این اولین و آخرین باری بود که پدرم به جز مادرم با زن دیگری ازدواج کرده بود و فقط    هفته ای یک بار سه شنبه ها به خانه ی آنها می رفت و مادرم هم هیچ وقت راجع به آن صحبت نمی کرد . گفتم که مادرم حامله بود یا پا به ماه ، چندروزی بود که دردش می گرفت و من برای اینکه زایمان اوراحت باشد نذر شمع کردم برای روشن کردن شمع به امامزاده رفتم . برای رفتن به امامزاده باید از بازار         می گذشتم و وقتی به بازار رسیدم سر پیچ بوی چوب به دماغم خورد به یاد نجار افتادم و وقت گذشتن از دم در آن به داخل نگاه کردم . کاملا خود به خود و بدون اراده همان پسر آنجا بود با همان قد بلند و موهای حلقه حلقه برروی  صورت احساس کردم که مرا نگاه می کند برای همین با عجله حرکت کرد و رفتم وقتی که برگشتم به داخل مغازه نگاه کردم اما کسی نبود . خواستم بروم که کسی از پشت سر گفت : ببخشید خانم کاری داشتید ؟

دلم هری ریخت ، برگشتم ، خودش بود، سلام کردم و جواب داد لبخند موزیانه ای زد . احساس کردم صورتم سرخ شد. اما تمام شب رو به اون پسر فکر می کردم . فردا هم برای روشن کردن شمع رفتم . دوباره بوی چوب . به در دکان که رسیدم داخل بود سریع از آن گذشتم ولی او صدایم کرد . برگشتم خود را رحیم معرفی کرد و یک تکه کاغذ به دستم داد درون آن نوشته بود ( دل می رود ز دستم صاحب دلان خدارا     راز پنهان خواهد شد آشکارا) . با خود فکر کردم پس سواد هم دارد . شعر را با خوشنویس قلم نوشته بود . فهمیدم که اهل هنر هم است. نام مرا پرسید گفتم : محبوبه  . بعد رفتم . چند بار دیگر به بهانه های مختلف به دیدار او رفتم . او به من قول داد که به خواستگاری ام بیاید و بعد هم وارد مدرسه نظام شود .    علاقه ی من  هرروز شدید تر می شد و من در آرزوی داشتن او بودم . تمام این حرف ها بود که منصور پسر عموم به خواستگاری من آمد . همه راضی بودند و مانده بودم چگونه بگویم نه . مظفرالدوله برای اینکه یک بار ازدواج کرده بود رد کردم. ولی رد کردن منصور سخت بود و مادرم هم فارغ شده بود . یک پسر به نام منوچهر . روز دنیا آمدن او پدرم سر از پا نمی شناخت . هفت شبانه روز جشن گرفتند . در هر صورت این هفته گذشت آخر همین هفته قرار بود که منصور به خواستگاری ام بیاید . مانده بودم چه کنم به خانه زری رفتم خیلی این پا وآن پا کردم که بگم ولی نشد . آخر دل به دریا زدم و گفتم زری من نمی خوام با منصور ازدواج کنم .

خواهرم گفت که چرا ؟ من هم سرم را پایین انداختم  و گفتم که کس دیگری را   می خواهم . خواهرم با پنجه بر صورت خود کشید و گفت : یعنی خاطر خواه   شده ای ؟ حالا که هست و رفت که با آقا جانم بگه زود باشد حرف بزن دیگه . من هم گفتم همه چیز را گفتم . خواهرم بر سر خود زد که چگونه به پدرم بگوید . آن شب خواهرم با من به خانه آمد . شب موضوع را به مادرم گفت و مادرم هم پیش من آمد و گفت که تو غلط می کنی که عاشق شدی آن هم یک شاگرد نجار ، فکر آبروی مارا نکردی ؟ فکر نکردی  که پدرت با این برو بیا دامادش یک نجار باشد. هیچ چیز نگفتم . نمی دانم چگونه به پدرم گفتند . اما صدای اورا شنیدم و به صندوقخانه فرار کردم در هر حال آن شب گذشت و دایه پیش من بود . فردا صبح پدرم گفت که : با عمو اینها به باغ قلهک می رویم . می خواستند مرا از اینجا دور کنند . به باغ رسیدیم همه مشغول استراحت بودند و پدرم حتی یه نگاه هم به من نمی کرد . حرف خوستگاری منصور پیش آمد . خود منصور هم آنجا بود .همه موافقت کردند که من و او باهم صحبت کنیم . تمام مدت راه می رفتیم . او حرف می زد و من حواسم جای دیگر بود . یعنی در اصل به این فکر می کردم که چگونه به او بگویم . تا آخر دل به دریا زدم و به او گفتم که عاشق کس دیگری هستم . چنان مبهوت مرا نگاه کرد که گفتم الآن سکته می کند . اما سکته نکرد . با حقارت تمام مرا نگاه کرد و رفت . به طور کلی از باغ رفت و هرچه دیگران از من پرسیدند چه شده هیچ نگفتم . پدرم همان شب برگشت خانه و مارا همراه  خود آورد . دو شب نه کسی با من حرف می زد و نه چیزی می خوردم . میلم          نمی برد.نه اینکه لج کرده باشم . دو شب بعد از قضیه باغ عموم به خانه ی ما آمد آن هم شبانه . همه خواب بودند جز من . پاورچین پاورچین رفتم پشت در اتاقی که آنها در آن بودند . عموم راجع به من و عاشق شدنم صحبت می کرد . در آخر هم به پدرم گفت  که اگر اورا می خواهد بدین برود . فردا مادرم گفت که به رحیم بگو به خواستگاری بیاید روز سه شنبه دم غروب قبل از آنکه آدرس برادر زن دیگر پدرت را به  او بدی تا برای خرید کت و شلوار برود من اینها را روی کاغذ و کاغذ را دور سنگ پیچیدم و به آن طرف باغ انداختم. این را ه ارتباط من و رحیم بود . تا سه شنبه پرپرزدم . و قتی آمد با کت و شلوار خواستنی تر هم شده بود . همه چیز خیلی محقر برگزار شد و قرار عقد را گذاشتند . روز عقد که رسید خوشحال شدم که از این خانه می روم . یاد جشن ازدواج خواهرم که می افتم     می بینم چقدر تفاوت بین عروسی من و اوست . پدرم خانه ای کوچک در       محله های پایین شهر به نام من خریده بود با وسایل اندک و مغازه ای باز به نام من برای رحیم تا کار کند . به خانه خودمان رفتیم . زندگی کاملا محقر . خودم باید تمام کارها را می کردم. منی که از آشپزی فقط نگاه کردن بلد بودم . با هر سختی بود یکسال گذشت . در این مدت فقط دایه به دیدارم می آمد و کمی پول می آورد . من هم اجازه رفتن به خانه پدرم را طبق گفته خودش نداشتم. مادر رحیم هم به ما سر می زد ولی خیلی بد ذات بود . مدام بین ما اختلاف می انداخت . حدود یک سال و نیم گذشته بود که حالم از همه چیز به هم می خورد تا اینکه دایه آمد وتشخیص داد که من حامله ام . مادر رحیم به منزل ما آمد تا از من مواظبت کند . 9 ماه تمام شد و پسری به دنیا آوردم . نامش را به نام پدر رحیم ( الماس) گذاشتند که من اصلا دوست نداشتم . الماس هر روز بزرگتر می شد . تا حدود 4 سال داشت . یک روز به حمام رفته بودم . وقتی به خانه بازگشتم افراد زیادی جلوی درب منزل بودند تا به حیاط برسم نصف عمر شدم . وسط حیاط جسمی بود که روی آن پارچه سفید کشیده بودند. اما رحیم آن قدر کوچک نبود . جلو رفتم و پارچه را کنار گذاشتم . الماس بود در حوض حیاط همسایه خفه شده و همه اش تقصیر مادر رحیم بوده. گذشت  اما خیلی سخت. دیگه با رحیم یا کس دیگر حرف نمی زدم. همه اینها گذشت تا دوباره باردارشدم . اما شدت تنفر نسبت به رحیم که تازگی ها سرو گوشش  می جنبید و با زنان دیگر بود بچه را انداختم اما دیگر بعد از آن حامله نشدم . یعنی خودم با دست خودم ، خودم را بدبخت کردم . حدود یک سال دیگر تحمل کردم . دیگه نمی توانستم. رحیم هم اجازه بیرون رفتم به من    نمی داد تصمیم گرفتم چمدانم را جمع کردم . چادرم را سر کردم . به یاد تمام دوران جوانی ام اشک می ریختم . البته هنوز هم جوان بودم . فقط 21 سال داشتم. به حیاط رسیدم مادر رحیم  جلوم ظاهر شد و نگذاشت بروم . چمدانم را زمین گذاشتم و عقده های این همه سال در دلم بود چنان او را کتک زدم که گفتم الآن  می میرد . بعد از خانه خارج شدم و به خانه زن دوم پدرم رفتم . از آنجا پدرم به دونبالم آمد. بعد از7 سال اورا می دیدم . لحظه ای به یاد ماندنی بود مرا به خانه برد. همه تغییر کرده بودند . منوچهر چه قدر بزرگ شده بود . زری دو بچه دیگر هم داشت. خرسنده نامزد کرده بود با یک دکتر، منصور بادختر شازده که صورتش پر آبله بود ازدواج کرده بود و از او یک پسر داشت و به اصرار زنش زن دیگری گرفته بود که سر زا رفته بود و پسری داشت . دلم خنک شده بود که او هم خوشبخت نشد . منصور هنوز به من علاقه داشت اینو می شد از تو نگاهش خوند . همه داشتند سعی می کردند که به من بفهمانند که ازدواج مجدد برای من خوبه . دلیل این کار را وقتی فهمیدم که منصور قصد داشت با من ازدواج کند . بعد از اصرار همه قبول کردم . آخر دیگه تقریبا رحیم و زندگی قبلی ام را به کلی فراموش کرده بودم هرچند آثارش هنوز باقیست . بعد از طلاق از رحیم خیلی زمان برد تا من به حالت اولی برگردم . ولی منصور هم پیشنهاد داده بود به هر حال زن او شدم . اما این بار هم جشن نگرفتیم چون زند اول او یعنی رودابه دلش می سوخت . به خانه منصور رفتم در یک باغ خانه ی رودابه بود و در طرف دیگر خانه ی من . خانه ی من بسیار زیبا بود با تمام امکانات ممکن . منصور یک شب در میان خانه ی یکی از ما بود احساس خوبی با منصور نداشتم . اما بعد از مدتی احساس کردم که اگر دیر کند نگران او می شود . نبودنش مرا آزار می دهد . فهمیدم که عاشق منصور شده ام. برایم تعریف می کرد که زمانی که من زن رحیم بودم مدام در فکر من بوده که چه کار کنم و ازدواجش با رودابه لج بازی با مادرش بوده اما بعدا فهمیده که او دختر خوبی است و اورا دوست داشته . برای مداوای خودم مدام به دکتر می رفتم تا بچه دار شوم . به مشهد رفتم به هر دکتری که فکر کنی  اما نشد. در این مدت رودابه حامله بود . وقتی دخترش به دنیا آمد او بیمار شد و بعد از مدتی بچه ها را به من سپرد و از جهان رفت . من ماندم و منصور وسه بچه . ولی دختر خیلی زیبایی بود . اگر آبله صورت رودابه را خراب نمی کرد من هیچ شانسی در برابر او نداشتم . زندگی می گذشت آقا جانم مریض شد و از دنیا رفتند . منوچهر بزرگ شده بود و به سن ازدواج رسیده بود . ناهید هم ( دختر رودابه ) بسیار زیبا و با وقار بود . به همین جهت برادرم را که پدر تو باشد با ناهید مادرت به عقد هم در آوردیم . بعد از ازدواج آنها منصور بیمار شد . دکتر ها می گفتند که سرطانه . تا دقایق آخر عمرش پیشش بودم . وقتی می مرد گویی مراهم با خود می برد . می فهمید که چقدر دوستش دارم . و نمی خواهم او را از دست بدهم . کاش تمام سالهایی را که به پای رحیم دادم با او بودم کاش    هیچ گاه او را از دست نمی دادم ولی او رفت و من را تنها گذاشت . پدرم زمان ازدواج با رحیم برایم دو دعا کرد : یکی اینکه از کرده ی خود به غلط کردن بیفتم و دیگری اینکه صد سال عمر کنم. عبرت دیگران شدم . اولی مستجاب شد . و من از کارم پشیمان شدم و به غلط کردن افتادم . اما احساس می کردم که دومی هیچ گاه مستجاب نمی شود . ما امروز من این داستان را برای تو تعریف کردم و تو باید عبرت بگیری .اما امیدوارم که صد سال عمر نکنم تا همین جا بس است دیگر طاقت ندارم .

سودابه به صورت عمه نگاه می کرد و حالا حساس می کرد که واقعا چه قدر شبیه اوست . به فکر فرو رفته بود . و به این فکر می کرد که با بهروز ازدواج کند یا نه؟ آیا تاریخ باز هم تکرار خواهد شد و غافل از اینکه عمه جان زمستان سال دیگر را نمی بیند . باد سر از پنجره به داخل می آمد و عمه داشت جعبه خاطرات خود را با رحیم می برد  به اتاقی که سه تار منصور به دیوار آن آویزان بود و سودابه رفتن آن دنیایی از تجربه را نگاه می کرد و به فکر فرورفته بود و هوای سرد زمستانی را که از لای پنجره به داخل می آمد به آرامی استشمام می کرد .....

 

 

 

نام کتاب: بامداد خمار

نام نویسنده : فتانه حاج سید جوادی(پروین )