چيستان2

چيستانهاي فكري

 

  

 

 

 

 

زني را در خيابان ديدم كه پسربچه اي را به دنبال داشت. از او پرسيدم: اين پسر با توچه نسبتي دارد؟ گفت: «او پسرِ پسرم است، برادر شوهرم» ، چطور چنين چيزي ممكن است؟

-1

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

از ميان تعدادي زن و مرد برهنه، چگونه مي توان آدم و حوا را شناخت؟

-2

 

 

  جواب چيستان 

 

 

 

 

شخصي تخم مرغ را دانه اي 70 ريال خريد و دانه اي 50 ريال فروخت و سرانجام ميليونر شد! چطور چنين چيزي ممكن است؟

-3

 

 

  جواب چيستان 

 

 

 

 

حكم اعدام متهمي را صادر مي كنند و مضمون «بخشش لازم نيست، اعدامش كنيد.» را به امضا، دادستان مي رسانند. پس از امضاء دادستان، مأمور اجراي حكم، با تغييري در مضمون، جمله را به صورتي در مي آورد كه جلو اعدام متهم را مي گيرد، او چه تغييري در جمله بوجود مي آورد؟

-4

 

 

  جواب چيستان 

 

 

 

 

اين عبارت را درست بخوانيد: گندم فروشا، ارزن آمد نخود آمد ماش فرستاديم برنجش مده، برنجش بده.

-5

 

 

  جواب چيستان 

 

 

 

 

عبارت زير را بخوانيد:H-M-B-A-A4-B-R

-6

 

 

  جواب چيستان 

 

 

 

 

مي دانيم كه در بهشت هر چه بخورند دفع نمي شود، در جهان مادي كداميك از مثالها و شواهد را مي توان يافت كه با آن امر همسان باشد؟

-7

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

منظور از «كانت واز بود» چيست؟

-8

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

شخصي براي نخستين بار سوار يك خودروي «فولكس واگون» شد و بسوي شهري حركت كرد، درميان راه خودروي او خراب شد ناچار ماشين را به كنار جاده هدايت كردو كاپوت ماشين را بالا زد، ولي با كمال تعجب ديد نه ازموتور خبري هست، نه از سيلندر و نه چيز ديگر چطور چنين چيزي ممكن است؟

-9

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

چراغ راهنمايي و رانندگي كه روبروي خيابان است قرمز است، افسر راهنمايي هم در آنجا ايستاده است، با اينحال راننده اي از چراغ قرمز مي گذرد و كسي مزاحم او نمي شود. چطور چنين چيزي ممكن است؟

-10

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

در اتاقي يك زن و شوهر نشسته اند. يكنفر هم در حال خواندن نماز است، نفر چهارم هم روزه دارد. به ناگهان مردي از در وارد مي شود، با واردشدنِ او، اين زن و شوهر به هم حرام مي شوند. نماز آن شخص و روزه نفر چهارم هم باطل مي گردد. چطور چنين چيزي ممكن است؟

-11

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

 

آدرويش، خداداده سه تا ميش. يكي شيرش حلال و گوشتش حرام، يكي گوشتش حلال و شيرش حرام و سومي هم گوشتش حرام، هم شيرش.

-12

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

آمد و رفت، آمد و نرفت، زائيد و نمرد، نزائيد و مرد!

-13

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

جملات زير، مصداق چه حكايتي هستند؟  « برو، اگر نيامده، بگو بيايد. رفتم، نيامده بود، گفتم: بيايد، چرا نيامد؟ حتماً آمده كه نيامده است. اگر نيامده بود مي آمد.»

-14

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

شخصي دريك اتاق به ابعاد 5×20×20 متر، خودش را با يك ريسمان دومتري از سقف آويزان مي كند و دار مي زند. وقتي به در اتاق او مي آيند و مي بينند از او صدايي شنيده نمي شود، نگران مي شوند و در را مي شكنند با كمال تعجب مي بينند، او از سقف خودش را دار زده است و در اتاق را از درون قفل كرده و كليد را در جيبش گذاشته است. با اينكه ميز، صندلي، نردبام يا چيز ديگري در اتاق نبوده است، او چگونه خود را دار زده است؟

-15

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

شخصي چگونه – بدون استفاده از هواپيما- خود را دو ساعته به مشهد مي رساند؟

-16

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

حضرت آدم و حوا شش چيز در بهشت آوردند كه هر يك از آنها منشأ چيزي شد، آن شش چيز كدامند؟

-17

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

كسانيكه رَحِمِ مادر را نديده اند 9 نفرند، آن 9 نفر چه كساني هستند؟

-18

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

اكنون چهار تن از پيامبران زنده هستند، آن چهارتن كدامند؟

-19

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

از حضرت علي (ع) پرسيدند:

-20

 

 

 

واجب و واجبتر چيست؟

 

 

 

 

نزديك و نزديكتر كدامند؟

 

 

 

 

عجيب و عجيب تر چيست؟

 

 

 

 

سخت و سخت تر چيست؟

 

 

 

 

اگر شما بوديد چه جوابي مي داديد؟ حضرت علي چه جوابي داد؟

 

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

كيوان به مهماني رفت. او مي دانست دعوت شدگانِ به مهماني بر دو گروهند: راستگو و دروغگو. اما هيچيك از آنان را نمي شناخت. از مردي پرسيد: دروغگو هستي يا راستگو؟ كيوان پاسخ آن مرد را گرفت. پس از دو نفر ديگر پرسيد كه آن مرد چه پاسخي داد. يكي از آنان گفت كه او دروغگوست و ديگري پاسخ داد كه او راستگوست. كيوان از پاسخ اين دو نفر فهميد كه كداميك از اين دو نفر راستگو و كداميك دروغگو هستند. او چگونه فهميد؟

-21

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

 

سه نفر سياهپوست و سه نفر سفيد پوست مي خواهند با قايقي كه بيش از دو نفر گنجايش ندارد از رودخانه اي بگذرند. سفيدپوستها رانندگي قايق را بلدند اما يكي از سياهپوستها رانندگي قايق را نمي داند. اگر تعداد سياهپوستها بيش از سفيدپوستها باشد آنها را خواهند خورد. مثلاً نمي توان دو نفر سياهپوست و يك سپيد پوست راتنها كنار هم گذاشت. اما سپيد پوستها آدمخوار نيستند و اگر تعدادشان زيادتر از سياه پوستها باشد با آنها كاري نخواهد داشت. چگونه مي توان اين گروه شش نفري را از رودخانه عبود داد، بدون اينكه به هيچيك از آنان آسيبي رسد؟

-22

 

 

  جواب چيستان  

 

 

 

جملات زير را درست بخوانيد:  «زني زني زني زني خوشش آمد» ، «سربازي سربازي سربازي سربازي را كُشت»

-23

 

 

  جواب چيستان   

 

 

 

 

شخصي مدت هفت شب در مهمانخانه اي منزل مي كند و چون پول نقد براي پرداختِ كرايه مهمانخانه را ندارد، قرار مي گذارد از هفت حلقه بهم پيوسته طلا كه بهمراه دارد، هر شب يكي از آنها را به جاي كرايه به مهمانخانه دار بپردازد. اما مي خواهد بيش از يكبار آن حلقه ها را از هم نگسلد. چطور چنين چيزي ممكن است؟

-24

 

  جواب چيستان   

 

 

 

منظور از «خروس بيوه» چيست؟

-25

 

  جواب چيستان   

 

 

 

شخصي در حين خواندن نماز ميت، به هنگام سجده، ناگهان سرش به لبه تابوت مي خورد پيشانيش مي شكند و خون پيشاني او به كفن مرده غسل داده شده مي خورد و آنرا نجس مي كند. حالا اين سوال پيش مي آيد كه آيا بايد مرده را دوباره غسل داد يا بايد كفنش را عوض كرد يا چاره ديگري انديشيد؟

-26

 

  جواب چيستان   

 

 

 

خداوند متعال چه ميخورد، چه مي پوشد و چقدر توانايي دارد؟

-27

 

  جواب چيستان   

 

 

 

منظور از جمله «شيخ الحديد مال جديد الاصم شما بود» چيست؟

-28

 

  جواب چيستان   

 

 

 

منظور از عبارت شوخي وار «اِوري بادي خربا بوزه ايتينگ كُنه پا لَرزِشم سي تينگ كُنه» چيست؟

-29

 

  جواب چيستان   

 

 

 

از شخصي خواستند خودش را معرفي كند، اين شخص شكسته نَفسي كرده، خودش را كوچكتر از آنچه بود معرفي كرد و گفت: من «ميرزا نيم من بوق بن پشم اندر پانزده» هستم! نام او چه بوده است؟

-30

 

  جواب چيستان   

 

 

 

آن چيست كه با اينكه سه تاست، يكي است و با اينكه يكي است سه تاست

-31

 

  جواب چيستان   

 

 

 

آن چيست كه پر وخاليش يك وزن دارد؟

-32

 

  جواب چيستان   

 

 

 

من يك سكّه كوچك را در چاهي عميق مي اندازم، آنگاه در عرض يك دقيقه مي روم در مي آورم، چطور چنين چيزي ممكن است؟

-33

 

  جواب چيستان   

 

 

 

رضا از طبقه دهم ساختماني به زمين افتاد ولي نمرد. چطور چنين چيزي ممكن است؟

-34

 

  جواب چيستان   

 

 

 

يكنفر اهل منطق به شهري وارد شد و تصميم گرفت نزد سلماني برود و سروصورتش را اصلاح كند. آن شهر دو سلماني بيشتر نداشت. وقتي مرد بسراغ نخستين سلماني رفت، او را با سر وصورتي آشفته و پرپشت و موهايي ژوليده و نامرتب و هنگامي كه به سراغ دومين سلماني رفت، او را با موهايي بسيار مرتب و ريشي تراشيده يافت. لذا تصميم گرفت نزد نخستين سلماني برود و سروصورتش را بپيرايد. چرا او چنين تصميمي گرفت؟

-35

 

  جواب چيستان   

 

 

 

1

تنها در صورتي ممكن است كه دو دوست، هر يك با مادر شوهر مرده يا مطلقه ديگري ازدواج كنند و هريك از آن مادران پسري بدنيا آورند. اين پسر براي زن ديگر، حكم پسرِ پسر و برادرِ شوهر را دارد 

 

2

آ

آدم و حوا ناف ندارند. زيرا آنان از شكم مادر متولد نشده اند كه نيازي به بند ناف و ناف داشته باشند! آدم از بهشت آمد و حوا نيز از پهلوي آدم خلق شده است 

 

دم و حوا ناف ندارند. زيرا آنان از شكم مادر متولد نشده اند كه نيازي به بند ناف و ناف داشته باشندبهشت آمد و حوا نيز از پهلوي آدم خلق شده است ! آدم از

3

او نخست ميلياردر بود، اما در اثر زيانهاي پي در پي بخشي از دارائيش را از دست داده و ميليونر شد 

 

4

 

مأمور ويرگول را از جلو كلمه «نيست» بر مي دارد و جلو كلمه «بخشش» مي گذارد، بدين ترتيب: «بخشش، لازم نيست اعدامش كنيد.» 

 

5

شود: «گندم فروشا، ار، زني آمد، نه خود آمد ماش (ما او را) فرستاديم، به رنجش مده، برنجش بده.» 

  

 

 

6

: عبارت مزبور چنين خوانده مي شود«عبارت هاشم بيا آچار بيار » 

 

7

بچه در شكم مادر 

 

8

زيرا  يعني: «بود، بود، بود»كانت» در عربي به معني «بود» و «واز» در زبان انگليسي به معني «بود» و بود نيزدر زبان پارسي به معني بود است

 

9

زيرا موتور فولكس واگن در عقب آنست نه در جلو

10

آن راننده پياده بوده است، بنابراين افسر راهنمايي كاري باو ندارد

 

 

 

11

 

 

مردي كه ناگهان وارد مي شود، شوهر پيشين آن زن بوده كه بيش از چهار سال بدون اطلاع او را ترك گفته و از خود خبري به جاي نگذاشته است. بنابراين، آن زن پس از گذشت چهار سال انتظار، بتصور اينكه شوهرش از دنيا رفته، با اجازه حاكم شرع طلاق مي گيرد و با مرد دومي ازدواج م يكند و از ميراث باقيمانده شوهرش، سهمي در اختيار كسي مي گذارد تا برايش نماز بخواند، پولي نيز به نفر چهارم مي دهد تا براي او روزه بگيرد. پس از بازگشت او، شوهر دوم به او حرام مي شود و چون آدم زنده وكيل و وصي نمي خواهد، روزه و نماز آندو نيز باطل مي  شود گردد 

 

 

 

 

 

12

 

 

 

جواب چيستان

 

اولي مادر است كه شيرش حلال  و گوشتش حرام است، دومي همسر است كه گوشتش حلال و شيرش براي شوهر حرام است و سومي خواهر است كه هم شيرش براي برادر حرام است و هم گوشتش 

 

13

آنكه آمد و رفت «عُمر» است،آنكه آمد و نرفت، «تجربه» و «قرآن» است. انكه زائيد و نمرد، «حضرت خضر هستند نزائيد و مرد، حضرت آدم است  مهدي عج» و حضرت

14

جواب چيستان

 

سه نفر دزد هستند كه يكي از آنان در كوچه كشيك مي كشد و دو نفرشان از ديوار خانه بالا مي روند و وارد خانه مي شوند. يكي از آنان در صندوقخانه مشغول جمع آوري اثاث است و دومي مشغول انتقال اثاث به خيابان، آنكه كشيك مي دهد، به دزد دوم مي گويد: برو، اگر صاحبخانه نيامده بود، بگو دزد سوم بيايد. دزد دومي مي گويد: «رفتم نيامده بود، گفتم بيايد» كشيك دهنده مي گويد: «پس چرا نيامد؟ حتماً (صاحبخانه) آمده كه (دزد سوم) نيامده است! اگر (صاحبخانه) نيامده بود، (دزد سوم) مي آمد!» 

 

15

جواب چيستان

 

پيش از خودكشي، تعدادي قالب يخ به درون اتاق مي آورد، آنها را روي هم و زير پا مي گذارد و با استفاده از آنها طناب را به سقف وصل مي كند و به گردن خود مي اندازد. آنگاه يخها كم كم آب مي شوند و از پايين در اتاق به بيرون تراوش مي كنند بطوريكه هنگام حضور ديگران اثري از يخها نبوده و همين امر موجبات شگفتي آنان را فراهم مي سازد 

 

16

آن شخص از ماشين يا قطار يا وسيله ديگري (غير از هواپيما) براي سفر استفاده مي كند، در خود بسته يا در جيب خود گذاشته بود.حاليكه دو ساعت به مچ 

 

 

17

عصاي موسي (ع) 2- انگشتر حضرت سلميان (ع) 3- چهار برگ درخت كه با آن حضرت آدم و حوا ستر عورت كرده بودند. يكي از برگها را آهوي خُتَن خورد كه از آن مشك به عمل آمد. برگ دوم را گاو دريايي خورد كه از آن عنبر بدست آمد. سومين برگ را كرم خورد كه ابريشم از اوست و چهارمين برگ را زنبور خورد كه عسل حاصل آنست 

 

18

حضرت آدم (ع) 2- حضرت حوا 3- گوسفند ابراهيم (ع) 4- عصاي موسي (ع) 5- خفاشي كه حضرت عيسي (ع) ساخت 6- نافه صالح 7- بنا به قولي، ماري كه شيطان را وارد بهشت كرد 8- كلاغي كه كفن هابيل رابه قابيل داد 9- شيطان لعين 

 

 

 

 

19-  1-   حضرت خضر 2- حضرت الياس كه در زمين است 3- حضرت ادريس 4- حضرت عيسي كه در آسمان است

 

 

 

20

حضرت علي (ع) فرمود: - -1واجب اطاعت از خدا و واجبتر از آن ترك گناه است 2- نزديك قيامت و سخت تر، دست نزديكتر از آن مرگ است 3- عجيب دنيا و عجيب تر از آن محبت دنياست 4- سخت قبر است و از آن خالي به قبر رفتن است 

 

21-

كسي كه گفته بود : «او گفت كه دروغگوست» دروغگو بوده است. زيرا هيچكس نمي گويد: دروغگو هستم. در ضمن گوينده براي راستگو جلو دادن خود، سعي مي كرده ديگران را دروغگو قلمداد كند و آنكه خودش راستگو بوده است  گفته «او گفت كه راستگوست»

 

22 

نخست يك نفر سياهپوست (كه قايقراني بلد نيست) بهمراه يك سپيد پوست به آنسوي رودخانه مي روند. سياهپوست آنطرف رودخانه مي ماند و سفيدپوست قايق را بر مي گرداند. بار دوم يك سياه پوست و يك سفيد به آنسوي رودخانه مي روند سياه پوست پياده مي شود و سفيد پوست بر مي گردد. بار سوم باز هم يكنفر سپيدپوست بهمراه يك سياه پوست به آنسوي آب مي رود، سياه پياده مي شود و سفيد قايق را بر مي گرداند، بار سوم دو سفيد پوست قايق را به آنسوي رودخانه مي برند هر دو پياده مي شوند و يكي از سياهپوستها قايق را بر مي گرداند و براي چهارمين بار يك سياهپوست و يك سفيد پوست باقيمانده به آنسوي رودخانه مي روند و باين ترتيب به هيچيك از آنان آسيبي نمي رسد 

 

23      جملات مزبور اينگونه خوانده مي شوند: «زَني زِنِي زَني زني خوشش آمد» « سَربازي سَرِبازي سُربازي، سَربازي را كشت 

24

نخست حلقه سوم را پاره مي كند و شب اول آنرا به مهمانخانه دار مي دهد. شب دوم حلقه اول و دوم را كه بهم پيوسته بود به او مي دهد و حلقه سوم را مي گيرد. شب سوم، حلقه سوم را كه ابتدا جدا كرده بود به مهمانخانه دار مي دهد كه جمعاً سه حلقه مي شود. شب چهارم، چهار حلقه بهم پيوسته را در اختيار صاحب مهمانخانه مي گذارد و دو حلقه بهم پيوسته و يك حلقه جدا( حلقه سوم ) را مي گيرد. در شب پنجم، حلقه سوم را به مهمانخانه دار مي دهد. شب ششم حلقه سومي را مي گيرد و حلقه هاي دوتايي را باو مي دهد و در شب هفتم، حلقه تكي را هم بوي تحويل مي دهد و بدين ترتيب، تنها با يكبار گسستن حلقه ها، كار را به نتيجه مي رساند 

 

 

 

 

 

 

 

 

« منظور از خروس بيوه همان خرس» است، زيرا خروس بي «و» يعني بدون واو خرس مي شود 

25 

 

 

26-هيچكدام، زيرا نماز ميت اصلاً سجده ندارد تا چنين اتفاقي بيفتد

 

خداوند متعال غم بندگانش را مي خورد، عيب آنان را مي پوشد و قدرتش بي انتهاست 

 27

جواب چيستان

 

با توجه به اينكه معني شيخ

 «پير» و معني حديد «آهن» و معني جديد «نو» و معني اصم «كَر» است، پس معني جمله مزبور چنين مي شود: «پيراهن مال نوكر شما بود» 

28

 

 

مي دانيم «اِوري بادي» به

 زبان انگليسي بمعني «هركس» ، «ايتينگ» بع معني «خوردن» و «سيتينگ» به معني« نشستن» است. پس با اين ترتيب، عبارت فوق مرادف ضرب المثل معروف فارسي «هركه خربزه بخورد بايد پاي لرزش بنشيند» مي باشد 

 29

30

مي دانيم بزرگتر از «ميرزا»

 ، «آقا» و بزرگتر از «نيم مَن» ، « من» و بزرگتر از «بوق» ، «صور» و بزرگتر از «ابن» ، «پدر» و بلندتر از «پشم» ، «مو» و بزرگتر از «پانزده» ، «سي» است. پس با ان ترتيب. نام شخص مزبور اين بوده: «آقا من صور پدرموسي» يا به عبارتي «آقا پدر منصور موسي است  

 

 

بابا

بسم الله الرحمن الرحيم

 

((باباورقه ام را امضاء كن ))

 

هر چه به آقاي رحماني ميگويم : ((آقا اجازه ، مادرمان امضاء كند؟)) سرم داد ميكشد.خيال ميكند كه من از داداش ميترسم ميگويد:

((مگر كري بچه-يك بار گفتم فقط بايد پدرتان امضاء كند-فهميديد-فقط پدرتان !)) گفتم : ((آقا پدرمان نيست.))

گفت: ((كدام گوري هست؟)) من از اين حرفش بغضم گرفت. اگر بغض نمي كردم واگر اشك چشمانم را پر نمي كرد، من هم جوابش را مي دادم . يك جوابي مي دادم كه گريه اش بگيرد.

آقا خنديد وگفت : ((مي خواهيد ببريد پيش مادرتان آبغوره بگيريد كه دلش به رحم بيايد وامضاء كند ،هان ، هه هه نه پسر جان ، ديگر دستتان براي من رو شده !))

من ديگر طاقت نياوردم كه توي كلاس بايستم، فرار كردم آمدم بيرون.

او داد زد : ((آهاي !بچه واستا ببينم ...))

ديد كه وانايستادم ،مبصر را فرستاد دنبال من ،من حيف كه زورم به قدر بابايم نيست وگر نه مبصر را چنان ميزدم واز دستش در مي رفتم كه ديگر هوس نكند ،بچه ها را بگيرد وببرد پيش آقا.

تا رفتم به خودم بيايم ، پشت كتم را گرفت وكشيد طرف كلاس به التماس افتادم، گفتم: ((تورو خدا ولم كن در بروم ، مژدهي! آقا مرا ميكشد ، مژدهي! تورا جون مادرت ، جون آقات...))

مژدهي مرا هل داد پيش آقا، كه آمده بود توي راهرو ايستاده بود. آقا لبهايش ميلرزيد،  مثل هميشه كه عصباني ميشد، گفت : ((كه در ميروي هان ؟ مژدهي ببرش بينداز تو زير زمين . يك ساعت كه كنار سوسكها سر بكند، آدم ميشود .))

من گريه ام گرفت ، گفتم : ((آقا تورو خدا غلط كرديم آقا. چشم چشم ميدهيم بابايمان امضاء كند، چشم آقا ميدهيم به. . . )) مبصر نگذاشت حرفم را تمام كنم. مرا كشان كشان برد تو زير زمين، ودرش را از پشت قفل كرد . من داشتم از ترس زهره ترك مي شدم، همه جا تاريك تاريك بود ، فقط يك ذره نور از پنجره مي تابيد . رفتم توي نور ايستادم كه نترسم ، اما باز هم ميترسيدم . گفتم : ((خدايا ، الان اگر غول بيايد مرا بگيرد چي؟ من تنهايي چكار مي توانم بكنم؟ كاش بزرگ بودم،آنقدر بزرگ بودم كه از زيرزمين نمي ترسيدم ، يا بال داشتم مثل كفتر چاهي ها از اين پنجره در مي رفتم ، يا نه ،آنقدر كوچك بودم اندازه يك سر سوزن ، آن وقت از لاي درزهاي در فرار مي كردم ، مي رفتم پيش مادرم .))

همين طور داشتم براي خودم از اين فكرها مي كردم كه صداي خش خشي را شنيدم . نفسم يك دفعه بند آمد ، خوب گوش دادم ، ديدم كه انگار يك جانوري ناخنهاي زبرش را روي زمين مي كشد ، با خود گفتم : ((واي ، ! غول است ، حتماّْ غول است كه دارد ناخن هايش را تيز مي كند !)) مي خواستم فرياد بزنم واز آقاي ناظم ، آقاي مدير ، آقاي رحماني واز مادر خودم كمك بخواهم ، اما صدا از گلويم بالا نمي آمد. مثل وقتي كه آدم خواب مي بيند. يواش يواش چشمهايم را برگرداندم به طرف صدا ، از گوشه زيرزمين بود . خوب كه نگاه كردم ، ديدم كه يك تكه كاغذ سفيد آنجا افتاده چشمهايم را كوچك كردم وباز هم بيشتر خيره شدم ، ديدم خودش است ، يك تكه كاغذ سفيد ، كه يك سياهي داشت راه ميرفت . ترسم كمي ريخت ، رفتم جلو ديدم يك سوسك حمام است. از آن سوسكهاي سياه كه پاهايشان مثل اره تيغ دارد. گفتم: ((گم شو ، آه تو هم كه مارو ترساندي ! )) ومحكم با پا زدم پرتش كردم آن طرف . سوسكه انگار از خدا مي خواست، زود خودش را توي تاريكي ها گم كرد . من باز تنها شدم ، گفتم : ((كاش نگهش ميداشتم ، باهاش بازي ميكردم ها ! حالا كجاست بيچاره .)) اما هر چه گشتم پيدايش نكردم . گفتم : (( ولش كن عوضش اين كاغذ را بر ميدارم وبا آن موشك ميسازم مي فرستم هوا، آنقدر طياره بازي مي كنم تا زنگ بخورد.))

هنوز كاغذ را تا نزده بودم كه باز پشيمان شدم ، خب چه فايده !؟ يك دقيقه ،دو دقيقه ، ديگر خيلي خيلي كه مي شد ، سه دقيقه ، مي نشستم و موشك هوا مي كردم ، خب بعدش چي ؟ حوصله ام سر مي رفت ديگر ، مگه نه ؟ گفتم : (( آره ، به جاي موشك مي نشينم، ا... اون ... مي نشينم آها ! نقاشي مي كشم . روي همين كاغذ ، پشتش هي نقاشي مي كشم ، هي نقاشي مي كشم ، آنقدر كه زنگ بخورد بعش هم كه لابد آقاي رحماني مي آيد ، مرا آزاد مي كند . با خود گفتم : (( اول عكس آقاي رحماني را مي كشم ، كه اين قدر بد اخلاق است ، يك سيبيل هايي برايش مي گذارم كه دو طرفش از اين كاغذ هم بيرون بزند !)) رفتم نشستم توي روشنايي ، اما هنوز شروع نكرده دوباره پشيمان شدم : ((نكند آقا بيايد وعكس خودش را ببيند ، آنوقت به قول خودش دمار از روزگارم در مي آورد ، يعني آنقدر گوشم را مي كشد كه از جا در بيايد ، بعدش هم مرا با كله بي گوش مي فرستند خانه )) گفتم : ((بهتر است يك بابا بكشم مثل باباي خودم ،مهربان و قدبلند و پر زور . بازوهايش را كلفت كلفت مي كشم ، آنوقت آقا رحماني را هم آن پايين مي كشم ، كوچولوي كوچولو، قد يك مورچه ، آنقدر كوچولو كه خودش هم خودش را نشناسد ، بعدش هم عكس خودم را مي كشم كنار بابام . من نشسته ام وبابا ايستاده است. يا نه ، او هم نشسته است كنار من ، دارد با دستهاي مهربانش ورقه ام را امضاء مي كند. آقاي رحماني هم كه قدر يك مورچه است ، آن پايين دارد از حرص دق مي كند. ))

همين طور كه داشتم اين فكرها را مي كردم ، نقاشي را هم مي كشيدم . همه جايش خوب درآمد ، به جز بازوهاي بابام . خيلي لاغر شده بود . پاك كردم واز نو كلفت ترش را كشيدم . ديدم نه ، باز هم كوچك است . باز هم پاك كردم از نو . خلاصه هي كشيدم ، هي پاك كردم ، هي كشيدم ، هي پاك كردم ،تا بالا خره بازوهاي بابام آنقدر چاق شد كه از كاغذ هم بيرون زد. گفتم : (( خوب بابا، حالا خوب شد ديگر .))

گفت : (( از اولش هم خوب بود .))

گفتم : ((نه ، اين طوري بهتر شد، ببين چقدر زورت زياد است. ))

گفت : (( خوب رحيم ،توچكار داشتي كه مرا كشاندي اينجا؟))

گفتم : ((هيچ ،همين طوري مي خواستم ببينمت ، دلم خيلي برايت تنگ شده بود .))

گفت : ((دلت؟ چرا ؟.))

گفتم : (( آره ، از دست اين آقا رحماني ، كه اين قدر بد اخلاق است .الان مرا توي زير زمين زنداني كرده .))

گفت : (( نه پسر جان ،آدم خوبي است فقط زود عصباني مي شود ،دلش پاك است .))

گفتم : (( پس چرا مرا زنداني كرده .؟))

گفت : (( خوب ديگر ،گفتم كه زود عصباني مي شود .))

گفتم : (( بابا !))

گفت : (( بله !بابا جان ))

گفتم : (( مرا ببر بيرون ))

گفت : ((چطوري ؟))

ديدم خوب راست مي گويد ، چطوري مرا ببرد بيرون . بغضم گرفت .گفتم : (( آخه پس من چه كار كنم بابا ؟))بابا هم بغض كرد و گفت : (( چيه ؟چيه بابا جان ؟))

گفتم : (( اين ورقه ام را ،آقا رحماني گفته بدهيد باباتان امضاء كند.))

گفت : (( چرا گريه مي كني پسرم ؟بياور پيش من .بياور خودم امضاء مي كنم .))

گفتم : (( تو؟))

گفت : (( آره ،ورقه ات را بياور تا خودم برايت امضاء كنم .))

گفت : (( الان كه نمي شود ، مي خواهم بروم سر كار.))

گفتم : (( پس كي؟ آخر پس كي؟ ))كه ديدم دارم با خودم حرف مي زنم .همين موقع در زير زمين باز شد، من زود كاغذم را قايم كردم ، مبصر بود ، همان جا جلوي در توي روشنايي ايستاد و گفت : (( رحيم !))من صورت مبصر را نمي ديدم . نور بيرون چشمهايم را ميزد. دوباره گفت : ((رحيم بيا بيرون)) من اشكهايم را پاك كردم وراه افتادم.

مبصر گفت : (( بيا برويم سر كلاس ، آقا رحماني منتظر است.))

مي خواستم بگويم : (( آقا رحماني، چكارم دارد؟ ))

اما نتوانستم . بغض راه گلويم را گرفته بود . رحيم همان طور كه از پله ها بالا مي رفت، گفت : (( بچه ها بهش گفتند كه تو بابا نداري .آقا رحماني خيلي ناراحت شد ، گفت برو بيارش سر كلاس .))

به راهرو كه رسيدم ،ديدم آقا رحماني جلوي در كلاس ايستاده ومنتظر من است . من سرم را پايين انداختم وپايم را شل كردم . درست همين موقع زنگ خانه را زدند ،من يك نگاه تندي به آقا رحماني انداختم وزود فرار كردم طرف حياط.

حتي پشت سرم را هم نگاه نكردم ، يك راست رفتم سر مزار بابا. سر ظهر آنجا رسيدم ، قبرستان خلوت خلوت بود . هيچ كس نبود ، من ترس برم داشت ، اما تا قبر بابام را ديدم ، ترسم ريخت. نشستم روي قبر ، ورقه ام را از جيبم در آوردم ، باد ورقه را از دستم قاپيد و برد روي قبر ها. من دويدم دنبالش، آن را گرفتم وباز رفتم نشستم سر قبر بابا . ورقه را گذاشتم روي سنگ قبر و گفتم : ((بابا، آمده ام ورقه ام را امضاء كني، خودت گفتي كه بيا ، حالا هم بايد امضاء كني ، يالا امضاء كن يالا امضاء كن!...))

بي خود گريه ام گرفت ، هي گريه كردم وهي بابابام حرف زدم. گفتم : امضاء كن ، يالا امضاء كن. آنقدر حرف زدم كه خوابم برد . يعني هنوز خوابم نبرده بود، انگار هنوز داشتم با خودم حرف مي زدم ، كه ديدم يكي دارد تكانم مي دهد. نگاه كردم ديدم آقا رحماني است ، ورقه اي توي دست او بود . نمي دانم كي از دستم بيرون كشيده بود كه من نفهميده بودم . گفت : (( بده خودم امضاء مي كنم ، پسرم )) خودكارش را درآورد. رپايين ورقه را امضاء كردو دا دست من . من دستم دراز نمي شد كه ورقه را از دست او بگيرم. ورقه توي باد تكان مي خورد ، آقا رحماني خودش ورقه را گذاشت توي جيبم .

باد بعد از ظهر ، كه توي قبرستان هو مي كشيد، خاكها را به هوا بلند مي كرد وچشمها را مي سوزاند. موها ي آقا رحماني هم پريشان شده بود، وغبار خاكستري رنگي رويش را پوشانده بود.

 

عموزاده خليلي،فريدون قصه ها وبچه ها(ج-پنجم) ، سازمان انتشارات كيهان ،تهران،

چاپ دوم، 1375.

سمك عيار

چون سمك از پيش خورشيد شاه به شهر بازآمد از بهر طلب كردن بنديان 1 در شهر به سراي دو برادران قصاب آمد. صابر و صملاد بودند. با ايشان بگفت كه به چه كار به شهر
آمده ام و امشب بيرون خواهم رفتن، ايشان گفتند: «ما را با خود ببر تا در خدمت باشيم
سمك عيار گفت: «اي آزاد مردان، من به طلب سرخ ورد و ديگران مي روم، باشد كه از ايشان نشاني به دست آورم، يا آن كس كه اين كرده است. شما را چگونه توانم بردن؟ شما اين جايگاه باشيد. گوش با من داريد. اگر چنان كه فردا چاشتگاه من آمدم نيك، و الا پيش خورشيد شاه برويد و احوال بگوييد تا او طالب من باشد، به مرده يا زنده
اين بگفت و مي بود تا شب درآمد. برخاست و بيرون آمد و پاره اي راه برفت. با خود گفت: «هر شب به راه بيراه مي روم. امشب به راه راست خواهم رفت كه از راه بيراه راست بر
نمي آيد.» اين بگفت و به راه راست برفت و نگاهداري مي كرد تا به كوچه اي رسيد و آوازي شنيد. پنداشت كه كسي چيزي مي خواهد. تا به زير دريچه اي رسيد. آوازي شنيد. زني ديد سر از دريچه بيرون كرده، گفت: «اي آزاد مرد، كجا مي روي در اين كوچه؟ مگر تو را بر جان خود رحمت نيست؟ از كردار سرخ كافر مگر خبر نداري؟»
سمك گفت:«اي زن، مردي غريبم و راه به هيچ مُقام نمي دانم و دروازه ها بسته است و من در شهر بازمانده ام. جوانمردي كن و مرا جايگاهي ده. نبايد كه مرا رنجي رسد.» زن بيامد و در بگشاد. سمك عيار گفت: «اي زن، سرخ كافر كيست؟ و كجا مي باشد؟ و چرا مردم را از وي مي بايد گريخت؟»
زن گفت: «اي آزاد مرد، تو غريبي و نمي داني. سرخ كافر مردي ناداشت است. عيار پيشه و ناپاك و شب رو، و تا اين حادثه افتاد و سمك بر اين ولايت آمد و اين كارها كرد و دلارام را برد و زندان را بشكست و پسران كانون را ببرد. شاه سرخ كافر را بخواند و شفاعت كرد و دلخوشي داد و شهر به وي بسپرد و به سوگند او را به اطاعت آورد. اكنون در شهر مي گردد و طلب سمك مي كند و در اين كوچه است و اين دو سه شب كه گذشت پنج تن را ديدم كه گرفته بود و به سراي خويش مي برد، كه او را راه گذر در اين كوچه است
سمك گفت: « اي مادر هيچ داني كه مُقام او كجاست.» زن گفت: «چون از اين كوچه بيرون روي، دست راست از ميان بازار بگذري. در ميان بازار زرگران مقام اوست.» سمك عيار گفت: «اي مادر اين سليح 2 من به امانت به خانه ي تو بنه، تا من به گوشه اي پنهان شوم، تا چون مرا ببيند و هيچ سليح با من نباشد، هيچ نگويد.» زن گفت: «اگر خواهي تو در سراي من آرام گير تا روز روشن شود و برو.» سمك عيار گفت: «سلاح بنهم و صداع3 ببرم.» زن گفت: «روا باشد
سمك سليح بنهاد و دشنه و كمند برگرفت و روي بر آن كوچه نهاد كه زن نشان داده بود؛ و چنان بود كه روز كانون باز خانه آمده بود و چند كس را به تهمت گرفته بود و آويخته بود. سمك آن دانسته بود كه آن روز كانون بازآمده است. مي آمد تا به بازار زرگران رسيد. نگاه كرد شخصي ديد چند مناره اي به دكان نشسته و كاردي به مقدار دو گز به دست گرفته و
مي غرد و با خود چيزي مي گفت كه آواز پاي سمك به گوش وي رسيد. نعره اي زد و گفت: «تو كيستي؟ مگر مرا نمي شناسي؟ كه چنين گستاخ وار مي آيي؟ عظيم زهره اي داري
سمك به زباني شكسنه جواب داد كه: «اي پهلوان چرا نمي دانم؟ وليكن از بهر آن آمده ام كه از اين قوم كه كانون آويخته است، يكي خويش من است. زهره ندارم كه او را به روز فرو گيرم . اكنون آمده ام كه او را ببرم. اكنون ندانم كه كجاست.» سرخ كافر گفت: «از آن جانب است در ميان بازار.» سمك بازگشت و در گوشه اي بايستاد و در سرخ كافر نگاه مي كرد و با خود مي گفت: من با اين چه توانم كردن؟ اگر مرا دستي بزند، بر زمين پخش كند. در انديشه
مي بود تا سرخ كافر در خواب شد. آواز خواب او به گوش سمك رسيد. برخاست و گفت: «هرچه بادا باد. اگر مرا اجل رسيده است باز نتوانم داشت، و اگر نه، باشد كه به مراد رسم
اين با خود بگفت، و به بالاي دكان آمد و دشنه بركشيد و بزد بر كتف سرخ كافر. پنداشت كه دشنه از سينه ي او بگذشت، كه سرخ كافر از جاي بجست و او را بگرفت و بر سر دست آورد تا بر زمين زند. دست سمك به گلوي سرخ كافر آمد بگرفت و بفشرد، چنان كه مردي بدان قوت يازده گز بالا، از پاي درآمد و بي هوش گشت.
سمك در وي جست و سبك دست و پاي وي به كمند دربست و دهان وي بياگند.4 و به هزار رنج او را برداشت و روي به راه نهاد و به سراي زن آمد، كه سلاح آن جا نهاده بود. او را به در خانه بيافكند و در بزد و گفت: «اي مادر آن امانت بازده
زن به زير آمد و در بگشاد. شخصي ديد چندِ مناره اي افتاده. گفت: «اي آزاد مرد اين كيست؟»‌گفت:« اي مادر سرخ كافر است.» زن چون نام سرخ كافر بشنيد از جاي برآمد5 و گفت: «اين سرخ كافر كه آورد؟ و كدام پهلوان او را چنين بربست؟» سمك گفت: « من آوردم.» گفت: «تو كيستي كه چنين توانستي كردن؟» گفت: «منم سمك عيّار. »
چون زن نام سمك شنيد از پاي درافتاد و گفت: «اي جوان مرد در عالم من طلبكار توام. اكنون چون سرخ كافر را گرفتي بدان كه پدر صابر و صملاد، خمار، مرا برادر است و امانتي به من سپرده است در آن وقت كه تو از سراي وي برفتي.» گفت: «چون او را ببيني و از احوال او خبر يابي و مقام او بداني اين امانت به وي رسان.» سمك گفت: «اي مادر چيست؟» گفت: «صندوقي، ندانم در آن چيست؟»
سمك بخنديد و گفت: «اي زن تو مرا مادري. خمار مرا پدر است.» نيك آمد. سليح در پوشيد و سرخ كافر را بسته در آن خانه افكند. گفت: «او را نگاه دار تا من بروم و برادرزادگان تو را بياورم تا مرا ياري دهند و سرخ كافر را ببرم كه من طاقت او را ندارم.» زن گفت:«نبايد كه سرخ كافر را برود.» گفت: «اي مادر اين كارد در دست گير كه من او را سخت بربسته ام كه اگر اين مرد بجنبد اين كارد به وي زن تا بميرد كه روا باشد
سمك زن را بر وي موكًّل كرد و روي به راه نهاد تا به خانه ي دو برادر قصاب آمد. احوال بگفت كه:« من سرخ كافر را بگرفتم و در خانه ي خواهر پدر شما بربسته ام. بياييد و ياري كنيد تا او را به لشگرگاه برم كه او را در اين شهر نتوانم داشتن.»‌صابر و صملاد خرم شدند. گفتند: «اي پهلوان چگونه راه دانستي به سراي خواهر پدر ما؟» سمك احوال بگفت كه: «يزدان كار راست برمي آورد و راه مي نمايد

 

آينه شكسته

آينه شكسته

اودت مثل گل هاي اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار به رنگ آسمان و زلف هاي بوري كه هميشه يك دسته از آنت روي گونه اش آويزان بود. ساعت هاي دراز با نيم رخ رنگ پريده جلو پنجره اتاقش مي نشست . پا روي پايش مي انداخت ، رمان مي خواند ، جورابش را وصله ميزد يا خامه دوزي مي كرد، مخصوصاً وقتي والس گريزي را در ويلن مي زد، قلب من از جا كنده مي شد.

پنجره اتاق من روبه روي پنجره اتاق اودت بود ، چه قدر دقيقه ها ، ساعت ها و شايد روزهاي يك شنبه را من از پشت شيشه پنجره اتاقم به او نگاه مي كردم ، به خصوص شب ها وقتي كه جورابهايش را در مي آورد و به  رختخوابش مي رفت!

به اين ترتيب رابطه مرموزي ميان من و او توليد شد. اگر يك روز او را نمي ديدم مثل اين بود كه چيزي گم كرده باشم . گاهي روزها از بس كه به او نگاه مي كردم ، بلند مي شد و لنگه در پنجره اش را مي بست . دو هفته بود كه هر روز همديگر را مي ديدم ، ولي نگاه اودت سرد و بي اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتي از او ناشي بشود كه تمايلش را نسبت به من آشكار بكند . اصلاً صورت او جدي و تو دار بود.

اول باري كه با او روبرو شدم ، يك روز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانه سر كوچه مان صبحانه بخورم . آز آنجا كه بيرون آمدم اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و به طرف مترو مي رفت . من سلام كردم او لبخند زد ، بعد اجازه خواستم تا كيفش را همراهش ببرم ، او در جواب سرش را تكان داد و گفت « مرسي » ، از همين يك كلمه آشنايي ما شروع شد.

از آن روز به بعد كه پنجره اتاقمان را كه باز مي كرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف مي زديم. ولي هميشه منجر مي شد به اينكه برويم پايين در باغ لوگزانبرگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تئاتر و يا كافه برويم ، يا به طور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود ، چون ناپدري و مادرش به مسافرت رفته بودند و او به مناسبت كارش در پاريس مانده بود.

او خيلي كم حرف بود ، ولي اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود ، گاهي مرا از جا به در مي كرد. دو ماه بود كه باهم رفيق شده بوديم. يك روز قرار گذاشتيم كه شب را برويم به تماشاي جشن جمعه بازار. « نويي» در اين شب اودت لباس آبي نواش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه به نظر مي آمد . از رستوران كه در آمديم ، تمام راه را از زندگي خودش برايم تعريف كرد ، تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم.

گروه انبوهي در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمي  و تفريح چيده شده بود . بعضي ها معركه گرفته بودند ، تير اندازي ، بخت آزمايي ، شيريني فروشي ، سيرك ، اتومبيل هاي كوچك كه باقوه برق به دور يك محور مي گردند ، بالن هايي كه دور خود مي چرخيدند ، نشيمن هاي متحرك و نمايش هاي گوناگون وجود داشت . صداي جيغ دخترها ، صحبت ، خنده ، همهمه صداي موتور و موزيك هاي مختلف در هم پيچيده بود.

ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركي بود كه به دور خودش مي گشت و در موقع گردش يك روپوش از پارچه روي آن را مي گرفت و به شكل كرم سبز رنگي در مي آمد. وقتي كه خواستيم سوار بشويم ، اودت دستكش ها و كيف را به من داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نيفتد . ما تنگ پهلوي هم نشستيم ، واگن به راه افتاد و رپوش سرسبز بلند شد و ما را پنج دقيقه از چشم تماشاكنندگان پنهان كرد.

رپوش واگن كه عقب رفت هنوز لب هاي ما به هم چسبيده بود. من اودت را مي بوسيدم و او هم دفاعي نمي كرد. بعد پياده شديم و در راه برايم نقل مي كردكه اين دفعه سوم است كه به جشن جمعه بازار مي آيد، چون مادرش او را قدغن كرده بود . چندين جاي ديگر به تماشا رفتيم ، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتيم . ولي اودت از آنجا دل نمي كند ، پاي هر معركه مي ايستاد و من هم ناچار بودم كه بايستم . دو سه بار بازوي او را كشيدم ، او هم خواهي نخواهي با من به راه مي افتاد تا اينكه پايه معركه كسي ايستاد كه تيغ ژيلت مي فروخت ، نطق مي كرد و خوبي آن را عملاً نشان مي داد و مردم را دعوت به خريدن مي كرد. اين دفعه از جا در رفتم ، بازوي او را سخت كشيدم و گفتم :

« اين كه ديگر مربوط به زن ها نيست .»

ولي او بازويش را كشيد و گفت :

«خودم مي دانم . مي خواهم تماشا بكنم.»

من هم بدون اينكه جوابش را بدهم ، به طرف مترو رفتم . به خانه كه برگشتيم ، كوچه خلوت و پنجره اتاق اودت خاموش بود . وارد اتاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خواتبم نمي آمد مدتي كتاب خواندم. يك بعد از نصف شب بود ، رفتم پنجره را ببندم و بخوابم. ديدم اودت آمده پايين پنجره اتاقش پهلوي چراغ گاز در كوچه ايستاده . من از اين حركت او تعجب كردم ، پنجره را به تغيّر بستم ، همين كه آمدم لباسم را در بياورم ، ملتفت شدم كه كيف منجوق دوزي و دستكش هاي اودت در جيبم است و مي دانستم كه پول و كليد در خانه اش در كيف است آنها را به هم بستم و از پنجره پايين انداختم .

سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من به او بي اعتنايي مي كردم پنجره اتاق او كه باز مي شد من پنجره اتاق را مي بستم . در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روز پيش از حركتم به انگليس سر كوچه به اودت برخوردم كه كيف ويلن دستش بود و به طرف مترو پيش مي رفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را به او گفتم و از حركت آن شب خودم عزر خواهي كردم. اودت با خونسردي كيف منجوق دوزي خود را باز كرد و آينه كوچكي كه از ميان شكسته بود به دستم داد و گفت :

« آن شب كه كيفم را از پنجره پرت كردي اين طور شد . مي داني اين بدبختي مي آورد.»

من در جواب خنديدم و او را خرافات پرست خواندم و به او وعده دادم كه پيش از حركت او را دباره ببينم ، ولي بدبختانه نشدم. تقريباً يك ماه بود كه در لندن بودم ، اين كاغذ از اودت به من رسيد:

پاريس 21 سپتامبر 1930

جمشيد جانم

نمي داني چه قدر تنها هستم ، اين تنهايي مرا اذيت مي كند ، مي خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم ، چون وقتي كه به تو كاغذ مي نويسم ، مثل اينست كه با تو حرف مي زنم. اگر در اين كاغذ «تو» مي نويسم مرا ببخش. اگر مي دانستي درد روحي من تا چه اندازه زياد است!

روزها چقدر دراز است عقربك ساعت آنقدر آهسته و كند حركت مي كند كه نمي دانم كه چه بكنم . آيا زمان به نظر تو هم اينقدر طولاني است؟ شايد در آنجا با دختري آشنايي پيدا كرده باشي اگر چه من مطمئنم كه هميشه سرت توي كتاب است همانطور كه در پاريس بودي در آن اتاق محقر كه هر دقيقه جلو چشم من است . حالا يك محصل چيني آن را كرايه كرده ولي من پشت شيشه هايم را پارچه كلفت كشيدم تا بيرون را نبينم چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست همانطوري كه برگردان تصنيف مي گويد :

« پرنده اي كه به ديار ديگر رفت بر نمي گردد.» ديروز با هلن در باغ لوگزامبورگ قدم مي زديم نزديك آن نيمكت سنگي كه رسيديم ياد آن روز افتادم كه روي همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خود صحبت مي كرديم و آن همه وعده مي دادي و من هم آن وعده ها را باور كردم و امروز اسباب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من هميشه به ياد تو والس «گريزري » را مي زدم . عكسي كه در بيشه ونسن برداشتيم روي ميزم است وقتي عكست را نگاه مي كنم همان به من دلگرمي مي دهد ، با خود مي گويم « نه ، اين عكس مرا گول نمي زند » ولي افسوس ! نمي دانم تو هم معتقدب يا نه ، اما از آن شب كه آينه ام شكست ، همان آينه اي كه تو خودت به من داده بودي ، قلبم گواهي پيش آمد ناگواري را مي داد. روز آخري كه يكديگر را  ديديم و گفتي به انگليس مي روي قلبم به من گفت كه تو خيلي دور مي روي و هر گز يكديگر را نخواهيم ديد و از آنچه كه مي ترسيدم به سرم آمد.

مادام بورل به من گفت : چرا آنقدر غمناكي ، و مي خواست مرا به برتاني ببرد ولي من با او نرفتم ، چون مي دانستم بيشتر كسل خواهم شد.

باري بگذريم ، گذشته ها گذشته ، اگر به تو كاغذ تند نوشتم از خلق تنگي بود . مرا ببخش و اگر اسباب زحمت تو را فراهم آوردم اميدوارم كه فراموشم خواهي كرد. كاغذهايم را پاره و نابود خواهي كرد، همچنين نيست ، ژيمي ؟

اگر مي دانستي در اين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است از همه چيز بيزار شدم ، از كار روزانه خودم سر خورده ام ، در صورتي كه پيش ازين اينطور نبود. مي داني من ديگر نمي توانم پيش از اين بي تكليف باشم ، اگر چه اسباب نگراني خيلي ها مي شود. اما غصه همه آن ها به پاي مال من نمي رسد. همانطور كه تصميم گرفته ام روز يك شنبه از پاريس خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را مي گيرم و به كاله مي روم ، آخرين شهري كه تو از آنجا گذشتي ، آن وقت آب آبي رنگ دريا را مي بينيم ، اين آب همه بدبختي ها را مي شويد و هر لحظه رنگش عوض مي شود ، و با زمزمه هاي غمناك و افسونگر خودش روي ساحل شني مي خورد، كف مي كند ، آن كف ها را شن ها مزمزه مي كنند و فرو مي دهند ، بعد همين موج هاي دريا آخرين افكار ما را با خودش خواهد برد. چون به كسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند او را به سوي خودش مي كشاند . لابد مي گويي كه او چنين كاري را نمي كند ، ولي خواهي ديد كه من دروغ نمي گويم.

                                                                                     بوسه هاي مرا از دور بپذيبر

                                                                                                 اودت لاسور

دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولي يكي از آنها بدون جواب ماند و دومي به آدرس خودم برگشت كه رويش مهر زده بودند « برگشت به فرستنده »

سال بعد كه به پاريس برگشتم با شتاب هرچه تمام تر به كوچه سن ژاك رفتم ، همان جا كه منزل قديميم بود. از اتاق من يك محصل چيني والس گريزي را به سوت مي زد. ولي پنجره اتاق اودت بسته بود و به در خانه اش ورقه اي آويزان كرده بودند كه رويش نوشته شده بود :« خانه اجاره اي».

بز ريش سفيد

بسمه تعالي

بز ريش سفيد

شنيدم كه در همين ده خودمان روزي بز حاجي مهدي آقا گر شد و آن را ول كردند توي صحرا ، بعد بره‌ي خل ميرزا كدخداي ده ديگر ، بعد سگ حاجي قاسم خودمان و بعد هم گوساله‌ي مشهدي محمد حسن . اين چهار تا وسط بيابان همديگر را پيدا كردند و رفيق شدند. اينجا و آنجا خوردند وخوابيدن و حسابي چاق و چله شدند ، گري هم رفت پي كارش.

شبي توي مزرعه « داشلو » نشسته بودند حرف مي‌زدند، ديدند از دور روشنايي مي‌آيد. بز كه ريش‌سفيدشان بود گفت : آخ ! كاشكي قلياني چاق مي‌كرديم ! ديگران گفتند : اين كه كار سختي نيست . آقا سگ آب مي‌آورد، آقا گوساله تنباكو ، آقا بره آتش، آن وقت قليان را چاق مي‌كنيم.

آقا بره پا شد رفت دنبال آتش ، رفت و رفت و نزديك روشنايي كه رسيد ، ديد اوهو ، دوازده تا گرگ دور زده‌اند و نشسته‌اند خودشان را گرم مي‌كنند. ترس برش داشت . سلام ، عليك السلام ! گفتند : رفيق بره ، تو كجا ، اينجا كجا ؟ بره ترسان گفت : آمدم از شما آتش بگيرم تا براي رفيق بز قليان چاق كنيم. گرگها گفتند : حالا بيا بنشين ، خستگي در كن .

بره رفت و نشست. يكي گفت معطل چه هستيم ، ديگران گفتند كه صبر كن ، يكي ديگر هم مي‌آيد.

آقا بز هر چه صبر كرد ديد آقا بره نيامد. گفت : آقا گوساله تو پاشو برو ببين آقا بره چه بلايي سرش آمده .

آقا گوساله پا شد آهسته آهسته آمد، نزديك گرگها كه رسيد ديد دوازده تا گرم ، بيچاره آقا بره را وسطشان گرفته‌اند و نشسته‌اند. از ترس شروع به لرزيدن كرد . اما به روي خودش نياورد و سر بره تشر زد : پدرسگ ، آمدي اينجا چكار ! آتش بياري يا با آقايان بنشيني و حرف بزني ؟ ياالله ، پاشو بيفت جلو ، برويم ، وقت قليان رفيق بز مي‌گذرد. گرگها گفتند : خونت را كثيف نكن ، رفيق . حالا بيا بنشين خستگي در كن .

گوساله هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست وسط گرگها . يكي گفت كه حالا ديگه معطل چه هستيم ؟ ديگران گفتند كه عجله نكن ، رفيق . الان يكي ديگر هم پيدايش مي‌شود. آقا بز باز هر چه صبر كرد از بره و گوساله خبري نشد. گفت : آقا سگ پاشو برو دنبالشان. سگ پاشد آمد . نزديك كه رسيد ديد دوازده تا گرك آقا بره و آقا گوساله را دوره كرده‌اند و نشسته‌اند حرف مي‌زنند. از ترس لرزيد و كندة زانوهايش به هم خورد. اما به روي خودش نياورد و تشر زد : آهاي با شما هستم ، بره ، گوساله ! مگر رفيق بز شما را براي شب‌نشيني آقايان فرستاده كه نشسته‌ايد و خوش خوش بگو بخند مي‌كنيد ؟ هيچ حيا نمي‌كنيد ؟ پاشيد ، بيفتيد جلو برويم . وقت قليان رفيق بز مي‌گذرد.

گرگها گفتند : رفيق سگ ، بيخودي عصباني مي‌شوي. اين بيچاره‌ها گناهي ندارند. حالا تو هم بيا كمي بنشين خستگي در كن .

آقا سگ هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست كنار رفيقهايش.

آقا بز وقتي كه ديد از سگ هم خبري نشد، خودش پاشد راه افتاد به طرف روشنايي گرگها. سر راه لاشه گرگي پيدا كرد. شاخ محكمي زد به لاشه و آن را روي سر بلند كرد. خوشش آمد و همين طوري راه افتاد. نزديك روشنايي كه رسيد، ديد دوازده تا گرگ رفيق‌هاي بيچاره‌اش را دوره كرده‌اند و نشسته‌اند و آب از لب لوچه‌هايشان مي‌ريزد. به سر رفيق‌هايش تشر زد . آهاي احمق‌ها شما را دنبال آتش فرستاده بودم يا اين كه گفته بودم برويد بنشينيد پاي صحبت آقايان ؟ گرگها گفتند : عصباني نشو. رفيق بز حالا بيا بنشين كمي خستگي در كن .

بز ديد كه بدجايي گير افتاده رو كرد به گرگها و همه‌شان را به فحش و ناسزا بست كه : احمقهاي كثيف ! خوب جايي گيرتان آوردم . پدرتان بيست گرگ به من مقروض بود هفت تايش را خورده‌ام، يكي هم سرشاخهايم است، باقيش هم شما. جنب نخوريد كه گرفتم بخورمتان ! آقا سگ بگيرشان ! فرار نكنند ، ترسوها ! .

گرگها تا اين حرفها را شنيدند ، دو پا داشتند دو پاي ديگر هم قرض كردند و فرار كردند. چنان فرار كردند كه باد به گردشان نمي‌رسيد. سگ هم از اين طرف شروع كرد به عو عو كه مثلاً حالا مي‌گيرمتان و پاره‌پاره‌تان مي‌كنم.

بز رفيق‌هايش را برداشت و آمدند سرجايشان . بعد گفت : رفيق‌ها ، گرگها امشب دست از سر ما بر نخواهند داشت. بياييد برويم يكجا پنهان بشويم.

يك درخت سنجد كج و معوج بود. بز بالا رفت و نشست آن بالاي بالاي ، سگ زير پاي او، بره زير پاي سگ و گوساله هر چه كرد نتوانست از درخت بالا برود و آخرش زوركي خودش را به شاخه‌اي بند كرد.

گرگها پس از مدتي دويدن ايستادند. يكيشان گفت : نگاه كنيد ببينيد چه مي‌گويم : بز كجا و گرگها را ترساندن و فراردادن كجا ؟ كي تا حال چنين شنيده ؟

برگرديم پدرشان را دربياوريم.

همه‌ي گرگها حرف او را قبول كردند و برگشتند اما هر چه جستجو كردند بز و رفيق‌هايش را نتوانستند پيدا كنند. آمدند نشستند پاي درخت سنجد كه مشورتي بكنند و فالي بگيرند. يكيشان فالگير هم بود. خواست فالي بگيرد و محل بز و رفيقهايش را پيدا كند كه يك دفعه آقا گوساله لرزيد و ول شد و افتاد روي سر گرگها ، بز تا ديد كار تا دارد خراب مي‌شود، داد زد : رفيق گوساله ، اول آن فالگير پدرسوخته را بگير كه فرار نكند زود باشيد بجنبيد رفيق‌ها ! بگيريدشان !

گرگها باز چنان فرار كردند كه باد هم به گردشان نمي‌رسيد.

بز گفت : من مي‌دانم كه گرگها باز هم خواهند آمد بيائيد كاري بكنيم.

آن وقت زمين را چال كرد و آقا سگ را خاك كرد و گفت كه فلان وقت فلان جور مي‌كني. رويش هم چند تايي آجر سوخته و شكسته چيد و گفت كه : رفيق‌ها ، اينجا را مي‌گوييم « پير مقدس قاقالا » .

از اين طرف گرگها در حال فرار به روباه برخوردند. روباه گفت : كجا با اين عجله ؟ گفتند: از دست بز فرار مي‌كنيم . مي‌‌خواست ما را بخورد.

روباه گفت : سرتان كلاه گذاشته . بز كجا و خوردن گرگ كجا ؟ برگرديد برويم. مي‌دانم چكارش بكنم.

روباه آنقدر گفت كه گرگها دل و جرأت پيدا كردند و برگشتند.

بز از دور ديد كه روباه افتاده جلو و گرگها را مي‌آورد. از همان دور فرياد زد آهاي روباه ، الباقي قرضت را مي‌آوري ؟ مرحوم بابات بيست و چهار گرگ به من مقروض بود يكي دو هفته پيش دوازده‌تايش را آوردي خوردم ، مثل اين كه حالا هم دوازده‌تاي ديگر را آورده‌اي . آفرين ! آفرين ! .

گرگها گفتند : روباه نكند ما را به پاي مرگ مي‌كشاني ؟ روباه گفت : ابلهي گفت و احمقي باور كرد. مگر نمي‌بينيد اين حقه‌باز دروغ سرهم مي‌كند؟

بز گفت : روباه اگر تو راست مي‌گويي بيا به اين « پير مقدس قاقالا » قسم بخور، تا قبول كنم كه به من مقروض نيستي و از تو دست بردارم.

روباه يكراست رفت سر « مزار » و گفت : اگر دروغ بگويم اين « پير » مرا غضب كند. روتاه تا اين حرف را زد آقا سگ از تو چاله جست زد و بيخ گلو روباه را گرفت و خفه‌اش كرد.

گرگها باز فرار كردند و رفتند به جاي خيلي دوري.

در اين وقت ديگر داشت صبح مي‌شد. بز گفت : رفيق‌ها ، نظر من اين است كه هر كس برگردد به خانه‌ي خودش و الا جك و جانور‌ها راحتمان نمي‌گذارند.

همه حرف بز را پسنديدند و برگشتند سر خانه و زندگي اول‌شان.

نويسنده :

صمد بهرنگي

دانشجو :

نسترن محمدي

اهنگر پير

آهنگر پير و پسر تنبل

در زمانهاي قديم , آهنگر پيري با اتّفاق همسر پير و پسرش زندگي مي كرد . پسر آهنگر چون هيچ حرفه اي را ياد نگرفته بود و عادت به كار نداشت , هيچ كاري از دستش برنمي آمد و از اينرو جواني بيكار و تنبل شده بود . آهنگر كه ديگر پيروناتوان شده بود , بزحمت كار مي كرد و زندگي خود و خانواده اش را بسختي تأمين مي كرد .

يك روز آهنگر پير به همسرش گفت :

«اي پيرزن , ما پسرمان را خوب تربيت نكرده ايم . او جواني تنبل و بي دانش است و تاكنون هيچ حرفه اي را ياد نگرفته , اگر از الان كار وحرفه اي را ياد نگيره ، در آينده زندگي سختي را بايد تحمل كند . من وتو هم كه ديگه پير و ناتوان شده ايم . اكنون نوبت ا وست كه بكار مشغول بشه .

همسر آهنگر از حرفهاي شوهرش بسيار غمگين شد ، چون ميدانست كه پسرشان قادر نيست حتي يك سكه بدست آورد . از اينرو ، روزي از روي ترحم و دلسوزي ، سكه اي به پسر ش داد و گفت :

پسرم اين سكه را بگير و به گوشه اي  برو و تمام روز را بر نگرد ، وقتي كه شب شد به خانه برگرد و سكه را به پدرت بده و به او بگو كه خودت آنرا با كار و كوشش بدست آورده اي .

پسر سكه را از مادرش گرفت و همانطور كه او گفته بود ، صبح از خانه بيرون رفت و سكه را نشان ا وداد . آهنگر پير سكه را گرفت و مدتي آنرا لمس كرد و از اين دست به آن دستش داد ، بعد هم آنرا درون بخاري ديواري انداخت و گفت :

اي پسر تنبل و بيكار ، اين سكه براي من هيچ ارزشي ندارد ، چون كه آنرا با كار و زحمت خودت بدست نياورده اي .

روز بعد ، مادر پير بار ديگر سكه اي به پسر داد و به او گفت كه تمام رو زرا به گوشه اي دور از خانه برود و آنقدر راهپيمائي كند تا حسابي خسته شود و در هنگام غروب نيز به خانه برگردد و سكه را نشان پدرش بدهد چون او را خسته ببيند ممكن است حرفهايش را قبول كند .

پسر تمام روز را به نصيحت مادرش به گوشه اي خارج از شهر رفت و آنقدر راهپيمايي كرد تا اينكه حسابي خسته شد . به وقت غروب نيز سوي خانه بازگشت و نزد پدرش رفت و سكه را به ا وداد . براي او توضيح داد كه آنرا با كار و تلاش خودش بدست آورده است . آهنگر بار ديگر سكه را گرفت و آنرا نگاه كرد . ولي باز مثل دفعه ي قبل آنرا  درون آتش انداخت و گفت:

اي پسر نادان ، بار ديگر به من دروغ گفتي ، من ميدانم كه اين بار هم كار نكرده اي و اين سكه براي من ارزشي ندارد .

همسر آهنگر كه اين صحنه را ديد، پيش خودش فكر كرد كه چون پسرش سكه را ا ز راه كار وكوشش بدست نياورده ، قدر و اهميت آنرا نميداند و هر بار كه شوهرش سكه را درون آتش  مي اندازد ، پسرش هيچ عكس العملي از خود نشان نمي دهد ، بنابراين او نمي داندكه تهيه  يك سكه چقدر سخت و پر زحمت است . از اينرو به پسرش گفت :

اي پسر جان ! اگر ميخواهي در زندگي موفق شوي . بايد بدقت به حرفهاي من گوش كني . تو بايد به جايي بروي و حرفه اي ياد بگيري ، هيچ هم مهم نيست كه چه مقدار پول بدست بياوري ، هر مقدار كه بود . بياور و آنرا به پدرت نشان بده و به او ثابت كن كه تو هم توانايي انجام كار را داري و ميتواني زندگي خودت را تامين كني .

آن پسر كه ديگر از بيكاري وتنبلي و سرزنش پدر و مادر ناراحت شده بود . به حرفهاي مادرش گوش داد و خانه ي پدري را ترك كرد و از آنجا رفت و هفته ها به خانه باز نگشت . اينجا و آنجا كار كرد ، كارهاي معمولي روزانه ي بعضي از خانه ها را انجام داد ، در كارهاي مزرعه به دهقانان كمك كرد و گاهي اوقات پيغام ها و سفارش هاي مرد م را به جايي كه ميگفتند ، ميبرد . سرانجام هر طوري بود ، او توانست ، تعدادي سكه جمع كند . پس از مدتي به خانه باز گشت و با خوشحالي سكه ها را به پدرش داد . آهنگر كه سكه ها راد يد ، باز مانند گذشته ، آنها را چندين بار از اين دست به آن دست ريخت دوباره آنها را درون آتش انداخت و گفت :

من باورم نميشه كه اين سكه ها رو خودت بدست آورده اي .

پسر اينبار شديدا ناراحت شد و فورا بطرف بخاري دويد و سكه ها را از ميان خاكستر داغ بخاري بيرون آورد و بعد هم با گريه به پدرش گفت :

پدر اين چه كار بود كه كردي ؟ من مدت يك هفته از صبح سحر تا هنگام غروب با زحمت كار كردم تا اين سكه ها رو تهيه كردم ، آنوقت تو به اين راحتي آنها را به داخل آتش مي اندازي ؟

آهنگر با خوشحالي به پسر ش نگاه كرد و گفت :

پسرم ، اينبار باور ميكنم كه اين سكه ها رو از كار و كوشش خودت بدست آورده اي . دفعات قبل كه من سكه ها را به آتش انداختم ، تو هيچ ناراحت نشدي . ولي اينبار چون خودت كار كرده بودي و قدر و ارزش آنها را ميدانستي ، فورا بدون معطلي بطرف بخاري رفتي و در حاليكه انگشتانت ميسوخت ، سكه ها را از آتش بيرون آوردي . حالا قبول مي كنم كه پسر خوب و فعالي شده اي .

از آن زمان به بعد ، پسر آهنگر ديگر وقتش را بيهوده تلف نكرد و ضمن كار در نقاط مختلف ، كار آهنگري را نيز از پدرش آموخت و بجاي پدر مشغول كار شد . آهنگر كه پير وناتوان شده بود ، ديگر نتوانست مثل گذشته كار كند ، بنابراين خانه نشين شد . پسرش روزها كار مي كرد و شبها به كمك دوستانش درس مي خواند .

چندي بعد آهنگر پير در گذشت . پسر آهنگر با كارهائي كه ياد گرفته بود ، زندگي خود و مادرش را تامين ميكرد . پس از مدتي مادر پيرش نيز در گذشت . پسرك به تنهائي زندگي كرد و آنوقت براستي فهميدكه پدر و مادرش چه درسي را به او آموخته بودند . اگراو كاري نمي دانست ، نميتوانست خرج زندگيش را در آورد و آنوقت ميبايست با ناراحتي و زحمت زندگي كند .      

داستان امضا

بسم الله الرحمن الرحيم

 

((باباورقه ام را امضاء كن ))

 

هر چه به آقاي رحماني ميگويم : ((آقا اجازه ، مادرمان امضاء كند؟)) سرم داد ميكشد.خيال ميكند كه من از داداش ميترسم ميگويد:

((مگر كري بچه-يك بار گفتم فقط بايد پدرتان امضاء كند-فهميديد-فقط پدرتان !)) گفتم : ((آقا پدرمان نيست.))

گفت: ((كدام گوري هست؟)) من از اين حرفش بغضم گرفت. اگر بغض نمي كردم واگر اشك چشمانم را پر نمي كرد، من هم جوابش را مي دادم . يك جوابي مي دادم كه گريه اش بگيرد.

آقا خنديد وگفت : ((مي خواهيد ببريد پيش مادرتان آبغوره بگيريد كه دلش به رحم بيايد وامضاء كند ،هان ، هه هه نه پسر جان ، ديگر دستتان براي من رو شده !))

من ديگر طاقت نياوردم كه توي كلاس بايستم، فرار كردم آمدم بيرون.

او داد زد : ((آهاي !بچه واستا ببينم ...))

ديد كه وانايستادم ،مبصر را فرستاد دنبال من ،من حيف كه زورم به قدر بابايم نيست وگر نه مبصر را چنان ميزدم واز دستش در مي رفتم كه ديگر هوس نكند ،بچه ها را بگيرد وببرد پيش آقا.

تا رفتم به خودم بيايم ، پشت كتم را گرفت وكشيد طرف كلاس به التماس افتادم، گفتم: ((تورو خدا ولم كن در بروم ، مژدهي! آقا مرا ميكشد ، مژدهي! تورا جون مادرت ، جون آقات...))

مژدهي مرا هل داد پيش آقا، كه آمده بود توي راهرو ايستاده بود. آقا لبهايش ميلرزيد،  مثل هميشه كه عصباني ميشد، گفت : ((كه در ميروي هان ؟ مژدهي ببرش بينداز تو زير زمين . يك ساعت كه كنار سوسكها سر بكند، آدم ميشود .))

من گريه ام گرفت ، گفتم : ((آقا تورو خدا غلط كرديم آقا. چشم چشم ميدهيم بابايمان امضاء كند، چشم آقا ميدهيم به. . . )) مبصر نگذاشت حرفم را تمام كنم. مرا كشان كشان برد تو زير زمين، ودرش را از پشت قفل كرد . من داشتم از ترس زهره ترك مي شدم، همه جا تاريك تاريك بود ، فقط يك ذره نور از پنجره مي تابيد . رفتم توي نور ايستادم كه نترسم ، اما باز هم ميترسيدم . گفتم : ((خدايا ، الان اگر غول بيايد مرا بگيرد چي؟ من تنهايي چكار مي توانم بكنم؟ كاش بزرگ بودم،آنقدر بزرگ بودم كه از زيرزمين نمي ترسيدم ، يا بال داشتم مثل كفتر چاهي ها از اين پنجره در مي رفتم ، يا نه ،آنقدر كوچك بودم اندازه يك سر سوزن ، آن وقت از لاي درزهاي در فرار مي كردم ، مي رفتم پيش مادرم .))

همين طور داشتم براي خودم از اين فكرها مي كردم كه صداي خش خشي را شنيدم . نفسم يك دفعه بند آمد ، خوب گوش دادم ، ديدم كه انگار يك جانوري ناخنهاي زبرش را روي زمين مي كشد ، با خود گفتم : ((واي ، ! غول است ، حتماّْ غول است كه دارد ناخن هايش را تيز مي كند !)) مي خواستم فرياد بزنم واز آقاي ناظم ، آقاي مدير ، آقاي رحماني واز مادر خودم كمك بخواهم ، اما صدا از گلويم بالا نمي آمد. مثل وقتي كه آدم خواب مي بيند. يواش يواش چشمهايم را برگرداندم به طرف صدا ، از گوشه زيرزمين بود . خوب كه نگاه كردم ، ديدم كه يك تكه كاغذ سفيد آنجا افتاده چشمهايم را كوچك كردم وباز هم بيشتر خيره شدم ، ديدم خودش است ، يك تكه كاغذ سفيد ، كه يك سياهي داشت راه ميرفت . ترسم كمي ريخت ، رفتم جلو ديدم يك سوسك حمام است. از آن سوسكهاي سياه كه پاهايشان مثل اره تيغ دارد. گفتم: ((گم شو ، آه تو هم كه مارو ترساندي ! )) ومحكم با پا زدم پرتش كردم آن طرف . سوسكه انگار از خدا مي خواست، زود خودش را توي تاريكي ها گم كرد . من باز تنها شدم ، گفتم : ((كاش نگهش ميداشتم ، باهاش بازي ميكردم ها ! حالا كجاست بيچاره .)) اما هر چه گشتم پيدايش نكردم . گفتم : (( ولش كن عوضش اين كاغذ را بر ميدارم وبا آن موشك ميسازم مي فرستم هوا، آنقدر طياره بازي مي كنم تا زنگ بخورد.))

هنوز كاغذ را تا نزده بودم كه باز پشيمان شدم ، خب چه فايده !؟ يك دقيقه ،دو دقيقه ، ديگر خيلي خيلي كه مي شد ، سه دقيقه ، مي نشستم و موشك هوا مي كردم ، خب بعدش چي ؟ حوصله ام سر مي رفت ديگر ، مگه نه ؟ گفتم : (( آره ، به جاي موشك مي نشينم، ا... اون ... مي نشينم آها ! نقاشي مي كشم . روي همين كاغذ ، پشتش هي نقاشي مي كشم ، هي نقاشي مي كشم ، آنقدر كه زنگ بخورد بعش هم كه لابد آقاي رحماني مي آيد ، مرا آزاد مي كند . با خود گفتم : (( اول عكس آقاي رحماني را مي كشم ، كه اين قدر بد اخلاق است ، يك سيبيل هايي برايش مي گذارم كه دو طرفش از اين كاغذ هم بيرون بزند !)) رفتم نشستم توي روشنايي ، اما هنوز شروع نكرده دوباره پشيمان شدم : ((نكند آقا بيايد وعكس خودش را ببيند ، آنوقت به قول خودش دمار از روزگارم در مي آورد ، يعني آنقدر گوشم را مي كشد كه از جا در بيايد ، بعدش هم مرا با كله بي گوش مي فرستند خانه )) گفتم : ((بهتر است يك بابا بكشم مثل باباي خودم ،مهربان و قدبلند و پر زور . بازوهايش را كلفت كلفت مي كشم ، آنوقت آقا رحماني را هم آن پايين مي كشم ، كوچولوي كوچولو، قد يك مورچه ، آنقدر كوچولو كه خودش هم خودش را نشناسد ، بعدش هم عكس خودم را مي كشم كنار بابام . من نشسته ام وبابا ايستاده است. يا نه ، او هم نشسته است كنار من ، دارد با دستهاي مهربانش ورقه ام را امضاء مي كند. آقاي رحماني هم كه قدر يك مورچه است ، آن پايين دارد از حرص دق مي كند. ))

همين طور كه داشتم اين فكرها را مي كردم ، نقاشي را هم مي كشيدم . همه جايش خوب درآمد ، به جز بازوهاي بابام . خيلي لاغر شده بود . پاك كردم واز نو كلفت ترش را كشيدم . ديدم نه ، باز هم كوچك است . باز هم پاك كردم از نو . خلاصه هي كشيدم ، هي پاك كردم ، هي كشيدم ، هي پاك كردم ،تا بالا خره بازوهاي بابام آنقدر چاق شد كه از كاغذ هم بيرون زد. گفتم : (( خوب بابا، حالا خوب شد ديگر .))

گفت : (( از اولش هم خوب بود .))

گفتم : ((نه ، اين طوري بهتر شد، ببين چقدر زورت زياد است. ))

گفت : (( خوب رحيم ،توچكار داشتي كه مرا كشاندي اينجا؟))

گفتم : ((هيچ ،همين طوري مي خواستم ببينمت ، دلم خيلي برايت تنگ شده بود .))

گفت : ((دلت؟ چرا ؟.))

گفتم : (( آره ، از دست اين آقا رحماني ، كه اين قدر بد اخلاق است .الان مرا توي زير زمين زنداني كرده .))

گفت : (( نه پسر جان ،آدم خوبي است فقط زود عصباني مي شود ،دلش پاك است .))

گفتم : (( پس چرا مرا زنداني كرده .؟))

گفت : (( خوب ديگر ،گفتم كه زود عصباني مي شود .))

گفتم : (( بابا !))

گفت : (( بله !بابا جان ))

گفتم : (( مرا ببر بيرون ))

گفت : ((چطوري ؟))

ديدم خوب راست مي گويد ، چطوري مرا ببرد بيرون . بغضم گرفت .گفتم : (( آخه پس من چه كار كنم بابا ؟))بابا هم بغض كرد و گفت : (( چيه ؟چيه بابا جان ؟))

گفتم : (( اين ورقه ام را ،آقا رحماني گفته بدهيد باباتان امضاء كند.))

گفت : (( چرا گريه مي كني پسرم ؟بياور پيش من .بياور خودم امضاء مي كنم .))

گفتم : (( تو؟))

گفت : (( آره ،ورقه ات را بياور تا خودم برايت امضاء كنم .))

گفت : (( الان كه نمي شود ، مي خواهم بروم سر كار.))

گفتم : (( پس كي؟ آخر پس كي؟ ))كه ديدم دارم با خودم حرف مي زنم .همين موقع در زير زمين باز شد، من زود كاغذم را قايم كردم ، مبصر بود ، همان جا جلوي در توي روشنايي ايستاد و گفت : (( رحيم !))من صورت مبصر را نمي ديدم . نور بيرون چشمهايم را ميزد. دوباره گفت : ((رحيم بيا بيرون)) من اشكهايم را پاك كردم وراه افتادم.

مبصر گفت : (( بيا برويم سر كلاس ، آقا رحماني منتظر است.))

مي خواستم بگويم : (( آقا رحماني، چكارم دارد؟ ))

اما نتوانستم . بغض راه گلويم را گرفته بود . رحيم همان طور كه از پله ها بالا مي رفت، گفت : (( بچه ها بهش گفتند كه تو بابا نداري .آقا رحماني خيلي ناراحت شد ، گفت برو بيارش سر كلاس .))

به راهرو كه رسيدم ،ديدم آقا رحماني جلوي در كلاس ايستاده ومنتظر من است . من سرم را پايين انداختم وپايم را شل كردم . درست همين موقع زنگ خانه را زدند ،من يك نگاه تندي به آقا رحماني انداختم وزود فرار كردم طرف حياط.

حتي پشت سرم را هم نگاه نكردم ، يك راست رفتم سر مزار بابا. سر ظهر آنجا رسيدم ، قبرستان خلوت خلوت بود . هيچ كس نبود ، من ترس برم داشت ، اما تا قبر بابام را ديدم ، ترسم ريخت. نشستم روي قبر ، ورقه ام را از جيبم در آوردم ، باد ورقه را از دستم قاپيد و برد روي قبر ها. من دويدم دنبالش، آن را گرفتم وباز رفتم نشستم سر قبر بابا . ورقه را گذاشتم روي سنگ قبر و گفتم : ((بابا، آمده ام ورقه ام را امضاء كني، خودت گفتي كه بيا ، حالا هم بايد امضاء كني ، يالا امضاء كن يالا امضاء كن!...))

بي خود گريه ام گرفت ، هي گريه كردم وهي بابابام حرف زدم. گفتم : امضاء كن ، يالا امضاء كن. آنقدر حرف زدم كه خوابم برد . يعني هنوز خوابم نبرده بود، انگار هنوز داشتم با خودم حرف مي زدم ، كه ديدم يكي دارد تكانم مي دهد. نگاه كردم ديدم آقا رحماني است ، ورقه اي توي دست او بود . نمي دانم كي از دستم بيرون كشيده بود كه من نفهميده بودم . گفت : (( بده خودم امضاء مي كنم ، پسرم )) خودكارش را درآورد. رپايين ورقه را امضاء كردو دا دست من . من دستم دراز نمي شد كه ورقه را از دست او بگيرم. ورقه توي باد تكان مي خورد ، آقا رحماني خودش ورقه را گذاشت توي جيبم .

باد بعد از ظهر ، كه توي قبرستان هو مي كشيد، خاكها را به هوا بلند مي كرد وچشمها را مي سوزاند. موها ي آقا رحماني هم پريشان شده بود، وغبار خاكستري رنگي رويش را پوشانده بود.

 

عموزاده خليلي،فريدون قصه ها وبچه ها(ج-پنجم) ، سازمان انتشارات كيهان ،تهران،

چاپ دوم، 1375.

حافظ 4

           بسمی تعالی

 

نام:علی

نام خانوادگی: شبانی

 

نام دبیر: آقای ملامحمدی بهترین معلم

کلاس: 2/1

 

مدرسه:دکتر هشترودی

 

شاعر: حافظ

کتاب:دیوان حافظ

 

 

                   شعر اول

 

 

 

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

                                   که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید

                                 زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

                                جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

                               که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

                              کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر

                             نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ

                            متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

 

 

                         شعر دوم

 

 

ای نسیم سحر ارامگه یار کجاست

                               منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است ورح وادی ایمن در پیش

                              اتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که امد به جهان نقش خرابی دارد

                              در خرابات بگویید که هشیار کجاست

ان کس است اهل بشارت که اشارت داند

                              نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا باتو هزاران کار است

                             ما کجاییم وملامت گر بی کار کجاست

باز پرسید ز گیسو شکن در شکنش

                            کاین دل غمزده سر گشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسلة مشکین کو

                            دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی ومطرب و می جمله مهیاست ولی

                            عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

                            فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

                           شعر سوم

 

 

 

زلف آشفته و خوی و خندان لب و مست

                             پیرهن چاک و غزل و خوان و صرا حی در دست

نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان

                            نیمشب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به اواز حزین

                            گفت ای عاشق دیرینة من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شب گیر دهند

                            کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر

                            که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

ان چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

                           اگر از خمر بهشت است و گر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

                           ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

 

 

                          شعر چهارم

  

 

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

                                 تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همجو بلبل در قفس

                                طوطی طبعم ز عشق شکر بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانة ان دام و من

                                بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

سر ز مستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر

                            هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

پس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک

                              درد سر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

                              خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وسال وقصد او فراق

                              ترک کام خود گرفتم تا برآ ید کام دوست

حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز

                             زان که درمانی ندارد درد بی ارام دوست

 

 

 

                              شعر پنجم

 

 

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

                                   آنجا جز آن که جان بسپارد چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

                                   در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

                                   کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از جشم خود بپرس که ما را که می کشد

                                  جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

                                 هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

                                 چون راه گنج بر همه کس اشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

                                 حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

 

 

                           شعر ششم

 

 

 

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

                                بشکست عهد و ز غم ما هیچ غم نداشت

یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم

                               افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت

بر من جفا زبخت من آمد وگرنه یار

                               حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

با این همه هر ان که نه خواری کشید از او

                              هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت

ساقی بیار باده و با محتسب بگو

                              انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت

هر راهرو که ره به حریم درش نبرد

                              مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی

                              هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

 

 

 

                         شعر هفتم

 

 

 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم وبرفت

                                  روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما به تنگ امده بود

                                 باربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما و حرز یمانی خواندیم

                                وز پی اش سورة اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

                               دیدی اخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

                               در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کرده

                               کای دریغا به وداعاش نرسیدیم و برفت

 

 

 

 

 

                            شعر هشتم

 

 

 

روز وصل دوستداران یاد باد

                               یاد باد ان روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

                                    بانگ نوش شادخواران یادباد

گر چه یاران فارغند از یاد  من

                                    از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا  گشتم در این بند و بلا

                                    کوشش ان حق گذاران یاد باد

گرچه صدرود است در چشمم مدام

                                     زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

                                     ای دریغا رازداران یاد باد

 

 

 

 

 

                             شعر نهم 

 

 

 

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

                                هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

برکش ای مرغ صحر نغمة داودی باز

                                 که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

                               تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من

                               کان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

                                  داغ دل بود به امید دوا باز آمد

چشم من در ره این قافلة راه بمان

                                  تا به گوش دلم اواز درا باز آمد

گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

                            لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد                             

 

   

 

 

                         شعر دهم

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

                               خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

                                حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

                                ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوة چشمت فریب جنگ داشت

                              ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دل فروز

                              ما دمها بر او همت بر او بگماشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

                             جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

                             ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

ترانه واره

 

تقدیم به تمام کسانی که بانظراتشون

 منو دلگرم کردن

 

در زمانهای قدیم که هیچ موجود زنده ای بر روی زمین وجود نداشت عواطف واحسا سات انسانی دور هم جمع شده بودند.که ناگهان ذکاوت پیشنهاد داد که یک بازی بکنند.دیوانگی گفت که من چشم می گذارم شما قایم شوید.دیگران نیز که اصلا دوست نداشتند دنبال دیوانگی بگردند قبول کردند.دیوانگی چشم گذاشت.1.2.3.لطافت روی شاخ ماه قایم شد.خیانت میان زباله ها قایم شد . اصالت به میان ابرها رفت. هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت که زیر سنگ قایم می شوم اما به ته دریا رفت.طمع درون کیسه ای که خودش دوخته بود قایم شد. هرکدام در جایی قایم شدند اما عشق جایی را پیدا نکرده بود عشق دودل بود.98.99.100دیوانگی گفت : بیام.عشق به میان بوته ای از گل سرخ پرید.دیوانگی ابتدا تنبلی را پیدا کرد زیرا او اصلا به خود زحمت قایم شدن را نداده بود .سپس لطافت و بقیه را پیدا کرد اما نتوانست عشق را پیدا کند. داد زد عشق کجایی؟ حسادت به دیوانگی گفت که تو همه را پیدا کردی عشق را پیدا نکردی او در میان بوته گل سرخ است.دیوانگی شاخه نازکی پیدا کرد وآن را در بوته گل سرخ فرو کرد . چند بار این کار را کرد تا اینکه ناگهان صدای ناله ای از درون بوته بلند شد .دیوانگی فریاد زد :آخ من چکار کردم؟عشق گفت : تو مرا کور کردی. دیوانگی گفت:حالا چه کار کنم؟عشق گفت : تو دیگر کاری نمی توانی انجام دهی.ولی از این به بعد راهنمای من باش.

از آن روز است که عشق کور است وراهنمای آن دیوانگی است.  

******

کاغذ سر نوشت ما مثل یه بادبادک رهاست

تو کتاب سرنوشت تنها نویسنده خداست

******

تنگ غروب فصل بهار یک کوچه باغ یک پنجره

یک قلب پیر پر از امید با شوق تو منتظره

با گو شه های پیرهنش اشکاشو پنهون میکنه

 اما نگاش غصه هاشو از دور نمایون می کنه

منتظره پرستوها خبر بیارن از گلش

اما نمی دونه که اونا خبر ندارن از گلش

اون گل سرخ تو تاریکی ستاره شد شبو شکست

خورشید روشنی ورفت رفت و تو آسمون نشست

اما هنوز فصل بهاربا صد هزار تا خاطره

یک قلب پیر پر از امیدبا شوق تو منتظره

نشسته پشت پنجره

 ******

این عجب نیست که هرچیز که می شکند از قیمت می افتد

 الا دل که هر چه شکسته تر قیمتی تر

******

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم

فتنه بر خاست چو بنشست دو بدمست به هم

هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من

چه کنم با دو کمان دار که پیوست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت

زلف او باز شدوکار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال

که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل

تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به افسون جمع توان کرد ولی

غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم

******

خاک خواهی شد

از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد

چون غباری گیج گم سر گشته در افلاک خواهی شد

******

همه گویند که تو عاشق اویی

گر چه دانم همه کس عاشق اویند

لیک میترسم یارب همه کس راست بگویند

******

باران با گل رویت زیبا ترین دسته گل را به آب می دهد

******

 تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است

تی چشمَ تخته سربنم این چه نگاه کردن است

******

غلط است اینکه گویند به دل رهست دل را

دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد

******

همه چیز آدما از یادمون می ره

جز یادشون که همیشه یادمون می مونه

******

ای چشم تو چشم ,چشمه در چشم همه
بی چشم تو نور نیست در چشم همه

******

دوستت دارم

نه به خاطرشخصيت تو

بلکه به خاطر شخصيتی که من درهنگام باتوبودن

پيدامی کنم.

******

وقتی که بارون میاد برو زیر بارون

هر چندتا قطره که با دستات تونستی بگیری

همون قدر دوستم داری

 وهرچندتا که نتونستی بگیری

همون قدر دوستت دارم

******

يه قطره بارون وقتی داره از روی برگ ليز ميخوره

اونم باز نميدونه که وقتی به زمين برسه بازم توی خاک محبوس ميشه

اگه جای اون قطره بودم

هيچ وقت سبزی برگ رو با خشکی زمين عوض نميکردم

******

آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

کاش در تنهاتریین تنهاییش تنها کسش تنهای تنهایش نهد

******

یک نظر بر ابر کردم ابر باریدن گرفت

یک نظر بر یار کردم یار نالیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

******

سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم

رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

گاه گیرم که  بنالم ز پریشانی خویش

باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم

******

وعشق صدای فاصله هاست

 صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

 و نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

 وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر

دچار یعنی عاشق

 وچه تنهاست اگر که ماهی کوچک قرمز دچار آبی بیکران دریا باشد وچه فکر نازک غمناکی

 ******

زندگی دو لحظه است;

لحظه ی اول در انتظار لحظه ی دوم

ولحظه ی دوم در حسرت لحظه ی اول

******

در تنهایی به ا ین می اندیشم که

 کشتی شکسته ی عشق بدون بادبان

 دردریای بی کران قلبم سرگردان است

******

هر روز که می گذرد دوری یار ذره ای از قلبم را می کند

از آن می ترسم که یار بیاید ولی قلب نباشد

 

 

 


¤ نوشته شده در ساعت 17:40 توسط mehdi

پيام هاي ديگران ( 5 نظر )

جمعه، 27 آبان، 1384

 تقدیم به کسانی که عاشقند ولی عشقشان نمی داند!

به نام خدایی که عشق را آفرید

 

 

                       عشق مانند هوا همه جا جاری است        تو نفسهایت را قدری جانانه بکش

 ******

                       دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی

                                                       دنبال کسی باش که نتونی بی اون زندگی کنی

  ******

                        اگه تو برای تمام دنیا یک نفری

                                               برای من تمام دنیایی

  ******

                         در سفیدی چشمانت تمام رنگ ها را تجربه کردم تا به سیاهی رسیدم

                                                                          ******

                         آنقدر خودش را کوچک کرد که دیگر از او اثری باقی نماند

                                                                         ******

                           آنقدر با دلم بازی کرد تا از دستش افتاد و شکست

                                                                         ******

                            اگه دیدی تو یک اتاق تاریک هستی

                            که دیوارهایش تکان می خورد

                             و از آن خون می چکد

                              نترس...

                                                            تو درقلب منی

                                                                          ******

                              وقتی که می رفتی بهار بود

                              تابستان که نیامدی پاییز شد

                               پاییز که نیامدی پاییز ماند

                               زمستان که نیایی پاییز می ماند

                                تورا به دل پاییزی ات سوگند

                                                                                   فصل ها را بهم نریز

                                                                          ******

                            هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

                                                                 بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

                             من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

                                                                   بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید

                                                                          ******

                      همیشه غمگین ترین لحظات را عزیزترین کسان ما به ما هدیه می کنند

                                                                           ******

                               دلت هم چو در یاست ...

                                                                              شورِشور!!!

          ******

                                 تنها تکیه گاهم بود...

                                                         همان که با یک نسیم درهم شکست!!!

             ******

                              میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر میگیری بالا سرت

                              میگی عاشق برفی ولی از یه گلوله برف می ترسی

                              میگی عاشق گلهایی ولی اونا رو از شاخه می چینی

                             میگی عاشق پرنده هایی ولی اونارو تو قفس می کنی

                              انتظار داری نترسم

                                                                  وقتی میگی عاشقمی ...

******

               وقتی هستی نیستم ,  وقتی نیستی هستم ,  وقتی هستم نیستی,  وقتی نیستم هستی

                 ای همه ی نیست شده ی هستی من,  هستی من نیست می شود وقتی تو نیستی

******

                           زندگی مال تو   مرگ مال من,  راحتی مال تو  گرفتاری مال من

                           شادی مال تو  غم مال من, همه مال تو ولی

                                                                                                    تو مال من

******

                          آن کسی که با او خنده کرده ای را زود فراموش می کنی

                         ولی کسی رو با اون گر یه کردی هرگز فراموش نمی کنی

******

                          دیروز که داد زدم عاشقتم گفتی بلندتر بگو نمی شنوم

                         و امروز که به آرامی گفتم دوستت ندارم گفتی هیس چرا داد می زنی

******

                         کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:

                         1. دروغ    2. عشق   3. غرور

                         آن وقت کسی از روی غرور به عشقش دروغ نمی گفت

******

                         روزی که دلم پیشت گرو بود دستانم را فشردی گفتی نرو

                         روزی که دلت پیش دیگری مایل شد کفشانم را جفت کردی گفتی برو .

   ******

                  در انتظار اشک هايم مباش زيرا که اين بار اشک هايم را در خفا خواهم ريخت

                         اشکهايی که ريشه اش نه از وفای توست ، اشکهايی که در پی جفای توست

******

                        آتشی که شوق زندگی را در دروازه های قلبم فروزان کرد

                        چه زود خاکستر شد !

******

               و خنديدم به روزی که عشق مرد ،‌  رفاقت مرد  ،‌ و جای خاليش رو قدر نشناسی

                        گرفت و تنها جايزه ام اين بود که : ميخواستی نکنی !

******

                          عشق در نرسيدنه .... اگر به کسی رسيدی عاشقش نيستی

                          اما ميتونی دوستش داشته باشی و از اين دوست داشتن لذت ببری .

                         دوست داشتن از عشق بالاتره چون هوشيارتری .

******

                         اگر ماه بودم به هر جاکه بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم

                         وگر سنگ بودم به هر جاکه بودم سر رهگذار تو جا می گرفتم

                          اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی روی بام من می نشستی

                         وگر سنگ بودی به هر جاکه بودم مرا می شکستی مرا می شکستی

******

                         يه روز مثل يه چيکه بارون از کنارم گذشتی .

                                             اونروز هيچ وقت فکر نميکردم يه روز تشنه مي مونم ...

******

                       يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

                       يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .

                       يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

                       يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

                       يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

                       يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .

                        يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .

                        يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

                        يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

                        يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

                        يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز

                يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک

                        يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که :

                        چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم

                        جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم

                         لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم

                         پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم

                          و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه .

                          احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم . 

******

                        چو قایق در کویر قلب تو من باز گمراهم

******

                        توکیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

                                                شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

                        توچیستی که من از موج هر تبسم تو

                                              به سان قایق سر گشته روی گردابم

                        تو در کدام سحر, بر کدام اسب سپید

                                         تورا کدام خدا , تو از کدام جهان

                        تودر کدام کرانه,  تو از کدام صدف

                                             تودر کدام چمن , همره کدام نسیم

                        تواز کدام سبد

                        تو از کجا سر راه من آمدی ناگاه

چه کرد با من آن نگاه شیرین آه

                                                                              مدام پیش نگاهی پیش نگاه

                        کدام نشاء دویده است از تو در تن من

                                                                     که ذره های وجودم تورا که می بینند

                                                                           به رقص می آیند سرود می خوانند

                       چه آرزوی محلی است زیستن با تو

                                        همین مرا بگذارند یک سخن با تو

                       به من بگو مرا از دهان شیر بگیر

                                      به من بگو برو در دهان شیر بمیر

                       بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

                                                                                ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

                       ترا به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

                                         هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه

                     که صبر راه درازی است به مرگ پیوسته است                      

                       تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

                                         تو دور دست امیدی و پای من خسته است             

همه وجود تو مهر است وجان من محروم          

                       چراغ چشم تو سبز است

                                  ولی راه من بسته است                                                        

 ******

                       گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

                                 چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

                        اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

                                 افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

******

                       چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی

                جهانی عشق در من آفریدی

                      دریغا با غروب نا بهنگام

                 مرا در کام ظلمت ها کشیدی

******

                        این چند روز  آخری از من مرا بگیر

                               بعدش به هر کجا که دلت می رود برو

                         بعدش ... نه ! بعد  رفتن تو ، « بعد » مردن است !

                             پس التماس می کنم از پیش من نرو !

 ******

                      خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

                                  کار من از گريه گذشته بدان می خندم

******

                      اگر سهم من از این همه ستاره

                                      فقط یک سوسوی غریب است

غمی نیست

همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست

******

                      به دنبال عصايی بودم تا برخيزم ،

عصايی که بلندم کرد تا کمرم را بشکند !

******

 

 

چند ترانه

 

می خواهم برای از دست دادنت اشک بریزم

 

                            اما افسوس که تمام اشکهایم

 

                                          را برای بدست آوردنت ریخته ام

 

***

خدایا به هر آنکه دوست می داری

 
 بیاموز


 که دوست داشتن از زندگی کردن برتر است

 
و به هر آنکه دوست تر می داری بچشان که


عشق

 

از دوست داشتن هم برتر است

 

***

 

بسيار نادرند كلماتي كه ارزششان بيشتر از سكوت باشد.

 

***

شانس بزرگ من اینه که تو دنیایی دارم زندگی میکنم

که تو ساکنش هستی

همین برام کافیه

***

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب مهر ز هر بی سر و پایی نگنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

***

بيا با هم عوض کنيم

جای دلامونو يه بار

تا من بشم يه تيکه سنگ

تا تو بشی عاشق زار

 

يه شب با چشم دل من

عشقو تماشا بکنی

خودت رو هر جوری شده

تو دله من جا بکنی

 

تا تو دچار من بشی

لحظه شمار من بشی

خواب و حرومت بکنم

صيد شکار من بشی

 

برام يه بازيچه بشی

بشم تمومه زندگيت

تا پشت سر بخندم

به سادگی و بچگيت

 

اين در و اون در بزنی

واسه به من رسيدن

برات يه رويا بشه

منو يه لحظه ديدن

 

ناز دلم رو بکشی

از عشق جوابت بکنم

پر از نياز من بشی

غرق عذابت بکنم

 

تا جون داری گريه کنی

تا جا داره من بد بشم

هميشه خواهشم کنی

هميشه دست رد بشم

 

اينا رو گفتم تا.......

 

تا بدونی که عاشقی

تو دل من چه درديه

تا بدونی که عاشقت

چی کشيده چه مرديه

***

آنکس که دائم هوس سوختن ما میکرد

کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

***

هر قطره اشک امضای خداست پای چشم هایی که

 آسمان

 در آن ها خلاصه شده است

***

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من وتوست

 اگر کلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

 اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلبهاست

 اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

 اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

 اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست

 پس با تمام وجود فرياد  مي زنم

  دوستت دارم.

***

انتظارديدن تو کوله بار سنگينی است که به دوش می کشم

 انتظار   شيرينی است ،  دردیست که دوستش دارم

غمی است که رنجم می دهد

                                                         غمت را هم دوست دارم

***

اگه هزار نفر تورو دوست داشته باشند بدون که یکی از اونا منم

 

اگه صد نفرتورو دوست داشته باشند بدون که یکی از اونا منم

 

اگه ده نفر تو رو دوست داشته باشند بدون که یکی از اونا منم

 

اگه یه نفر تو رو دوست داشته باشه بدون اون یه نفر منم

 

اگه هیشکی دوستت نداشت بدون که من مُردم

 

چون تا وقتی که زنده ام هميشه دوستت دارم

***

عاشق آن نیست که دیوانه عشق توشود

 

عاشق آن است که از عشق تو دیوانه شود

 

***

پائيز را دوست دارم

چون فصل غم است

غم را دوست دارم

چون کوه دل است

دل را دوست دارم

چون به من محبت آموخت

محبت را دوست دارم

چون آن را در تو ميبينم

تو را دوست دارم

اما نميدانم چرا ؟

خواستم برايت هديه ای بفرستم

نسيم گفت:

مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم

باران گفت:

مرا بفرست تا صورتش را بشويم و

اشکهايش را پاک کنم

ناگهان قلبم گفت: مرا بفرست تا دوستش بدارم

و تو همهُ وجودم شدی

***

 

گويند رفتن سخت است


و اما ماندن سخت تر


دلنشين است رفتنی که ماندن ندارد


و چه دردناک رفتنی که بازگشت ندارد

 

***

 

روي دريـچه ي قلبـم نـوشـتـم ورود ممنوع

 

ولي عشق خنده كنان آمد و گفت: بي سوادم

 

***

 

اگر مي دانستي كه چقدر دوستت دارم

 

 هيچ گاه

 

 براي آمدنت

 

 باران را بهانه نمي كردي

 

 رنگين كمان من

***

 

نه! تو را دوست ندارم

 

اما هنگامي که نيستي غمگينم

 

و به آسمان آبي بالاي سرت

 

و ستاره هايي که تو را ميبينند حسادت ميکنم.

 

تو را دوست ندارم اما نميدانم چرا

 

آنچه ميکني برايم استثنايي است

 

و بارها از خودم پرسيده ام :

 

چرا آنهايي که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستند؛

 

تو را دوست ندارم اما چشمان گويايت

 

با آن آبي عميق و درخشان بيش از هر نگاه ديگري

 

بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد.

 

آه ميدانم که تو را دوست ندارم

 

اما ديگران باور نميکنند

 

چرا که آشکارا ميبينند

 

نگاهم به دنبال توست

 

***

 

دوست داشتم پرواز کنم ولی هرگز به سقوط آن فکر نکرده بودم

 

***

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم
چون دنيا يه روز تموم ميشه

نميخوام بگم که مثل گلی
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستارست
چون شب هم بالاخره تموم ميشه

نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالی
چون آب که هميشه پاک نميمونه

نميخوام بگم که دوستت دارم
چون منکه اصلا دوستت ندارم
بلکه من عاشقتم

***

می خواهم توراببينم نه یکبارنه صدبار

به تعدادنفسهام

برای ديدن تونه يک چشم نه صدچشم

همه چشمارومی خوام

***

کنم هرشب دعائی که ازدلم بیرون رود مهرش

ولی آهسته گویم الهی بی اثر باشد

***

می دونی فرق بین تووخون چیه؟

خون میره توقلبم ومیادبیرون

اماتو

میری توقلبم وبیرون نمیایی.

***

هيچ می دونستی

وقتی به دنيا اومدی بارون ميومد

ولی آسمون ابری نبود؟

اين فرشته هابودن که گريه می کردن

می دونی چرا؟

چون يکی ازشون کم شده بود

***

چشم خوبه اگر برای اشک باشه

اشک خوبه اگر برای عشق باشه

عشق  خوبه اگر برای تو باشه

توخوبی اگر برای من باشی

***

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق توراست

***

روزی از من خواهی پرسید که مرا بیشتر دوست داری یا زندگیت را

 ومن پاسخ خواهم داد که زندگیم را

وتو مرا ترک می کنی بی آنکه هرگز بدانی

 تو همه ی زندگی منی

***

عشق آن نیست که زیر باران بایستی وخیس شوی

 عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود

و دیگری هرگز نفهمد که چرا

                                                                      خیس نشد

***

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

گاه گیرم که بنالم زپریشانی خویش

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم

***

پابزار به روی چشمام تا ببینی

فرشی از عشق و محبت زیر پاته

***

گر خورد خون دلم مردمک دیده رواست

که چرا دل به چگر گوشه ی مردم دادم

***