جلال الدّین محمّدبن بهاءالدّین محمّدبن حسینی خطیبی بلخی معروف به مولوی یا مولای روم یکی ازعارفان وشاعران درجه اول ایرانی به شمار میرود.نسبش به ابوبکرخلیفه میرسد.وی سنّی بودکه سپس به عشق امام علی شیعه شد.تاریخ حیات او:( 604-672 ه.ق )
آغازمثنوی مقدمّه دفتراوّل
بشنو ازنی چون حکایت میکند ازجدایی ها شکایت میکند
کزنیستان تا مرا ببریده اند ازنفیرم مرد وزن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه ازفرا ق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هرکسی کو دورماندازاصل خویش بازجوید روزگاروصل خویش
من بهرجمعیّتی نالان شدم جفت بدحالان وخوشحالان شدم
هرکسی ازظنّ خودشد یارمن ازدرون من نجست اسرار من
سرّمن ازناله من دورنیست لیک چشم وگوش راآن نور نیست
تن زجان وجان زتن مستورنیست لیک کس رادیدجان دستورنیست
آتشست این بانگ نای ونیست باد هرکه این آتش نداردنیست باد
آتش عشقست کاندرنی فتاد جوشش عشقست کاندرمی فتاد
نی حریف هرکه ازیاری برید پردهایش پردهای ما درید
همچونی زهری وتریاقی که دید همچونی دمسازومشتاقی که دید
نی حدیث راه پرخون میکند قصه های عشق مجنون میکند
محرم این هوش جزبیهوش نیست مرزبان رامشتری جزگوش نیست
درغم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گررفت گوروباک نیست توبمان ای آنک چون توپاک نیست
هرکه جزماهی زآبش سیرشد هرکه بیروزیست روزش دیرشد
درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام
تفسیر ما شآ اَللّه کانَ
این همه گفتیم لیک اندربسیچ بی عنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق وخاصان حق گرملک باشد سیاهستش ورق
ای خداای فضل توحاجت روا با تویاد هیچ کس نبود روا
این قدرارشاد تو بخشیدهء تابدین بس عیب ما پوشیدهء
قطرهءدانش که بخشیدی زپیش متصل گردان به دریاهای خویش
قطرهءعلم است اندرجان من وا رهانش ازهوا وزخاک تن
پیش ازآن کین خاکها خسفش کنند پیش ازآن این بادها نسفس کنند
گرچه چون نسفش کند توقادری کش ازایشان واستانی واخری
قطرهءکان درهواشد یا که ریخت ازخزینهءقدرت توکی گریخت
گردرآید درعدم یا صد عدم چون بخوانیش او کندازسرقدم
صدهزاران ضد ضد رامیکشد بازشان حکم توبیرون میکشد
ازعدم های سوی هستی هرزمان هست یارب کاروان درکاروان
خاصه هرشب جمله افکارو عقول نیست گرددغرق دربهرنقول
بازوقت صبح آن اللهیان برزننداربحرسر چون ماهیان
درخزان آن صدهزاران شاخ وبرگ ازهزیمت رفته دردریای مرگ
زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر درگلستان نوحه کرده برحضر
ای برادرعقل یکدم باخود آر دم به دم درتوخزان است وبهار
بوی گل دیدی که آنجاگل نبود جوش مل دیدی که آنجا مل نبود
بوی بد مردیده راتاری کند بوی یوسف دیده رایاری کند
توکه یوسف نیستی یعقوب باش همچواوبا گریه و آشوب باش
چون توشیرین نیستی فرهاد باش چون نه لیلی تو مجنون گرد فاش
حکا یت ماجرای نحوی وکشتیبان
آن یکی نحوی بکشتی درنشست روبکشتیبان نهاد آن خود پرست
گفت هیچ ازنحو خواندی گفت لا گفت نیم عمر تو شد در فنا
دلشکسته گشت کشتیبان زتاب لیک آن دم کردخامش ازجواب
باد کشتی رابه گردابی فکند گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو گفت نی ازمن توسباحی مجو
گفت کلی عمرت ای نحوی فناست زان که کشتی غرق این گردابهاست
محومی باید نه نحواینجابدان گرتومحوی بی خطردرآب ران
آب دریا مرده رابرسرنهد وربود زنده زدریا کی رهد
چون بمردی توزاوصاف بشر بحراسرارت نهدبرفرق سر
ای که خلقان راتوخرمی خواندهء این زمان چون خربراین یخ ماندهء
گر توعلامهءزمانی درجهان نک فنای این جهان بین وین زمان
مرد نحوی راازآن دردوختیم تا شما را نحو محو آموختیم
فقه فقه ونحونحووصرف صرف درکم آمدیابی ای یارشگرف
آن سبوی آب دانشهای ماست وان خلیفه دجلهءعلم خداست
ما سبوها پربه دجله میبریم گرنه خردانیم ماخود را خریم
گرزدجله باخبربودی چوما او نبودی آن سبو را جا بجا
بلک از دجله اگرواقف بدی آن سبو رابرسرسنگی زدی
ازخداوندولیّ التّوفیق درخواستن توفیق رعایت ادب درهمه حالها وبیان کردن وخامت ضررهای بی ادبی
از خدا جوییم توفیق اد ب بی ادب محروم شدازلطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلک آتش درهمه آفاق زد
مایده ازآسمان درمیرسید بی شری و بیع وبی گفت وشنید
درمیان قوم موسی چند کس بی ادب گفتند کوسیر و عدس
منقطع شد خوان ونان ازآسمان ماند رنج زرع و بیل وداسمان
بازعیسی چون شفاعت کرد حق خوان فرستادوغنیمت برطبق
بازگستاخان ادب بگذاشتند چون گدایان زلّها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان راکه این دایمست وکم نگردداززمین
بدگمانی کردن وحرص آوری کفرباشد نزد خوان مهتری
زان گدا رویان نادیده زآز آن دررحمت برایشان شدفراز
ابربرنآید پی منع زکات وز زنا افتد وبا اندرجهاد
هرچه برتوآیدازظلمات وغم آن زبیباکی وگستاخیست هم
هرکه بیباکی کند درراه دوست ره زن مردان شد ونامرداوست
ازادب پرنورگشتست این فلک وزادب معصوم وپاک آمد ملک
بد زگستاخی کسوف آفتاب شد عزازیلی زجرأت ردّ باب
خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان
محتسب درنیم شب جایی رسید دربن دیوارمردی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو گفت ازآن خوردم که هست اندرسبو
گفت آخردرسبوواگوکه چیست گفت ازآنچ خورده ام گفت این خفیست
گفت آنچ خوردهء آن چیست آن گفت آنک درسبومخفیست آن
دورمیشداین سؤال واین جواب ماند چون خرمحتسب اندرخلاب
گفت اورامحتسب حین آه کن مست هوهوکردهنگام سخن
گفت گفتم آه کن هومیکنی گفت من شادم توازغم دم زنی
آه ازدردوغم وبیدادیست هوی هوی میخوران ازشادیست
محتسب گفت این ندانم خیزخیز معرفت متراش وبگذاراین ستیز
گفت روتوازکجا من ازکجا گفت مستی خیزتازندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذارورو ازبرهنه کی توان بردن گرو
گرمراخود قوّت رفتن بدی خانهءخودرفتمی وین کی شدی
من اگرباعقل وبا امکانمی همچوشیخان برسردکانمی
گرمرا رائی وتدبیری بدی همچوایشان جاه وتوقیری بدی
هم مرازنبیل ودریوزه بدی هم فتوح ونذرهرروزه بدی
شکایت کردن پیرمردی به طبیب ازرنجوریها وجواب گفتن طبیب او را
گفت پیری مرطبیبی راکه من درزحیرم ازدماغ خویشتن
گفت ازپیریست آن ضعف دماغ گفت برچشمم زظلمت هست داغ
گفت ازپیریست ای شیخ قدیم گفت پشتم درد می آید عظیم
گففت ازپیریست ای شیخ نزار گفت هرچه می خورم نبود گوار
گفت ضعف معده هم ازپیریست گفت وقت دم مرا دم گیریست
گفت آری انقطاع دم بود چون رسد پیری دوصد علّت شود
گفت پایم سست شد وزره بماند گفت کزپیریست درکنجت نشاند
گوت پشتم چون کمانی شد دوتا گفت کزپیریست این رنج وعنا
گفت ای احمق براین بردوختی ازطبیبی توهمین آموختی
ای مدمّغ عقلت این دانش نداد که خداهردرد را درمان نهان
توخراحمق زاندک مایگی برزمین ماندی زکوته پایگی
پس طبیبش گفت ای عمرتوشصت این غضب وین خشم هم ازپیریست
چون همه اعضاواجزاشد نحیف خویشتن داری وصبرت شد ضعیف
برنتابددوسخن زو هی کند تاب یک جرعه ندارد قی کند
جزمگرپیری که ازحقست مست دردرون اوحیات طیبه است
ازبرون پیریست ودرباطن صبی خودچه چیزیست آن ولی وآن نبی
گرنه پیدایند پیش نیک وبد چیست با ایشان خسانرااین حسد
ورنمیدانندشان علم الیقین چیست این بغض وحیل سازی وکین
بردراین گستاخی زچیست گرهمی دانندکاندرخانی کیست
ابلهان تعظیم مسجد میکنند درجفای اهل دل جدّه میکنند
مسجدی کان اندرون اولیاست سجده گاه جمله است آنجاخداست
تا دل مرد خدا نامد به درد هیچ قومی راخدا رسوانکرد
قصد جنگ انبیا می داشتند جسم دیدند آدمی پنداشتند
درتوهست اخلاق آن پیشینیان چون نمیترسی که توباشی همان
آن نشانی هاهمه چون درتوهست چون توزایشانی کجاخواهی برست
جستن آن درخت که هر که میوه آن خورد هرگز نمیرد
گفت دانایی برای داستان که درختی هست درهندوستان
هرکسی کزمیوهءاوخورد وبرد نشود ا وپیرو نه هرگزبمرد
پادشاهی این شنید ازصادقی بردرخت ومیوه اش شدعاشقی
قاصدی دانا زدیوان ادب سوی هندوستان روان کردازطلب
سالها میگشت آن قاصد ازاو گرد هندوستان برای جستجو
شهرشهراوازپی مطلوب گشت نه جزیره ماندونه کوه ونه دشت
هرکه راپرسید کردش ریشخند کاین نجوید جز مگرمجنون بند
بس کسان صفعش زدند اندرمزاح بس کسان گفتندکای صاحب فلاح
میستودندش بتسخرکای بزرگ درفلانجا بددرختی بس سترگ
درفلان بیشه درختی هست سبز بس بلندوپهن وهرشاخیش گبز
قاصد شه بسته درجستن کمر میشنید ازهرکسی نوعی خبر
پس سیاحت کردآنجاسالها میفرستادش شهنشه مالها
چون بسی دیداندرآن غربت تعب عاجز آمد آخرالامرازطلب
هیچ ازمقصود اثرپیدا نشد زان غرض غیرخبرپیدا نشد
رشتهء امید اوبگسسته شد جستهءاوعاقبت ناجسته شد
صبرکردن لقمان چون دید که داود(ع) حلقه ها می ساخت از سؤال کردن بااین نیّت که صبر از
سؤال موجب فرج باشد
رفت لقمان سوی داودصفا دید کومیکرد زآهن حلقه ها
جمله راباهمدگردرمی فکند زآهن پولاد آن شاه بلند
صنعت زرّاد اوکم دید بود درعجب میماندووسواسش فزود
کین چه شایدبودواپرسم ازاو گه چه میسازی زحلقه توبتو
بازباخودگفت صبراولیتراست صبرتامقصودزوتررهبراست
چون نپرسی زودترکشفت شود مرغ صبرازجمله پرّان تراست
وربپرسی دیرتر حاصل شود سهل ازبی صبریت مشکل شود
چونک لقمان تن بزد هم درزمان شد تمام ازصنعت داود آن
پس زره سازیدودرپوشید او پیش لقمان کریم صبرخو
گفت این نیکولباس است ای فتی درمصاف وجنگ دفع زخم را
گفت لقمان صبرهم نیکودمیست که پناه ودافع هرجاغمیست
صبرراباحق قرین کرد ای فلان آخروالعصرراآگه بخواند
صدهزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید
مناجات
ای خدای بی نظیرایثارکن گوش راچون حلقه دادی زین سخن
گوش ماگیروبدان مجلس کشان کزرحیقت میخورند آن سرخوشان
چون بمابویی رسانیدی ازین سرمبند آن مشک راای رب دین
ازتونوشند ارذکورند اراناث بی دریغی درعطا یامستغاث
ای دعا نا گفته ازتو مستجاب داده دل راهردمی صدفتح باب
چند حرفی نقش کردی از رقوم سنگهاازعشق آن شدهمچوموم
نون ابروصادچشم وجیم گوش برنوشتی فتنهءصدعقل وهوش
زآن حروفت شدخردباریک ریس نسخ میکن ای ادیب خوشنویس
درخورهرفکربسته برعدم دم بدم نقش خیالی خوش رقم
حرفهای طرفه برلوح خیال برنوشته چشم وعارض خدّوخال
برعدم باشم نه بر موجودمست زآنک معشوق عدم وافی ترست
عقل راخط خوان آن اشکال کرد تا دهد تدبیرها رازآن نورد
تشبیه مغفلی که عمرضایع کندووقت مرگ درآن تنگاتنگ توبه واستغفارکردن گیرد به تعزیت
داشتن شیعه اهل حلب هرسالی درایّام عاشورا بدروازه انطاکیه ورسیدن غریب شاعرازسفرو
پرسیدن که این غریوچه تعزیه است
روزعاشوراهمه اهل حلب باب انطاکیه اندرتابشب
گردآیدمردوزن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله ونوحه کنند اندربکا شیعهءعاشورابرای کربلا
بشمرندآن ظلمهاوامتحان کزیزیدوشمردیدآن خاندان
نعره هاشان میروددرویل ووشت پرهمی گردد همه صحراودشت
یک غریبی شاعری ازره رسید روزعاشوراوآن افغان شنید
شهررابگذاشت وآن سورای کرد قصدجست وجوی آن هیهای کرد
پرس پرسان میشداندرافتقاد چیست این غم برکه این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشدکه بمرد این چنین مجمع نباشدکارخرد
نام اووالقاب اوشرحم دهید که غریبم من شمااهل دهید
چیست نام وپیشه واوصاف او تابگویم مرثیه زالطاف او
مرثیه سازم که مردشاعرم تاازینجابرگ ولالنگی برم
آن یکی گفتش که هی دیوانهء تونهء شیعهء عدوّ خانهء
روزعاشورا نمیدانی که هست ماتم جانی که ازقرنی بهست
پیش مؤمن کی بوداین غصّه خوار قدرعشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک روح شهره ترباشدزصدطوفان نوح