سايه خرد

سايه خرد

موشي كه زير درختي خانه داشت؛ روزي براي شكار و يافتن غذا به بيرون آمده بود كه ناگاه در مقابل خود؛

گربه اي را دردام ديد.

موش از اين كه دشمن خود را در دام مي ديد؛ شادمانه  لبخندي  بر لب  نشاند و خود را نزديك او رساند. در

همين حال ؛ نگاهي به پشت سر خود انداخت كه  ناگاه  راسويي را در كمين خود ديد؛ پس با نگراني سر خود

را بر گرداند كه چشمانش بر بومي افتاد كه بر شاخه ي درختي نشسته بود و قصد شكار او را داشت .

موش كه ترس بر او هجوم آورده  بود و دست وپايش را مي لرزاند ؛ لحظاتي بي آ كه خود بخواهد ؛ بر جاي

ايستاد . او در گردابي افتاده بود كه خودش هم نمي دانست ؛ چگونه مي تواند از آن نجات يابد. اگر به لانه ي

خود بر مي گشت ؛ راسو بر او حمله مي آورد و اگر به جاي  خود مي ايستاد؛  بوم بر او فرود مي آمد و اگر

بيشتر از اين كه آمده بود ؛ جلو مي رفت ؛ گربه در مقابل راه او بود.

پس موش به خود فرو رفت كه: بايد چاره اي انديشم كه بهتر از عقل و خرد ؛ هيچ راهنمايي براي من نيست

و هيچ پناهي مرا از سايه ي عقل و خرد؛ بهتر نيست .

پس چاره آن است كه به نزديك گربه روم . تا زماني كه من در نزديكي گربه هستم ؛ هيچ كدام از بوم و راسو   بر من حمله نخواهند آورد؛ گربه كه در بند است و به ياري من نيازمند؛ اگر او را نجات دهم ؛ به خاطركمكم

بر من حمله نخواهد آورد و هر دو از اين مهلكه؛ جان سالم به در خواهيم برد.

موش در حالي كه قلبش به تندي مي تپيد؛ خود را به نزديك گربه رساند و همان طور كه گربه را با تيزبيني

زير نگاه خود داشت ؛ پرسيد: در چه حالي هستي و جور و ستم روزگار ؛ بر تو چه مي كند‌‌‍

گربه كه سنگيني بندها را بر كتف خود احساس مي كرد ؛ گفت ؛ مي بيني كه در دام صيادم و آزادي خود را

در همت و جوانمردي تو مي دانم . من هميشه در غم تو شاد بوده ام و سيه  روزي  تو را در شاد كامي خود

مي دانستم ؛ اما امروز؛ هر دو داراي يك مشگل هستيم ؛ پس بهتر است كه به كمك يكديگر ؛ هر دو خلاص

يابيم .موش كه هنوز ترس از گربه در جاي جاي وجودش لانه كرده بود؛ گفت:

بايد سوگند ياد كني كه پس از پاره كردن بندها ونجات دادن تو بر من حمله نياوري ورسم دوستي و محبت را

به جاي آوري ؛ تا بندها را بگشايم و تو را  رهايي دهم:

اگر يگانه شوي با تو دل يگانه كنم                    زعشق و مهر دگر دلبران كرانه كنم .

گربه كه از شدت خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد؛ لبخندي زد وگفت :

هر آنچه را گفتي و خواستي از جان ودل مي پذيريم.

موش گفت :

من هم اكنون بندها را خواهم گشود؛ تو نيز به گونه اي محبت آميز با من بر خورد نما؛ تا بلكه بوم و راسو با

ديدن دوستي ما نا اميد باز گردند.

گربه كه صداي قدمهاي صياد در خيالات  وهم انگيزش نقش مي بست ؛ با مهرباني و خوشرويي ؛ گفت :

بسيار خوب ؛ اين را هم مي پذيرم . پس در پاره كردن بندها هيچ تاخيري راه مده ! كه عاقل در كارها تردد

و در مهمات زندگي ؛ توقف روا ندارد.

موش خود را به نزديك گربه رساند و بي درنگ به بريدن بندها مشغول شد.

گربه نيز لحظاتي با گرمي با او به صحبت پرداخت ؛ تا بلكه موش به كار خود پشت گرمتر شود.

راسو و بوم كه برخورد محبت آميز آن دورا با يكديگرديدند؛ هر كدام نا اميدانه به سويي رفتند.

پس از رفتن بوم وراسو ؛ موش با شتاب بيشتري مشغول بريدن بندها شد و چون به بندهاي آخر رسيد؛ دست

از كار كشيد و مقداري خود را عقب كشاند.

گربه كه از رفتار موش به تعجب آمده بود؛ رو به او كرد و پرسيد:

چه شده ؟ چرا بندهاي ديگررا نمي گشايي ؟! چرا سستي مي كني ؟ اعتقاد من به كرم و جوانمردي و عهد تو

بر خلاف اين بود كه هم اكنون از تو مي بينم .

موش گفت :

هر كس در وفاي تو؛ سوگند بشكند؛ پشت و دلش به زخم حوادث شكسته باد! من به آنچه گفتم ؛ پايبند هستم؛

اما دشمني تو با من از قديم بر سر زبان ها بوده است اكنون بندي از بندهاي  تو را براي حفظ جان خويش

باقي مي گذارم.

 

 

 

موش همانطور كه گفته بود؛ بندها را يكي پس از ديگري بريد و تنها يك بند را كه از همه مهمتر بود؛

همچنان بسته باقي گذاشت و شب را هر دو در آنجا ماندند.

فردا صبح هنگامي كه سيمرغ  سحر در مشرق آسمان پر و بال گشود و بال نور گستر خود را بر عالم

پوشاند؛ صياد از دور پديدار شد و در همين حال موش رو به گربه كرد وگفت :

اكنون ؛ وقت آن رسيده كه بند آخر را بگشايم؛ پس بي درنگ بند آخر را گشود وخود به درون سوراخ

خزيد و گربه بر سر درخت دويد و صياد نا اميد بازگشت.

گربه گفت:

چرا دور ايستاده اي ؟! نزديكتر بيا كه تو بر گردن من حقي بزرگ داري .

موش كه همچنان بر جاي خود ايستاده بود ؛ گفت :

ديروز كه من با تو پيمان دوستي بستم ؛ روز گرفتاري و ناجاري بود ؛ اما اكنون مي دانم كه براي من

دندان تيز كرده اي .

گربه بسيار خواهش كرد ؛ كه مرا از دوستي خود محروم نساز ؛ موش كه پا فشاري گربه را در دوستي

با خود مي ديد . در حالي كه به طرف سوراخ خود مي رفت ؛ گفت :

من درباره تو گمان راست ندارم و دوستي با گمان بد راست نيايد؛ رنج بيهوده مبر؛ دوستي زورمند و

ناتوان هرگز صورت نپذ يرد.

موش اين به گفت و در سوراخ خود خزيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                 

 

 

 

                                                سايه خرد

 

 

اقتباس از كتاب : كليله و دمنه

 

تنظيم كننده پويا گلچيان - كلاس سوم الف دبيرستان ومركزپيش دانشگاهي دكتر هشترودي

 

درس زبان فارسي: استاد جناب آقاي ملا محمدي

 

 

آينه شكسته

آينه شكسته

اودت مثل گل هاي اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار به رنگ آسمان و زلف هاي بوري كه هميشه يك دسته از آنت روي گونه اش آويزان بود. ساعت هاي دراز با نيم رخ رنگ پريده جلو پنجره اتاقش مي نشست . پا روي پايش مي انداخت ، رمان مي خواند ، جورابش را وصله ميزد يا خامه دوزي مي كرد، مخصوصاً وقتي والس گريزي را در ويلن مي زد، قلب من از جا كنده مي شد.

پنجره اتاق من روبه روي پنجره اتاق اودت بود ، چه قدر دقيقه ها ، ساعت ها و شايد روزهاي يك شنبه را من از پشت شيشه پنجره اتاقم به او نگاه مي كردم ، به خصوص شب ها وقتي كه جورابهايش را در مي آورد و به  رختخوابش مي رفت!

به اين ترتيب رابطه مرموزي ميان من و او توليد شد. اگر يك روز او را نمي ديدم مثل اين بود كه چيزي گم كرده باشم . گاهي روزها از بس كه به او نگاه مي كردم ، بلند مي شد و لنگه در پنجره اش را مي بست . دو هفته بود كه هر روز همديگر را مي ديدم ، ولي نگاه اودت سرد و بي اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتي از او ناشي بشود كه تمايلش را نسبت به من آشكار بكند . اصلاً صورت او جدي و تو دار بود.

اول باري كه با او روبرو شدم ، يك روز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانه سر كوچه مان صبحانه بخورم . آز آنجا كه بيرون آمدم اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و به طرف مترو مي رفت . من سلام كردم او لبخند زد ، بعد اجازه خواستم تا كيفش را همراهش ببرم ، او در جواب سرش را تكان داد و گفت « مرسي » ، از همين يك كلمه آشنايي ما شروع شد.

از آن روز به بعد كه پنجره اتاقمان را كه باز مي كرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف مي زديم. ولي هميشه منجر مي شد به اينكه برويم پايين در باغ لوگزانبرگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تئاتر و يا كافه برويم ، يا به طور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود ، چون ناپدري و مادرش به مسافرت رفته بودند و او به مناسبت كارش در پاريس مانده بود.

او خيلي كم حرف بود ، ولي اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود ، گاهي مرا از جا به در مي كرد. دو ماه بود كه باهم رفيق شده بوديم. يك روز قرار گذاشتيم كه شب را برويم به تماشاي جشن جمعه بازار. « نويي» در اين شب اودت لباس آبي نواش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه به نظر مي آمد . از رستوران كه در آمديم ، تمام راه را از زندگي خودش برايم تعريف كرد ، تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم.

گروه انبوهي در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمي  و تفريح چيده شده بود . بعضي ها معركه گرفته بودند ، تير اندازي ، بخت آزمايي ، شيريني فروشي ، سيرك ، اتومبيل هاي كوچك كه باقوه برق به دور يك محور مي گردند ، بالن هايي كه دور خود مي چرخيدند ، نشيمن هاي متحرك و نمايش هاي گوناگون وجود داشت . صداي جيغ دخترها ، صحبت ، خنده ، همهمه صداي موتور و موزيك هاي مختلف در هم پيچيده بود.

ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركي بود كه به دور خودش مي گشت و در موقع گردش يك روپوش از پارچه روي آن را مي گرفت و به شكل كرم سبز رنگي در مي آمد. وقتي كه خواستيم سوار بشويم ، اودت دستكش ها و كيف را به من داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نيفتد . ما تنگ پهلوي هم نشستيم ، واگن به راه افتاد و رپوش سرسبز بلند شد و ما را پنج دقيقه از چشم تماشاكنندگان پنهان كرد.

رپوش واگن كه عقب رفت هنوز لب هاي ما به هم چسبيده بود. من اودت را مي بوسيدم و او هم دفاعي نمي كرد. بعد پياده شديم و در راه برايم نقل مي كردكه اين دفعه سوم است كه به جشن جمعه بازار مي آيد، چون مادرش او را قدغن كرده بود . چندين جاي ديگر به تماشا رفتيم ، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتيم . ولي اودت از آنجا دل نمي كند ، پاي هر معركه مي ايستاد و من هم ناچار بودم كه بايستم . دو سه بار بازوي او را كشيدم ، او هم خواهي نخواهي با من به راه مي افتاد تا اينكه پايه معركه كسي ايستاد كه تيغ ژيلت مي فروخت ، نطق مي كرد و خوبي آن را عملاً نشان مي داد و مردم را دعوت به خريدن مي كرد. اين دفعه از جا در رفتم ، بازوي او را سخت كشيدم و گفتم :

« اين كه ديگر مربوط به زن ها نيست .»

ولي او بازويش را كشيد و گفت :

«خودم مي دانم . مي خواهم تماشا بكنم.»

من هم بدون اينكه جوابش را بدهم ، به طرف مترو رفتم . به خانه كه برگشتيم ، كوچه خلوت و پنجره اتاق اودت خاموش بود . وارد اتاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خواتبم نمي آمد مدتي كتاب خواندم. يك بعد از نصف شب بود ، رفتم پنجره را ببندم و بخوابم. ديدم اودت آمده پايين پنجره اتاقش پهلوي چراغ گاز در كوچه ايستاده . من از اين حركت او تعجب كردم ، پنجره را به تغيّر بستم ، همين كه آمدم لباسم را در بياورم ، ملتفت شدم كه كيف منجوق دوزي و دستكش هاي اودت در جيبم است و مي دانستم كه پول و كليد در خانه اش در كيف است آنها را به هم بستم و از پنجره پايين انداختم .

سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من به او بي اعتنايي مي كردم پنجره اتاق او كه باز مي شد من پنجره اتاق را مي بستم . در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روز پيش از حركتم به انگليس سر كوچه به اودت برخوردم كه كيف ويلن دستش بود و به طرف مترو پيش مي رفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را به او گفتم و از حركت آن شب خودم عزر خواهي كردم. اودت با خونسردي كيف منجوق دوزي خود را باز كرد و آينه كوچكي كه از ميان شكسته بود به دستم داد و گفت :

« آن شب كه كيفم را از پنجره پرت كردي اين طور شد . مي داني اين بدبختي مي آورد.»

من در جواب خنديدم و او را خرافات پرست خواندم و به او وعده دادم كه پيش از حركت او را دباره ببينم ، ولي بدبختانه نشدم. تقريباً يك ماه بود كه در لندن بودم ، اين كاغذ از اودت به من رسيد:

پاريس 21 سپتامبر 1930

جمشيد جانم

نمي داني چه قدر تنها هستم ، اين تنهايي مرا اذيت مي كند ، مي خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم ، چون وقتي كه به تو كاغذ مي نويسم ، مثل اينست كه با تو حرف مي زنم. اگر در اين كاغذ «تو» مي نويسم مرا ببخش. اگر مي دانستي درد روحي من تا چه اندازه زياد است!

روزها چقدر دراز است عقربك ساعت آنقدر آهسته و كند حركت مي كند كه نمي دانم كه چه بكنم . آيا زمان به نظر تو هم اينقدر طولاني است؟ شايد در آنجا با دختري آشنايي پيدا كرده باشي اگر چه من مطمئنم كه هميشه سرت توي كتاب است همانطور كه در پاريس بودي در آن اتاق محقر كه هر دقيقه جلو چشم من است . حالا يك محصل چيني آن را كرايه كرده ولي من پشت شيشه هايم را پارچه كلفت كشيدم تا بيرون را نبينم چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست همانطوري كه برگردان تصنيف مي گويد :

« پرنده اي كه به ديار ديگر رفت بر نمي گردد.» ديروز با هلن در باغ لوگزامبورگ قدم مي زديم نزديك آن نيمكت سنگي كه رسيديم ياد آن روز افتادم كه روي همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خود صحبت مي كرديم و آن همه وعده مي دادي و من هم آن وعده ها را باور كردم و امروز اسباب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من هميشه به ياد تو والس «گريزري » را مي زدم . عكسي كه در بيشه ونسن برداشتيم روي ميزم است وقتي عكست را نگاه مي كنم همان به من دلگرمي مي دهد ، با خود مي گويم « نه ، اين عكس مرا گول نمي زند » ولي افسوس ! نمي دانم تو هم معتقدب يا نه ، اما از آن شب كه آينه ام شكست ، همان آينه اي كه تو خودت به من داده بودي ، قلبم گواهي پيش آمد ناگواري را مي داد. روز آخري كه يكديگر را  ديديم و گفتي به انگليس مي روي قلبم به من گفت كه تو خيلي دور مي روي و هر گز يكديگر را نخواهيم ديد و از آنچه كه مي ترسيدم به سرم آمد.

مادام بورل به من گفت : چرا آنقدر غمناكي ، و مي خواست مرا به برتاني ببرد ولي من با او نرفتم ، چون مي دانستم بيشتر كسل خواهم شد.

باري بگذريم ، گذشته ها گذشته ، اگر به تو كاغذ تند نوشتم از خلق تنگي بود . مرا ببخش و اگر اسباب زحمت تو را فراهم آوردم اميدوارم كه فراموشم خواهي كرد. كاغذهايم را پاره و نابود خواهي كرد، همچنين نيست ، ژيمي ؟

اگر مي دانستي در اين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است از همه چيز بيزار شدم ، از كار روزانه خودم سر خورده ام ، در صورتي كه پيش ازين اينطور نبود. مي داني من ديگر نمي توانم پيش از اين بي تكليف باشم ، اگر چه اسباب نگراني خيلي ها مي شود. اما غصه همه آن ها به پاي مال من نمي رسد. همانطور كه تصميم گرفته ام روز يك شنبه از پاريس خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را مي گيرم و به كاله مي روم ، آخرين شهري كه تو از آنجا گذشتي ، آن وقت آب آبي رنگ دريا را مي بينيم ، اين آب همه بدبختي ها را مي شويد و هر لحظه رنگش عوض مي شود ، و با زمزمه هاي غمناك و افسونگر خودش روي ساحل شني مي خورد، كف مي كند ، آن كف ها را شن ها مزمزه مي كنند و فرو مي دهند ، بعد همين موج هاي دريا آخرين افكار ما را با خودش خواهد برد. چون به كسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند او را به سوي خودش مي كشاند . لابد مي گويي كه او چنين كاري را نمي كند ، ولي خواهي ديد كه من دروغ نمي گويم.

                                                                                     بوسه هاي مرا از دور بپذيبر

                                                                                                 اودت لاسور

دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولي يكي از آنها بدون جواب ماند و دومي به آدرس خودم برگشت كه رويش مهر زده بودند « برگشت به فرستنده »

سال بعد كه به پاريس برگشتم با شتاب هرچه تمام تر به كوچه سن ژاك رفتم ، همان جا كه منزل قديميم بود. از اتاق من يك محصل چيني والس گريزي را به سوت مي زد. ولي پنجره اتاق اودت بسته بود و به در خانه اش ورقه اي آويزان كرده بودند كه رويش نوشته شده بود :« خانه اجاره اي».

چيستان

آذر احمدی- رقیه بایرامی- کلاس 2

*کسی که از گل خوشش نمی‌آید؟  دروازه‌بان

*آن چیست که خودش می‌نویسد اما نمی‌‌تواند بخواند؟  خودکار

* آن چیست که تحمل همه چیز را دارد به جز سوزن و میخ؟ تایر

* یکی از لوازم آرایش و عضوی از بدن است؟ شانه

* هم در آسمان است هم در داروخانه و هم نانوایی؟ قرص

* آن چیست که سیاهش تمیزتر از سفیدش است. تخته

* سفید است اما برف نیست ریشه دارد اما درخت نیست خرد می‌کند اما آسیاب نیست؟ دندان

* شیرین است اما طعم ندارد سنگین است اما وزن ندارد؟ خواب

* وسطش آتش و دورتا دورش آب است؟ سماور

* اون چیز نیم چیز می‌دانم کجاست نمی‌دانم چیه؟ جنین (البته این تا قبل از سونوگرافی بود)

* آن چیست که چیستان است در دست بزرگان است در شهر خراسان است؟ تسبیح

* سنگی نه که سنگی تخته سنگی نه که سنگی چهارپایی تخم‌‌ریزی نه که مرغی؟ لاک‌پشت


آذر احمدی- رقیه بایرامی- کلاس 2

1- آن چیست که شب و روز راه می‌رود ولی خسته نمی‌شود؟ آب

2- اول و آخرم اول قند- میانم آخر آش به همین خیال باش؟ قاشق

3-  آن چیست که بی‌زبان سخن می‌گوید از قول من و تو قصه‌ها می‌گوید با آنکه در او نیست نه دندان و نه لب بی‌پرده ز کار این و آن می‌گوید؟ کتاب

4- عجایب صنعتی دیدم سه پای معتبر دارد دهان از فرق سر دراد درونش تخم صحرایی است زنافش باز می‌ریزد؟ کندوی گلی

5- آن چهمادری است که در دریاست و از سرش آتش زبانه می‌کشد؟ فتیله

6- آن چیست که تمام جاها را می‌گردد و بعد که به خانه می‌رسد با دهان باز می‌خوابد؟ کفش

7- آن چیست که از سنگ به دست می‌آید خود سفید و ره سیه بپیماید؟ گچ (گچ و تخته سیاه)

8- چه باشد آنکه زنگ نار دارد. پسر از مادر خود عار دارد- همی گوید که من سرخ و لطیفم ولیکن مادرم صد خار دارد؟ غنچه گل سرخ

9- آن چیست که از راه دور می‌خورد به شیشه از شیشه عبور می کند اما شیشه نمی‌شکند؟ نور

10- آن چیست که همه بدن آن آب است. دشمن آن هم آب است. دوست او هم است؟ یخ

11- آن چیست که روز نوکر و شب آقاست؟ کفش

 

قصه هاي مجيد

 
 
       

 
طنز
موضوع: داستان كوتاه 12/09/1385
 
 

‌هوشنگ مرادي كرماني

 
  سماور      
  برگرفته از: كتاب طنز آوران امروز ايران / عمران صلاحي   
   
 
 

بي بي و چند تا از همسايه ها پول گذاشته بودند رو هم تا براي دختر طاهره خانم چشم روشني درست و حسابي و چشمگيري بخرند. دختر طاهره خانم عروس شده بود و ما را هم دعوت كرده بودند. حقش بود كه برايش چيز به درد بخوري ببريم. بي بي، كه سن و سالي ازش گذشته بود و مويي سفيد كرده بود، بين زنهاي همسايه و قوم و خويشها به پختگي و آداب داني و سليقه معروف بود. روي همين حساب مأمور شد، كه پيش از خريدن چشم روشني به بهانه اي برود خانه عروس، سر و گوشي آب بدهد و ببيند چه چيزي كم و كسر دارند تا همان چيز را بخرند. او هم چادرش را انداخته بود سرش و رفته بود خانه عروس، حرف توي حرف آورده بود و يواش يواش دستگيرش شده بود كه عروس اگر سماور خوب و خوشگلي داشته باشد، بد نيست. اين بود كه بي بي «مادر خرج» شد و از هر كس به قدر وسعش پولي گرفت. خودش هم پول گذاشت و صبح روز پاتختي عروس، با كوكب خانم و زن برادرش و اكرم خانم كفش و كلاه كردند و رفتند بازار. مرا هم دنبال خودشان انداختند و بردند.
  توي بازار گشتيم و گشتيم؛ بي بي مشكل پسند بود و هيچ سماوري را نمي گرفت، تا اينكه ته بازار توي يكي از دكانهاي سماور فروشي يك سماور مسوار1 گردن كلفت شكم گنده به چشم بي بي و ساير زنها خوش آمد. من هم كه از سماور و اين جور چيزها سر در
نمي آوردم، آن را پسنديدم. سماور چنان زرد تند و براق بود و رنگش به قرمز مي زد. عين آينه صورت آدميزاد را نشان مي داد، اما چشم و ابرو و دماغ را كج و كوله و دراز مي كرد و از ريخت مي انداخت.
  به هر حال بي بي پايش را توي يك كفش كرد كه حتماً بايد همان را بخريم تا جلو چشم قوم و خويشهاي عروس خانم آبرويمان حفظ شود و نگويند كه: واي، واي، چه سليقه اي داشتند. اما سماور تا دلتان بخواهد گران بود و پول جمع شده به آن نمي رسيد هر چه هم چك و چونه زدند سماور فروش خر خودش را سوار بود و يك قران پايين نيامد.
  بي بي خدابيامرز اخلاق عجيبي داشت. اگر چشمش چيزي را مي گرفت، از آن دل
نمي كند. به هر حال كوكب خانم را كشيد كنار و دم گوشش گفت: اين سماور چشم مرا گرفته يا بايد همين را بخريم يا اصلاً قيد خريد سماور را بزنيم. خودم بقيه پولش را مي دم. بگذار يك چيز حسابي براشون بخريم كه هر وقت آن را به كار مي زنن يادمون بيفتن و برامون دعاي خير كنن. مي خوام چيز يادگاري باشه.»
خلاصه بي بي يك خرده از پولهاي خودش را گذاشت روي پولهايي كه از اين و آن گرفته بود و پس از وارسي حسابي و نگاه كردن زير و بالاي سماور، آن را خريد.
بردن سماور از بازار به خانه دست مرا مي بوسيد، بي بي و همراهانش خيلي سفارش كردند و سماور تعريفي و گردن كلفت را صحيح و سالم به خانه برسانم، و كاري نكنم كه شير يا دسته اش بشكند. چرا كه خداي ناكرده بلايي سر سماور مي آمد وبي بي مي بايست، به قول خودش جواب صدنفر را بدهد. من هم الحق سنگ تمام كذاشتم و سماور زيبا را چون جان شيرين در آغوش گرفتم و به هر سختي و زحمتي بود به خانه رساندم. بين راه خيلي خسته شده بودم، بازو و دستها و كمرم از زور درد از كار افتاده بود. اما به روي خود نياوردم و نگذاشتم كه آب توي دل سماور تكان بخورد بي بي و ديگران هم عين خيالشان نبود جلو جلو مي رفتند و هِرهِر  و كِركِر مي خنديدند و حرف مي زدند و من سماور به بغل پشت سرشان هن هن كنان مي آمدم. به هر صورت سماور مثل دسته گل، صحيح و سالم به خانه رسيد.
   توي خانه وقتي كه جماعت يا همان شريكهاي بي بي چشمشان به سماور افتاد همه شان به سليقه بي بي آفرين گفتند كوكب خانم بقيه پولي را كه بي بي از كيسه خودش داده بود از ديگران گرفت و داد به او كه ضرر نكند و گفت: «مجيد زحمت كشيده سماور را تا اينجا آورده بد نيست كه زحمت ديگه هم بكشه و بعدازظهر آن را ببره خونه عروس، ما هم پشت سرش مي ريم.»
تا اين حرف از دهانش درآمد فوري بهانه هميشگي و دم دست را پيش كشيدم. اخم كردم و گفتم: «من هزار جور كار دارم. بايد به درس و مشقم برسم، پس فردا سر امتحان بيچاره
مي شم. خدا عمرتون بده اگر اين كار را از گردن من بردارين.»
  همه اهل مجلس از حرف من بدشان آمد. توقع نداشتند كه من از زير كار در بروم. بي بي گفت: «عيب نداره، مادر سماور را ببر خونه عروس و زود برگرد و به درس و مشقت برس.»
  كوكب خانم، كه زرنگ و شوخ و خوش خنده بود، زد به شوخي و گفت: «مرا بگو كه
مي خواستم دخترم را بدم به تو، حقيقتش من داماد تنبل نمي خوام.»
توي اين گير و دار، دخترش كه چهار سال و خرده اي بيشتر نداشت به گريه افتاد و گفت: «من مجيد را نمي خوام.»
بي بي قضيه را جدي گرفت، توپيد به دخترك و گفت: «مگر مجيد من چه عيبي داره؟»
  ديدم همين حالاست كه سر عيب داشتن و عيب نداشتن من دعوا راه بيفتد و قضيه بيخ پيدا كند. اين بود كه گفتم: «چشم سماور را خودم مي برم. شما دعوا نكنين. فقط يك دوچرخه براي من دست و پا كنين كه سماور را بگذارم روي تركش تا دست و بالم از كار نيفته. «كوكب خانم قبول كرد كه دوچرخه شوهرش را بدهد به من، تا ترتيب بردن سماور را بدهم.
  حدود دو ساعت از ظهر مي رفت كه سمارور را قشنگ پيچيدند توي بقچه نو و خوشگلي و گذاشتند روي ترك دوچرخه حسين آقا  شوهر كوكب خانم ، سماور را قرص و محكم طناب پيچ كردند، تا ليز نخورد و نيفتند. بي بي شير سماور را هم درآورد و انداخت تويش كه توي راه نشكند. باري، هر كاري كه قرار بود براي سلامت رسيدن سماور بكنند، كردند بعد افتادند به سفارش كردن كه من حق ندارم سوار دوچرخه بشوم. چون احتمال داشت، كه حواسم پرت شود، دوچرخه بيفتد توي چاله و بلايي سر سماور بيايد.
  تا از پيچ كوچه پيچيدم، صداي بي بي و كوكب خانم را پشت سرم مي شنيدم كه سفارش سماور را مي كردند. اما همين كه از دو سه تا كوچه رد شدم به خيابان رسيدم ديم كه پياده رفتن، آن هم با دوچرخه به دست، كار خوبي نيست. دوچرخه را كه بردن سماور نساخته اند آن را براي اين ساخته اند كه آدميزاد بپرد رويش ركاب بزند. و مثل باد برود و به كار و زندگيش برسد. اين بود كه دل به دريا زدم و سفارشها را، كه هنوز توي اين گوشم بود، از آن گوشم در كردم و پريدم كه براي سماور خطري پيش نيايد اما ديدم كه زين دوچرخه بلند است و پاهاي كوتاه من به ركاب نمي رسد. فور آمدم پايين. دوچرخه را به درخت بغل خيابان تكيه دادم. پاچه هاي شلوارم را بالا زدم كه شلوار نو  نازنيم خراب نشود ـ‌رختهاي خوبم را پوشيده بودم حيف بود كه خراب بشوند ـ پاي راستم را از زير دوچرخه بردم آن طرف زين و ميله را با يك دست بغل كردم و راه افتادم خيابان سنگي و خاكي بود. دوچرخه توي چاله و چوله مي افتاد و سماور روي ترك هي تكان تكان مي خورد و شيري كه تويش بود تلق تلق صدا مي كرد. به سر و صداي سماور محل نگذاشتم و مثل تير خودم را به خانه عروس خانم رساندم. بدون اين كه عيب و علتي بكند. اما هر چه پيش خودم حساب كردم ديدم كه نمي توانم بدون بي بي و شريك هايش بروم توي خانه، خجالت مي كشيدم، قرار بود كه آنها پشت سر من فوري حركت كنند و با هم برويم تو. ولي من زودتر رسيده بودم. گذشته از آن نمي توانسم سرگردان و بيكار نيم ساعت و شايد هم بيشتر سر كوچه بايستم. مي خواستم وقت را يك جوري بگذرانم تا سايرين برسند. اين بود كه فكر كردم بروم خانه خاله صغرا، كه همان نزديكي ها بود.
خاله صغرا را مدتها بود كه نديده بودم. زن با خدا و مهربان و دست تنگي بود. مرا خيلي دوست داشت. همولايتي بوديم و تو بچگي به من شير داده بود. شنيده بودم كه مريض است بد نبود كه به احوالپرسي اش بروم. خلاصه سر دوچرخه را كج كردم و يك راست رفتم دم خانه اش. در خانه باز بود سرم را انداختم پايين و با دوچرخه رفتم تو. بيچاره گليمي انداخته بود زير درخت و دراز كشيده بود نگاهش كه به من افتاد. چشمهايش روشن شد و صورتش عين گل شكفت. بلند شد و آمد جلو، مرا گرفت توي بغلش و بنا كرد به گريه كردن. شر شر اشك
مي ريخت و هق هق مي كرد و مي گفت: «آفتاب از كدم طرف دراومده كه به احوالپرسي من آمدي؟»...تو اين قدر بي وفا نبودي. مي دوني من چقدر به تو شير دادم. چقدر پايت زحمت كشيدم. همه اش چشمم به اين در بود كه يك وقت بيايي تو. خوش آمدي صفا آوردي.»
  راستش حرفها و گريه هايش مرا هم از خود بي خود كرد. اشك توي حلقه هاي چشم گشت. دوچرخه را به ديوار تكيه دادم. خاله صغرا، همان جور كه با پر چارقدش اشكهايش را پاك مي كرد گفت: «بيا بنشين، برام تعريف كن، بگو ببينم كجا بودي ...چه كار كردي...كلاس چند هستي؟»
خواستم بروم توي اتاق و همه چيز را برايش تعريف كنم. نگاهي به دوچرخه كردم ديدم كه دو تا گربه گنده پشت دوچرخه دارند بازي مي كنند و به سر و كله همديگر مي پرند. هواي كار دستم آمد كه آخرش آن گربه ها دوچرخه را مي اندازند، كلك سماور عروس خانم را مي كنند. و خجالتش براي ما مي ماند. روي همين حساب، زود طناب را ازدور سماور باز كردم بغلش كردم و بردم گذاشتم گوشه اتاق خاله صغرا، تا موقع رفتن آن را ببرم. خاله صغرا، كه  نگاهش به سماور افتاد آمد جلو دوباره من را بغل گرفت و ماچ كرد، به گريه افتاد و گفت: «تو چقدر خوب و مهربوني. مجيد، چرا زحمت كشيدي. من كه از تو توقع نداشتم.» و بعد خودش جواب خودش را داد و گفت: «چرا نبايد توقع داشته باشم؟...بله كه توقع دارم. شيرت دادم بزرگت  كردم بايد هم توقع داشته باشم...خدا عمرت بده مجيد، كه به فكر من هستي؟»
  چند بار آمدم بگويم كه خاله صغرا اين سماور مال تو نيست، ولي مگر مي توانستم حرف بزنم. انگار زبانم را به ته حلقم دوخته بودند. فقط نگاه التماس انگيزي به او كردم و پيش خودم گفتم يواش يواش حاليش مي كنم، خوب نيست يهو توي ذوقش بزنم، يك وقت مي بيني پس مي افته.»
خاله صغرا رفته بود سراغ سماور و داشت بقچه را از دورش باز مي كرد و مي گفت:
«مي دونستي من سماور ندارم، كه برايم سماور آوردي؟...امروز چند روزه كه تو كتري چاي مي خورم. يك سماور دارم كه به لعنت خدا نمي ارزه. چند بار دادم درستش كردن. اما هنوز از زير شيرش آب چكه مي كنه.» بعد رو كرد به آسمان و گفت: «اي خدا، تو چقدر مهربوني، همين ديشب خواب ديدم كه يك آقاي نوراني با شال سبز از در خونه آمد تو و يك بسته به ام داد خوب، خوابم تعبير شد.»
من همين جور زل زل خاله صغرا را، كه خوشحال روي پاهايش بند نبود، نگاه مي كردم و
نمي دانستم كه جه كار بايد بكنم چند بار به كله ام زد بپرم مچ دستش را بگيرم، همه چيز را رك و پوست كنده و به او بگويم و خيال خودم را راحت كنم. اما جرئت نكردم فقط زبانم را روي لبهايم كشيدم و زوركي لبخند زدم. خاله صغرا سماور را بغل كرد و آورد گذاشت ميان اتاق و خوب تماشايش كرد و گفت ماشاءالله ماشاءالله چه سليقه اي داري فكر مي كنم اين سماور كار بي بي ات باشد. راستي بي بي ات چطوره...حالش خوبه؟ اونم خيلي پاي تو زحمت كشيده. «پيرزن بيچاره كه از زور خوشي دست و پايش را گم كرده بود، هي حرف مي زد و احوالپرسي مي كرد. بعد دور و بر زير و بالاي سماور را خوب نگاه كرد و گفت: «الان با همين سماور كه خودت برام آوردي يك چايي خوب و خوش عطر درست مي كنم با هم مي خوريم.» خواست سماور را بردارد كه فوري مچ دستش را گرفتم. خنده بي صدايي كرد و گفت: خودت مي خواي سماور را آب و آتش كني؟...خودت زحمتش را بكش قربون دستت».
چاره اي نبود. با دستهاي لرزان و زبان لال و دل پرغوغا افتادم به كار. پيش خودم گفتم: «موقع چايي خوردن نرم نرمك قصه را پيش مي كشم و همه چيز را به اش مي گم. «خاله صغرا رفت توي اتاق عقبي و بشقابي كه تويش دو تا انار خشكيده و چند تا گردو بود آورد و گذاشت جلو من و رفت: «مردم مي گن تو بعد از رفتن بچه هات كسي را نداري. كجا هستن كه ببينن تو برام سماور آوردي و آمدي سري به ام بزني.!»
  به دلم شور افتاده بود هوش و حواسم پيش بي بي و همراهان و عروس خانم بود لابد منتظر من بودند و نمي دانستند چه بلايي سر سماور و من آمده.
آب توي سماور قل قل جوش مي خورد و من عين مجسمه چهارزانو نشسته بودم و نگاهش مي كردم. سماور مي جوشيد بي تابي مي كرد و هيكل گنده اش مي جنبيد. بخار داغ از سوراخ ها و درزهايش بيرون ميزد. من هم دست كمي از سماور نداشتم. همين جور حرص مي خوردم. بي تابي مي كردم مي لرزيدم و كله ام داغ شده بود. انگار بخار داغ از گوش ها، چشم ها، و دهان و دماغم بيرون مي زد. خيلي دلم مي خواست زبانم به كار مي افتاد مي توانستم حرف دلم را بزنم. اما مگر چنين چيزي امكان داشت؟...از عهده من كه بر نمي آمد. خاله صغرا يك كف دست چايي توي قوري ريخت و گفت: « مجيد تا توي يكي از اين انارها را مي خوري، من الان بر مي گردم.»
گفتم" «خاله صغرا، خبر داري دختر طاهره خانم عروس شده. بي بي مي خواد بره پاتختي عروس. شما عروسي نرفتين؟ كاش مي رفتين. اگر رفته بودين، الان مي بايست يك سماور براش ببرين» تا اين حرف را زدم جانم به لب رسيد. تازه توانستم آنچه را مي خواستم بگويم. خاله صغرا كه بلند شده بود و داشت كفشهايش را مي پوشيد گفت: «مرا دعوت نكردن. مهم نيست وقتي تو را دارم آنها را مي خوام چه كار كنم؟» و رفت توي حياط، از سر ديوار همسايه اش را صدا زد و گفت: «بياين چايي بخورين. مجيد آمده، همان كه براتون گفتم شيرش دادم و بزرگش كردم. برام سماور آورده كه لنگه اش پيدا نمي شه، الهي كه پير بشه و درد و بيماري نبيه.»
پشت بندش دو تا زن جاافتاده آمدند كه چايي بخورند و مرا ببينند. همسايه هاي خاله صغرا كه آمدند كار من بدتر شد. خاله صغرا زبان به دهان نمي گرفت و پشت سر هم از من تعريف مي كرد. من زير نگاه هاي تحسين انگيز همسايه ها و تعريف هاي خاه صغرا وامانده و درمانده شده بودم. چايي خوردنم ديدني بود. انگار داشتم از دواهاي تلخ بي بي مي خوردم. لب و لوچه ام توي هم رفته بود و زوركي چايي را قورت مي دادم. صورتم را توي سماور براق و خوشگل عروس خانم مي ديدم كه داشت برام شكلك در مي آورد. فكر مي كردم كه: الان بي بي چه حالي دارد و چه مي كند، جواب دوستان و شريك هايش را چه جوري مي دهد؟ شايد هم از مجلس آمده بيرون و در به در دنبال من مي گردد. چه غلطي كردم كه با سماور آمدم سراغ خاله صغرا. يكهو بلند شدم و چاي نيم خورده را گذاشتم و گفتم: خداحافظ، من
مي خوام برم دير شده.»
خاله صغرا بقچه اي را كه سماور تويش بود چهار تا كرد و داد به من تعارف كرد كه شب براي شام بمانم. گفتم: «نمي تونم بمونم اجازه بدين برم. فقط مي خواستم يك خواهش از شما بكنم. اگر ممكن است آن سماور را به من بدين. سماور خوبي نيست. آبش دير جوش مي آد. من يك سماور خوشگلتر و گنده تر براتون مي آرم. اين سماور قابل شما را نداره»
خاله صغرا باز پريد و مرا بغل گرفت. چشمهايش پر از اشك شد و گفت: «اين حرفها چيه مجيد؟ اتفاقاً سماور خيلي خوبيه. از اين ديگه بهتر نمي شه. تو چقدر مهربون و ساده اي. همين سماور از سر من هم زياده. به بي بي ات سلام برسون و بگو سماور خيلي خوب بود. خاله صغرا خيلي خوشحال شد برو جانم. زودتر برو كه بي بي ات دلواپس نشه.»
از خانه خاله صغرا كه آمدم گيج و سر درگم بودم نمي دانستم خوشحال باشم يا غمگين. خوشي و خوشحاليم از اين بود كه خاله صغرا به سماور خوب و خوشگلي رسيده و
غمگيني ام مال اين بود كه مي دانستم بي بي توي دردسر افتاده و آبرويش پيش اين و آن رفته.
دست خالي نمي توانستم بروم خانه عروس خانم. يكهو فكري توي كله ام جرقه زد. پايم را از ميان دوچرخه بردم آن طرف و زدم رفتم خانه خودمان. درخانه بسته بود هر جوري بود در خانه را باز كردم كلكش دستم بود. مي دانستم بي بي كليد در اتاق را توي گلدان مي گذارد كليدها را برداشتم و در اتاق را باز كردم سماور قراضه و به دردنخور و كوچولوي بي بي را برداشتم و قشنگ پيچيدم توي بقچه و بستم روي ترك دوچرخه و طناب كردم درها را بستم و مثل گلوله آمدم خانه عروس خانم.
همان طور كه پيش بيني كرده بودم بي بي دل توي دلش نبود هي كله مي كشيد كه ببيند من كي مي آيم و كجا رفتم. توي اتاق پنج دري، بين يك مشت زن و مرد نشسته بود و عروس خانم و مادرش بالاي اتاق جا خوش كرده بودند. بي بي كه چشمش به من افتاد و ديد سماور به دست وارد شدم، از زور خوشحالي، نيم خيز شد ولي زود نشست و اشاره كرد سماور را ببرم و بگذارم جلو عروس. چند بار با چشم و ابرو به او فهماندم كه بيايد بيرون كارش دارم. نيامد من هم سماور بقچه پيچيده را جلو چشم همه بردم و گذاشتم جلو عروس و مثل موش از در اتاق زدم بيورن. رفتم توي حياط كه از آنجا ببينم سر و ته قضيه چه جوري به هم مي آيد و آخر عاقبت كار به كجاها مي كشد. بي بي همان جور كه نشسته بود خنده اي كرد و گفت:« ما هم به كمك هم يك چيز ناقابل براي عروس تهيه كرديم انشاءالله مي پسنده.» بعد بلند شد و رفت سراغ سماور. من تعجب را توي صورتش مي ديدم. سماور توي بقچه به چشمش خيلي كوچكتر مي آمد. داشت گره هاي بقچه را باز مي كرد. من به ديوار تكيه داده بودم و دلم عين، بچه گنجشك باران خورده و ترسيده مي زد. پيش خودم خدا خدا مي كردم و مي گفتم خدا كنه بي بي پس نيفته!»
به هر حال بي بي گره اول را كه باز كرد جمعيت افتاد به كف زدن و هلهله كردن. بي بي كيف مي كرد و سرافراز بود. كوكب خانم و ساير شريك هاش هم همين جور نيششان باز شده بود. اما گره دوم كه باز شد سماور شكسته و سياه سوخته و چرك و كهنه افتاد بيرون و زد توي ذوق جماعت. دهان بي بي همين جور واماند. جمعيت دست از كف زدن و هلهله كشيدن برداشت. نيش شريك هاي بي بي فوري بسته شد چندتا دختر جوان و خوش خنده خنده شان را ول كردند توي اتاق. بي بي كه سر پا نشسته بود نتوانست خودش را نگه دارد چهارزانو بغل سماور نشست صورت پر از چين و چروكش غرق عرق شده و دست گذاشت روي پيشانيش. مادر عروس گفت: «دست شما درد نكنه بي بي، خيلي زحمت كشيدين از شما توقع همچين كاري را نداشتيم.»
من مثل بيد مي لرزيدم. قيافه هاج و اج مهمان را نگاه مي كردم و لب هايم را مي جويدم. كوكب خانم گفت: «پس آن سماور كه خريديم كو؟»
بي بي نمي دانشت چه بگويد. دستهايش را ستون تنش كرد و بلند شد. رنگش شده بود عين زعفران زرد. رمق نداشت بلند شود. مي خواستم بپرم زير بغلش را بگيرم و بلندش كنم، ولي به هر سختي بود زودتر از من خودش را جمع و جور كرد و پا شد. آمد توي حياط چشمش به دنبال من مي گشت. وقتي مرا ديد زبانش بند آمده بود. و نمي دانست از كجا شروع كند؟...دستش را گرفتم بردمش آبي به صورتش بزند و حالش جا بيايد. آب كه به صورتش زد كشيدمش كنار. نشست سر پله ها. قضيه رفتن به خانه خاله صغرا را برايش تعريف كردم و گفتم: «حالا كه آبروي تو رفته، آبروي من را پيش خاله صغرا نبر. كاش بودي و خوشحالي خاله صغرا را مي ديدي. من خودم پول جمع مي كنم پول سماور را مي دم. غصه نخور بعد هم دستش را ماچ كردم.
بي بي، كه زن فهميده و با گذشتي بود بعد از آنكه به حرفهاي من گوش داد بلند شد و كوكب خانم را صدا كرد توي حياط، خوش خوش كوكب خانم هم همه چيز دستگيرش شد و از آنجا كه سر زبان دارتر از بي بي بود، داستان سماور را براي عروس و مادرش و ديگران تعريف كرد و آن ها هم كه ديدند سماور خوشگل و گران قيمت، قسمت خاله صغرا شده است، كوتاه آمدند و كلي هم خنديدند. برگردان سماور شكسته وسياه سوخته بي بي به خانه دست مرا
مي بوسيد و همچنين رفتن به بازار و خريدن سماور تازه و آوردن آن به خانه و بردن به خانه عروس خانم. خلاصه دوسه روزي كارم شده بود سماور كشي. اما همه جا بي بي و همسايه ها موظب بودند كه بين راه دست از پا خطا نكنم و به كسي سر نزنم، از كسي عيادت نكنم تا سماور به دست صاحبش برسد.  ( قصه هاي مجيد )

 

شناسنامه‌هوشنگ مرادي كرماني
محل تولد: سيرج كرمان
تاريخ تولد: 1323
نام فرزندان طبع: قصه هاي مجيد، بچه هاي قاليبافخانه، نخل، خمره و.......

--------------------------------------------
پي نوشت:
1- مسوار، مانند مس، فلزي كه مخلوطي از مس و يك چيز ديگر باشد.
 
 
 
  اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد    نسخه چاپي
 
 

نظر دهيد::(1 نظر)

 

X

 بايگاني 

شاهزاده ابراهيم

نام کتاب:

گل به سنوبر چه کرد

 

قصه ی:

شاهزاده ابراهیم و فتنه خونریز

 

گردآوری و تألیف:

سید ابوالقاسم انجوی شیرازی

 

نام استاد : استاد ملا محمدی

نام دانشجو : مهرناز فرامرزی

نام کلاس :کلاس 5

 

 

 

 

 

 

مرکز تربیت معلم حکیم ابوالقاسم فردوسی

سال تحصیلی 86-85

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان های قدیم پادشاهی بود که هر چه زن می گرفت بچّه ای گیرش نمی آمد. پادشاه همین طور غصّه دار بود تا این که یک روز آیینه را برداشت و در آن نگاهی کرد. یک مرتبه ماتش برد، دید ای وای موی سرش سفید شده و صورتش چین و چروکی شده، آهی کشید و رو به وزیر کرد و گفت: «ای وزیر بی نظیر! عمر من دارد تمام می شود و اولاد پسری ندارم که صاحب تاج و تخت من بشود. نمی دانم چه کار کنم. چه فکری بکنم؟» وزیر گفت: «ای قبله عالم! من دختری در پردۀ عصمت دارم، اگر مایل باشید تا او را به عقد شما دربیاورم. شما هم نذز و نیاز بکنید و به فقیران زر و جواهر بدهید تا بلکه لطف خدا شامل حالتان بشود و اولادی به شما بدهد.» پادشاه به گفتۀ وزیر عمل کرد و دختر وزیر را عقد کرد. پس از نه ماه و نه روز خداوند تبارک و تعالی پسری به او داد و اسمش را شاهزاده ابراهیم گذاشتند. پس از شش سال، شاهزاده ابراهیم را به مکتب گذاشتند و بعد از آن او را درس تیراندازی دادند تا اسب سواری و تیراندازی را یاد بگیرد. نگو پس از مدت کمی، هم اسب سواری و هم تیراندازی را بخوبی یاد گرفت.

از قضای روزگار، یک روز شاهزاده ابراهیم به پدرش گفت: «پدرجان! من می خواهم به شکار بروم.» پادشاه پس از اصرار زیاد پسرش به او اجازه داد تا به شکار برود. نگو، شاهزاده ابراهیم به شکار رفت و همین طور که درکوه و کتلها می گشت، گذارش به در غاری افتاد، دید یک پیرمردی در غار نشسته و یک عکس قشنگی به دست گرفته و دارد گریه می کند. شاهزاده ابراهیم جلو رفت و پرسید: «ای پیرمرد! این عکس مال کیه؟ چرا گریه می کنی؟» پیرمرد همین طور که گریه می کرد گفت: «ای جوان دست از دلم بردار.» ولی شاهزاده ابراهیم گفت: «تو را به هر کی که می پرستی قسمت می دهم که راستش را به من بگو.»

وقتی که شاهزاده ابراهیم قسمش داد، پیرمرد گفت: «ای جوان حالا که مرا قسم دادی خونت به گردن خودت. من این قصه را برایت می گویم. این عکسی را که می بینی عکس دختر فتنۀ خونریز است که همه عاشقش هستند. ولی او هیچ کس را به شوهری قبول نمی کند و هرکس به خواستگاریش برود او را می کشد» نگو که او دختر پادشاه چین است. شاهزاده ابراهیم، یک دل نه صد دل عاشق صاحب عکس شد و با یک دنیا غم و اندوه به منزل برگشت و بدون اینکه لااقل پدر یا مادرش را خبر کند، بار سفر را بست و به راه افتاد. رفت و رفت تا اینکه به شهر چین رسید. چون در آن شهر غریب بود، نمی دانست به کجا برود. و چه کار بکند، همین طور حیران و سرگردان در کوچه های شهر چین می گشت. یک مرتبه یادش آمد که  دست به دامن پیرزنی بزند، چون ممکن است که بتواند راه علاجی پیدا کند.

خلاصه تا عصر همین طور می گشت تا یک پیرزنی پیدا کرد، جلو رفت و سلامی کرد. پیرزن نگاهی به شاهزاده ابراهیم کرد و گفت: «ای جوان اهل کجایی؟» شاهزاده ابراهیم گفت: «ای مادر! من غریب این شهرم وراه به جایی نمی برم.»

پیرزن دلش به حال او سوخت و گفت: «ما خانه خرابه ای داریم، اگر سرتان فروگذاری می کند به خانۀ ما بیایید.» شاهزاده ابراهیم همراه پیرزن به راه افتاد تا به خانۀ پیرزن رسیدند. نگو شاهزاده ابراهیم همین طور در فکر بود که ناگهان زد زیر گریه و بنا کرد گریه کردن. پیرزن رو کرد به او و گفت: «ای جوان! چرا گریه می کنی؟» شاهزاده ابراهیم گفت: «ای مادر! دست به دلم نگذار.» پیرزن گفت: «تو را به خدا قسمت می دهم راستش را به من بگو. شاید بتوانم راه علاجی نشانت بدهم.» شاهزاده ابراهیم گفت: «ای مادر! از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان، من روزی عکس دختر فتنه خونریز را دست پیرمردی دیدم و از آن روز تا به حال عاشقش شده ام و حالا هم به اینجا آمده ام تا او را ببینم.» پیرزن گفت: «ای جوان! رحم به جوانی خودت بکن، مگر نمی دانی که تا به حال هر جوانی به خواستگاری دختر فتنۀ خونریز رفته کشته شده؟» شاهزاده ابراهیم گفت: «ای مادر!می دانم ولی چه بکنم که دیگه بیش ازاین نمی تونم تحمل بکنم و اگر تو به دادمن نرسی من می میرم.»

پیرزن فکری کرد و گفت: «حالا تو بخواب تا من فکری بکنم. تا فردا هم خدا کریم است.»

صبح که شد، شاهزاده ابراهیم مشتی جواهر به پیرزن داد. وقتی پیرزن جواهرها را دید، پیش خود گفت: «حتماً این یکی از شاهزاده هاست، ولی حیف از جوانیش می ترسم که آخر خودش را به کشتن بدهد.» خلاصه پیرزن بلند شد و چهار تا مهر و تسبیح برداشت و سه، چهار تا تسبیح هم به گردنش کرد و عصایی به دست گرفت و به راه افتاد و همین طور شلان شلان و سلانه سلانه رفت تا به بارگاه دختر فتنۀ خونریز رسید و آهسته در زد. دختر، یکی از کنیز ها را فرستاد تا ببیند کیست. کنیز رفت و برگشت و گفت که پیرزنی آمده. دختر به کنیز گفت: «برو پیرزن را به بارگاه بیار.» پیرزن همراه کنیز وارد بارگاه شد و سلام کرد و نشست. دختر گفت: «پیرزن از کجا می آیی؟» پیرزن مکار گفت: «ای دختر! من از کربلا میام و زوار هستم و راه را گم کرده ام تا اینکه گذارم به اینجا افتاد.» خلاصه پیرزن با تمام مکر و حیله ای که داشت، سر صحبت را همین طور باز کرد تا این که یک مرتبه ای گفت: «ای دختر شما با این زیبایی و با این کمال چرا شوهر نمی کنید؟» ناگهان دیگ غضب دختر به جوش آمد و یک سیلی به صورت پیرزن زد که از هوش رفت. پس از مدتی که پیرزن به هوش آمد، دختر دلش به حال او سوخت و برای دلجویی گفت: «ای مادر در این کار سری هست، یک شب خوابی دیدم که به شکل ماده آهویی در آمدم و در بیابان می گشتم و می چریدم. ناگهان آهویی پیدا شد که او نر بود. آمد پهلوی من و با من رفیق شد. خلاصه همین طور که می چریدم، پای آهوی نر در سوراخ موشی رفت و هرچه کرد که پاش را از سوراخ بیرون بکشد نتوانست. من یک فرسخ راه رفتم و آب در دهنم کردم و آوردم در سوراخ موش ریختم تا اینکه او پاش را بیرون کشید و دوباره به راه افتادیم. این بار پای من در سوراخ رفت و گیر افتاد. آهوی نر عقب آب رفت ودیگر برنگشت. یک مرتبه از خواب پریدم و از همان موقع با خودم عهد کردم که هرچه مرد به خواستگاریم آمد او را بکشم، چون دانستم که مرد بی وفاست.» پیرزن که حکایت را از دختر شنید، بلند شد و خداحافظی کرد و رفت. چون به منزل رسید، جوان را در فکر دید گفت: «ای جوان قصۀ دختر را شنیدم و تو هم غصه نخور که من یک راه نجاتی پیدا کردم.»

خلاصه پیرزن تمام سرگذشت را برای شاهزاده ابراهیم گفت و بعد از آن شاهزاده ابراهیم گفت: «حالا چه کار باید بکنم؟» پیرزن گفت: «باید یک حمامی درست کنی و دستور بدهی در بینه و رخت کن حمام تصویر دو تا آهو، یکی نر، و یکی هم ماده بکشند، که دارند می چرند؛ در مرحله دوم شکل آن دو تا آهو را بکشند که پای آهوی نر در سوراخ موش رفته و آهوی ماده آب آورده و در سوراخ ریخته. در قسمت سوم، نقشی بکشند که پای آهوی ماده در سوراخ رفته و آهوی نر هم برای آوردن آب به سرچشمه رفته و صیاد او را با تیر زده، و وقتی هم حمام درست شد، خواه ناخواه دختر به حمام می رود و این نقاشیها را می بیند» شاهزاده ابراهیم از همان روز دستور داد تا آن حمام را درست کنند. یک، دو ماهی طول کشید تا حمام درست شد. نگو این خبر در شهر چین افتاد که شخصی از بلاد ایران آمده و یک حمامی درست کرده که در تمام دنیا لنگه اش نیست. چون دختر فتنۀ خونریز آوازه حمام را شنید گفت: «باید بروم و این حمام را ببینم.» به دستور دختر در کوچه و بازار جار زدند که هیچ کس در راه نباشد که دختر فتنۀ خونریز می خواهد به حمام برود. خلاصه دختر به حمام رفت و آن نقشها را دید، یکباره آهی کشید و در دلش گفت: «ای وای، آهوی نر تقصیری نداشته.» و در دل نیت کرد که دیگر کسی را نکشد و بگردد و جفت خودش را پیدا کند. خلاصه از آن طرف پیرزن به شاهزاده ابراهیم گفت که امروز دختر به حمام آمد و بعد از آن پیرزن گفت: «امروز یک دست لباس سفید می پوشی و به بارگاه دختر می روی و می گویی آهوم وای، آهوم وای، آهوم وای، و فوری فرار می کنی که کسی دستگیرت نکند. روز دوم یک دست لباس سبز می پوشی و باز به بارگاه می روی و همان جمله را سه بار تکرار می کنی و فرار می کنی، خلاصه روز سوم یک دست لباس سرخ می پوشی و باز می روی و همان جمله می گویی، ولی این بار فرار نمی کنی تا تو را بگیرند. وقتی تو را گرفتند و پیش دختر بردند، دختر از تو می پرسد چرا چنین کردی و تو هم بگو یک شب خواب دیدم که با آهوی ماده ای رفیق شدم و به چرا رفتیم، پای من در سوراخ موشی رفت، آهوی ماده یک فرسخ راه رفت و آب آورد و مرا نجات داد، طولی نکشید که پای آهوی ماده در سوراخی رفت و من رفتم آب بیاورم که ناگهان صیاد مرا با تیر زد. یک مرتبه از خواب بیدار شدم. حالا چند سال است که شهر به شهر، دیار به دیار به دنبال جفت خودم می گردم.» چون شاهزاده ابراهیم این دستور را از پیرزن گرفت، لباس سفید پوشید و حرکت کرد و به بارگاه دختر رفت و همان عملی را که پیرزن یادش داده بود انجام داد. دختر به غلام ها گفت: «این بچه درویش را بگیرید.» چون آنها به طرفش حمله کردند، شاهزاده ابراهیم فرار کرد. شد روز دوم، باز به همان ترتیب روز اول به بارگاه رفت، دو مرتبه خواستند او را بگیرند، فرار کرد. خلاصه روز سوم هم مثل دو روز جلوتر، سه مرتبه گفت: «آهوم وای» ولی این دفعه ایستاد تا او را گرفتند و پیش دختر بردند. نگو همین که دختر چشمش به شاهزاده افتاد، یک دل نه صد دل عاشقش شد، ولی پیش خودش فکر کرد که خدایا من عاشق این بچه درویش شده ام. خلاصه دل به دریا زد و گفت: «ای بچه درویش! تو چرا این سه روز این کار را کردی و باعث گفتن این حرف ها را برای من بگو.»

شاهزاده ابراهیم هم بقیۀ حرفهایی که پیرزن یادش داده بود؛ که ناگاه دختر آهی کشید و از هوش رفت. پس از مدتی که به هوش آمد گفت: «ای جوان! ای بچه درویش، خدا نظرش به ما دو نفر بوده و من هم از این همه خون ناحق که ریخته ام پشیمانم و حالا هم دل خوش دار که جفت تو من هستم، من گمان می کردم که مرد بی وفاست. نمی دانستم که صیاد آهوی نر را با تیر زده.» خلاصه دختر از او پرسید که کیست و از کجا آمده؟ و او هم برایش تعریف کرد که پسر پادشاه ایران است و اسمش شاهزاده ابراهیم است. همان روز دختر قاصدی با نامه پیش پدرش فرستاد که من می خواهم عروسی کنم. پدرش ماتش برد که چه طور شده دخترش پس از این همه آدمکشی حالا می خواهد شوهر بکند، ولی وقتی فهمید که جفت دخترش پسر پادشاه ایران است، نامه ای برای دخترش نوشت که خودت مختاری. از آن طرف پدر دختر مجلس عروسی برپا کرد و شاهزاده ابراهیم را در مجلس آورد و عقد دختر را برایش بستند. نگو پدر شاهزاده ابراهیم از آن طرف دستور داد تا تمام شهر و دیار را به دنبال شاهزاده ابراهیم بگردند. ولی غلامان هر چه گشتند او را پیدا نکردند و پدر شاهزاده چون همین یک پسر را داشت، بلند شد و لباس قلندری پوشید و شهر به شهر، دیار به دیار دنبال پسر گشت. نگو در همان روزی که عروسی شاهزاده ابراهیم با دختر فتنۀ خونریز بود، پدر شاهزاده باآن لباس قلندری گذارش به شهرچین افتاد، دید همۀ مردم به طرف بارگاه پادشاه چین می روند. از یک نفر پرسید که امروز چه خبر شده؟ و او هم در جوابش گفت که امروز عروسی دختر فتنۀ خونریز با شاهزاده ابراهیم پسر پادشاه ایران است. چون قلندر اسم پسرش را فهمید از هوش رفت. وقتی به هوش آمد، همراه مردم به بارگاه رفت. خلاصه تا چشم شاهزاده در میان جمعیت به قلندر افتاد، فوری او را شناخت. جلو دوید و پدرش را در بغل گرفت و بوسید و پس از آن دستور داد تا او را به حمام بردند و یک دست لباس شاهی تنش کردند. وقتی پدر شاهزاده از حمام آمد، شاهزاده ابراهیم او را پهلوی پدر دختر برد و به او گفت که این پدر من است. هر دو پادشاه همدیگر را در بغل گرفتند. خلاصه تا هفت روز مجلس عروسی طول کشید و شب هفتم دختر را به هفت قلم بزک کردند و به حجله بردند. پس از مدتی شاهزاده ابراهیم دختر را برداشت و به مملکت خودشان برگشتند و چون پادشاه هم پیر شده بود، شاهزاده را به تخت نشاند و دستور داد تا سکه به نامش زدند و آن وقت نشستند بنا کردند به زندگانی کردن.

 

عباس آقا پهلوان

عباس آقا پهلوان

عباس آقا پهلوان محله ما بود. از آن جوانمردهایی که همه ی مخل به او پشتگرم بودند چهار شانه, قوی هیکل و بلند قد.با سیبیلهایی پر پشت و مشکی که لب بالا را می پوشاند من همیشه به خودم می گفتم قیافه ی اوباید وقتی ماست می خورد خیلی دیدنی باشد عباس آقا,تابستان و زمستان یک لباس تنش بود. پیراهن سفید وشلوار مشکی که با کمربندی چرمی از بالا تنه جدا می شدو کتی  که همیشه از سر انگشت نشانه او بر پشت آویخته بود. من نمی دانم چرا هیچ وقت کتش را نمی پوشید وآن را روی دوشش می انداخت. شاید این هم به خاطر هیبتش بود.یادم هست یکبار که رفتم سر مغازه ی حسین آقا, باباش, شیر بخرم دیدم پیرمرد با پسرشسر سبیلهای عباس آقا بگو مگو دارند. حسین آقا می گفت:خوبیت ندارد کوتاهترس کن وعباس آقا می گفت, رستم است و این یک دست اسلحه از هیبتش کم می شود. نه اینکه عباس آقا آدم مذهبی نباشه, نه.همه می –دانستند که عاشق حضرت ابوالفضل (ع) و امام حسین(ع) است. دائم بهسر هرشان قسم می خورد. آب می خورد با نام یاد امام حسین (ع) بود.تمام سال در تدارک وسایل ماه محرم وروز عاشورا بود حتی سفارش داده بوداز اصفهان برایش علمی بسازند. هر سال هم چند روز مانده به محرم به دستور عباس آقا گوشه ی لبنیاتی باباش بساط سنج و زنجیربرای فروش پهن می شد وبااینکه همیشه گوهر خانم سر این وسایل با عباس آقا بگومگو می کردومی گفت: عباس آقا شنیدم نذری کردی خدا از شما قبول کند ولی به خدا ما از سروصدای طبل وسنج این بچه ها کلافه ایم.عباس گفت: می خواهم بچه ها یاد بگیرند شور وهیجان داشته باشند.یک صبح تا ظهر طول کشید تا ننه را راضی کردم پول دوتا زنجیر را به من بدهد ولی عباس آقا پول زنجیر را از من نگرفت.خلاصه چهل دقیقه ای طول کشید تا دسته ی ما نظم که نه , شکلی گرفت و راه افتاد. آن قدر طولانی بود که طرح ناصر آقا برای به قد ایستادن عملی نشد. بچه ها فقط انتهای دسته صف کشیده بودندوآنقدر نا منظم طبل وسنج می زدند که ناصر آقا با دست اشاره کرد شما نزدید بعد آمدجلوی ما و یک شال سبز انداخت دور گردنش و گفت (( بچه ها علم خودتان را نشان کنید تا دنبال آن بروید وگرنه گم می شوید.)) هوا گرم بود عرق بودیم لباس مشکی من که از عرق به پشتم چسبیده بود سوزش آن را دو چندان می کرد کمی هم خسته شده بودم. ما باید تامسجد امیرالمومنین  می رفتیم و بر می گشتیم.نمی دانم تا آنجا یک ساعت راه است هرچه به آنجا نزدیکترمی شدیم ازدحام جمعیت بیشتر می شد. دیگر ناصر آقا نمی توانست دم بگیرد چون صدای دسته های دیگر بلندتر از او بود. ما هم با صدای همان دسته ها زنجیر می زدیم. یکی از دسته ها خیلی جالب بود.ذوالجناح درست کرده بودند اسبی سفید رنگ که جای جای بدنش خونی بود و تیرخورده بود و پشت سر آن چندین شتر که روی هر کدام بچه هایی نشسته بودند وهمه سربندهای عربی داشتند.روی یکی از آنها مردی نشسته  بود و قنداقهای خونی را به همه نشان می داد. توی دلمخالی شد وقلبم نا خود آگاه به درد آمد.سرم را برگرداندم هیچیک از اطرافیانم را نمی شناختم پس بچه های محله ی ما کجا بودند.ترسیدم نه امیر,نه رضاونه ناصر آقا هیچ کدام نبودند. یکهو مردی را لا به لای  جمعیت دیدم که شالی سبز به گردن داشت. دویدم و خود را به او رساندم.خودش بود.عباس آقا, باید از همان اول که علم را دیدم متوجه می شدم . علم را چرخاند و چرخاند وچرخاند وبعد کنترلش را بازیافت با صلوات مردم آهسته به سمت مسجد تعظیمی کرد وبه سختی سر راست کردو عقب آمد. دویدم و خودش را آهسته از پشت علم به علمدار رساندم, دست اداختم دور کمرش و سرم را از روی پارچه ها بیرون آوردم و گفتم(( عباس آقا شمایید. من دسته را گم کرده ام.)). گفت:((زنجیر زن تو اینجا چه می کنی. محکم علم را بچسب که الان بر می گردیم. قیافه ی عباس آقا عوض شده بود.تقریبا از عرق خیس بود. از اینکه همراه عباس آقا و زیر علم راه می رفتم اخساس سر بلندی می کردم . از مسجد که فاصله گرفتیم, هنوز صدای بلندی کوی آن به گوش می رسید و پشت سرمان دسته با همان دم زنجیر می زدند(( سقای حرم رسید و سالار نیامد,علمدار نیامد...)). به عباس آقا نگاه کردم؛ چقدر قوی بود ولی علم حتما سنگین بود که شرشر عرق می ریخت اما ابن فقط عرق نبود.گاهی از گوشه چشمها پایین می آمدوتمام صورت وگردنش را خیس می کرد. آهسته دستم را در جیب شلوارم کردم و دستمالم را بیرون آوردم و گفتم (( عباس آقا بگذار عرقهایت را خشک کنم)).                                                                              

 

 

 

                               

منبع: کتاب بوی خوش گل محمدی

نوشته: افسانه موسوی گرمارودی

 

 

 

 

 

 

 

نام داستان: عباس آقا پهلوان

 

 

 

                  

نام : زهرا

نام خانوادگی: فلاح آزاد

 کلاس 5

استاد: ملا محمدی

رسول ترك

بسم الله الرحمن الرحيم

 

ماجراي توبه رسول

 

باز هم محرم از راه رسيده بود و تمام محله هاي تهران همانند محله هاي همه شهرها و روستاهاي شيعه نشين،جنب و جوشي خاص پيدا كرده بود.مرد و زن،كوچك و بزرگ،دار و ندار علاوه بر اينكه خودشان لباسهاي مشكي بر تن كرده بودند،در و ديوارهاي خانه ها و محله هايشان را نيز با پارچه هايي به رنگ لباس هايشان،سياه پوش كرده بودند.در آن سال،در يكي از شب هاي دهه اول محرم مردي با ابهت و قوي هيكل  به سوي يكي از هيت هاي اطراف بازار تهران در حركت بود.آن مرد نامش رسول بود و چون اهل تبريز بود تهراني ها به او رسول ترك ميگفتند.رسول ترك آن شب نيز به سوي هيِئت و جلسه روضه اي مي رفت كه مسئولين و بعضي از شركت كنندگان در آن هيئت از اينكه رسول ترك به هيئت و جلسه آنها مي آمد بسيار ناراحت و ناخشنود بودند.

در اين چند شبي كه ازماه محرم گذشته بود رسول ترك هر شب در آن هيئت حاضر شده بود.او در اين چند شب به همه نشان داده بود كه نمي تواند مانند بسياري از شركت كنندگان و عزاداران در گوشه اي از مجلس آرام و ساكت بنشيند.او خودش را متفاوت از ديگران حس نمي كرد و فكر مي كرد مي تواند در آن جلسات هر كاري كه هر يك از اعضاي هيئت مي كند او نيز انجام دهد.او حتي بدش نمي آمد تا در نظم و ترتيب بخشيدن  به مراسم عزاداري نيز دخالت كند.هر چند كه همه حركت ها و كارها رسول با نوعي شلوغ كاري همراه بود،اما به هيچ وجه اساس و ريشه اين نارضايتي ها و دلخوري هاي اهل هيئت بخاطر اين شلوغ كاري ها نبود.آنها از مرام و شخصيت رسول ناراحت بودند.آنها فكر مي كردند كه وجود و حضور چنين آدمي،هيئت و جلسه عزاداري و توسل را از شور و اخلاص و صفا باز مي دارد و حق هم در ظاهر با آنها بود،زيرا رسول آدمي قلدر و لات ولاابالي بود.او مردي بود كه به فسق و زورگويي شهرت داشت.او يكي از قلدرهاي شروري بود كه گاه با ماموران كلانتري هاي تهران نيز بطور جدي در مي افتاد.

اما رسول ترك با تمام اين گمراهي ها يي كه داشت،يك صفت و خصلت نيكو و عجيبي نيز داشت.او دوست داشت در ماه هاي محرم در هر شكل و حالتي كه هست در جلسه هاي سوگواري و روضه سرور آزادگان عالم،حضرت حسين بن علي عليهما السلام شركت كند.او نسبت به امام حسين(ع)بسيار بسيار مؤدب بود. پدر و مادرش ارادت و محبت به امام حسين(ع) را از سنين كودكي در جان و قلب رسول كاشته بودند.

او گاهي قبل از اينكه بخواهد به سوي جلسه روضه اي حركت كند ابتدا دهانش را براي لحظاتي كوتاه در زيرشير آب مي گرفت و به خيال خودش دهانش را به اين شكل آب مي كشيد تا دگر نجس نباشد و آن گاه به سوي هيئت و جلسه روضه اي به راه مي افتاد.

رسول ترك آن شب نيز وارد هيئت شد.بسياري از نگاه هايي كه به او مي افتاد محترمانه و مهربانانه نبود.مسئول هيئت هم كه آدمي خوش سيما و با صفا بود،با ديدن و مشاهده رسول،ناراحت به نظر مي رسيد.آن شب نيز رسول ترك به جمع عزاداران و اعضاي آن هيئت پيوست و مشغول عزاداري و همنوايي با آنها شد.اما دقايقي از آمدن و حضور رسول نگذشته بود كه چند نفر از اعضاي هيئت به دور مسئول هيئت حلقه زدند.از طرز نگاهشان پيدا بود كه درباره رسول صحبت مي كنند.بعد از دقايقي جواني از ميان آنها قد راست كرد و يك راست به سوي رسول رفت.رسول با لبخند از او استقبال كرد.آن جوان مشغول صحبت با رسول شده بود و نگاه هاي بعضي از حاضران به آن دو خيره و معطوف گرديده بود.لحظاتي نگذشته بود كه كم كم آثار ناراحتي و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت.رسول ساكت بود و فقط با ناراحتي به حرف ها و صحبت هاي آن جوان گوش ميداد.

آن جوان كه خود را فرستاده مسئول هيئت معرفي كرده بود،با صراحت و بدون هيچ ملاحظه و ترس و واهمه اي به رسول فهمانده بود كه بايد از مجلس بيرون برود و ديگر حق ندارد در هيئت و جلسه آنها شركت كند.

معلوم بود كه رسول از اينكه او را از جلسه امام حسين(ع)بيرون مي كنند به خشم آمده است.او از روي ناراحتي نمي توانست حرفي و سخني بگويد.در حالي كه خودش را كنترل مي كرد به سختي از جايش بلند شد.براي لحظاتي سكوت و خاموشي بر جلسه سايه افكنده بود.در آن لحظات بعضي ها گمان مي كردند كه او الان دعوا و جنجالي به راه خواهد انداخت،اما رسول ترك بدون هيچ شكايتي و اعتراضي آنجا را ترك كرد و يك راست به سوي خانه اش حركت نمود.

هر چند كه رسول ترك آدمي بسيار قلدر و شرور بود،ولي ارادت و اعتقادش به امام حسين (ع) به اندازه اي بود كه به او اجازه نمي داد تا از خادمان و ارادتمندان به امام حسين (ع) كينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا و زد و خوردي به راه بيندازد.با توجه به اين خصوصيتي كه رسول داشت شايد همه ناراحتي و غصه اين بي احترامي و برخورد تا قبل رسيدن به خانه از دلش بيرون رفته بود و شايد آن شب زماني كه رسول بر روي رختخواب دراز مي كشيد و سرش را بر روي بالش مي گذاشت فقط در اين فكر بود كه از فردا در كدام يك از ديگر جلسه ها و هيئت هاي روضه امام حسين (ع) مي تواند حضور يابد.

 آن شب نيز مثل همه شب هاي خدا به پايان رسيد و خورشيد كم كم در حال بيرون آمدن بود.در همان ابتداي صبح كه هنوز اغلب مردم از خانه هايشان بيرون نيامده بودند و شهر همچنان در سكوت و خلوت به سر مي برد،دري باز شد و مردي از خانه اش بيرون آمد.از حالش پيدا بود كه به سوي انجام امري عادي و روزمره نمي رود.آن مرد به سويي مي رفت كه خانه رسول ترك نيز در آنجا قرار داشت.او به جلو خانه رسول رسيد و شروع به در زدن نمود.رسول با شنيدن صداي در به فكر فرو رفته بود.در اين اولين دقيقه هاي روز چه كسي مي توانست با او كاري داشته باشد؟!

موقعي كه رسول در را باز كرد،كسي را درپشت در ديد كه به طور ناخودآگاه نمي توانست از راضي و خشنود باشد.مردي كه در پشت در ايستاده بود همان مسئول هيئت بود،همان كسي كه ديشب به رسول پيغام داده بود كه ديگر نبايد در هيئت و جلسه آنها شركت كند.همان كسي كه ديشب رسول را از جلسه امام حسين (ع) بيرون كرده بود.اما هم اكنون همه چيز وارونه و برعكس شده بود.رسول به محض باز كردن در،با يك احوالپرسي و مصافحه بسيار گرمي روبه رو شد.مسئول هيئت در حالي كه بر روي پنجه هاي پايش ايستاده بود و هيكل و جثه قوي و بلند رسول را در آغوش گرفته بود،رسول را تند تند مي بوسيد و از او معذرت خواهي و طلب بخشش مي كرد و رسول فقط مات و مبهوت،مسئول هيئت را تماشا مي كرد.او از اين برخوردهاي دو گانه ديشب و امروز به حيرت و تعجب آمده بود.

مسئول هيئت بعد از معذرت خواهي ها و دلجويي هاي فراوان،از رسول خواست تا او حتما در شب هاي آينده در جلسه آنها شركت كند و تمام اتفاقات و حرف هاي شب گذشته را فراموش كند.مسئول هيئت نمي خواست بيش از اين توضيحي بدهد و دليل و علت اين تغيير نظر و رفتارش را بيان بنمايد.زماني كه مسئول هيئت مي خواست خداحافظي كند و برود رسول مانع از رفتنش شد.رسول مي دانست كه مسئول هيئت بدون علت و بي خودي عقيده اش تغيير پيدا نكرده است.او پافشاري و اصرار داشت تا علت اين تغيير را بداند.

مشاهده يك خواب و رؤيايي عجيب باعث شده بود تا مسئول هيئت از اينكه در شب گذشته رسول را از جلسه امام حسين(ع)بيرون كرده است به شدت پشيمان و نادم بشود.اما او گمان مي كرد نبايد همه خوابش را براي رسول تعريف كند.مسئول هيئت در شب گذشته در بخشي از خوابش يك چيزي ديده بود كه بنا بر نظر و عقيده او بسيار خوب و نيكو بود ولي فكر مي كرد كه اگر آن را براي آدمي همچون رسول تعريف كند آن را درك نخواهد كرد و ناراحت و عصباني خواهد شد.

ولي تقدير و اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود تا مسئول هيئت در آن اولين دقيقه هاي صبح و در همان جلوي خانه رسول همه رؤياي و خوابش را براي رسول بازگو كند.در آن لحظه مسئول هيئت به هيچ وجه تصور نمي كرد و نمي دانست كه او هم اكنون و در آن لحظات واسطه و رساننده يك پيام و دعوتي رمزدار از جانب امام حسين(ع) براي رسول ترك است.

او عاقبت شروع به تعريف كردن رؤياي ديشبش كرد و رسول ترك نيز با دقت و كنجكاوي به صحبت هاي او گوش مي داد.

مسئول هيئت در شب گذشته در عالم خواب ديده بود در شبي تاريك در صحراي كربلا قرار دارد.او در خواب ديده بود كه خيمه ها و ياران و اصحاب امام حسين (ع) در يك طرف مي باشند و ياران و خيمه هاي لشكريان يزيد در سويي ديگر.مسئول هيئت تصميم مي گيرد براي مشاهده اوضاع و احوال خيمه هاي حسين (ع)به سوي خيمه هاي آن حضرت حركت كند.هنوز بيشتر از چند قدم برنداشته بود كه ناگاه متوجه مي شود سگي در حال پاسباني و نگهباني از خيمه هاي حسين (ع)است.آن سگ با پارس ها و حمله هاي جسورانه اش به هيچ غريبه اي اجازه نمي داد به خيمه هاي امام حسين(ع)نزديك شود.

مسئول هيئت قدم بر مي دارد و با احتياط به سوي خيمه هاي سيداشّهدا حركت مي كند ولي آن سگ به سوي او نيز حمله ور مي شود و با سماجت مانع از نزديك شدن وي به خيمه هاي حسيني مي گردد.مسئول هيئت در آن تاريكي و ظلمت شب با آن سگ درگير مي شود و مي خواهد خودش را به خيمه ها برساند.او به سختي و با كوشش و تلاش زياد در حال رها شدن از آن سگ بوده است كه ناگهان با نگاه به سر و كلّه آن سگ متوجه منظره بسيار عجيب و غريبي مي گردد.

مسئول هيئت با گريه و اشك به رسول ترك مي گويد:

"رسول!من در حالي كه با آن سگ روبرو شده بودم يك دفعه متوجه مسئله عجيبي شدم،من ناگهان متوجه شدم كه سرو صورت آن سگ،سر و صورت توست.اين سر و كله تو بود كه بر روي هيكل و بدن سگ قرار داشت.رسول!درواقع اين تو بودي كه در حال پاسداري از خيمه هاي امام حسين(ع)بودي..."

عجب صبح زيبا و عجب لحظه نابي بود،عجب شب فدري بود...

هرچند زماني كه رسول ترك را از هيئت بيرون مي كردند و او در مقابل آن جور و جفا فقط صبر پيشه كردشب بود،هرچند كه مسئول هيئت خوابش را درشب و شايد هم در وقت سحر مشاهده كرده بود وهر چند كه مسئول هيئت در خوابش ديده بود كه در ظلمت شب سر و كلّه رسول را بر روي پيكر سگ نگهبان خيمه ها ديده بود،اما زماني كه مسئول هيئت اين خواب را در جلوي خانه رسول تعريف مي كرد ماه رمضان نبود بلكه ماه محرم بود؛شب نبود و يكي از روزهاي دهه اول محرم بود.اما در حقيقت از زاويه نگاه عارفان و سالكان آن روز صبح،شب قدري براي رسول ترك بود.در آن صبح زيبا و در آن شب قدر،همه مقدرات رسول به يك باره زيرورو شد و انقلابي شگفت و باور نكردني در رسول به جوشش آمد و يك شيدايي و سوختگي اي به جان رسول ترك افتاد.او به يك باره اسير سر زلف امام حسين(ع)شد و ديگر هرچه به زبان مي آورد شهد و شكري سوزان بود.

 

 

 

 

 

 

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

                    و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند.

بيخود از شعشه پرتو ذاتم كردند

                                    باده از جام تجلي صفاتم دادند.

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

                        آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند.

چون من از عشق رخش بيخود و حيران گشتم

                                   خبر از واقعه لات و مناتم دادند.

من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب

                             مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند.

بعد از اين روي من و آينه وصف جمال

                         كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند.

هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد

                  كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند.

اين همه شهد و شكر كز سخنم مي ريزد

                     اجر صبريست كزان شاخه نباتم دادند.

كيميايي است عجب بندگي پير مغان

                       خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند.

به حيات ابد آن روز رساندند مرا

                              خط آزادگي از حسّ ماتم دادند.

عاشق آن دم كه به دام سر زلف تو فتاد

                          گفت كز بند غم وغصه نجاتم دادند.

شكر شُكر به شكرانه بيفشان اي دل

                        كه نگار خوش شيرين حركاتم دادند.

همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود

                             كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند.

 

رسول ترك بعد از شنيدن رؤياي مسئول هيئت شروع بع گريه و زاري مي كند،او ناله كنان تندتند از مسئول هيئت مي پرسيده است:(راست مي گويي؟يعني من واقعا سگ نگهبان خيمه هاي حسين (ع)بوده ام...)

و سپس بعد از در آوردن صداي سگ ها با شور و وجدي آميخته به گريه و اشك فرياد مي كشيده است:(از اين لحظه به بعد من گ حسينم...خودشان مرا به سگي قبول كرده اند...)

در آن لحظه همه وجود رسول ترك مملوّاز عشق حسيني شده بود؛عشقي عميق و واقعي،و او به سبب اين عشق به يك توبه واقعي دست يافته بود؛توبه اي نصوح و هميشگي.

او از آن روز به بعد يكي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين (ع)محسوب مي شد و به گونه اي كه از آن روز به بعد هر سخني كه از زبان و لب هاي او درباره امام حسين(ع)بيرون مي آمد،هر شنونده اي را گريان و منقلب               مي كرد.

 

من كه ره بردم به سوي گنج بي پايان دوست

       صد گداي همچو خود را بعد ازاين قارون كنم.

 

و اين چنين شد كه رسول ترك به يك باره توبه كرد و زندگي جديدي را با صدو هشتاد درجه تغيير و تحول براي بقيه عمرش در پيش گرفت.

او سال هاي سال با عشق و محبت به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) نفس كشيد و با ايماني محكم و راسخ در كملا پاكي و پرهيزكاري زندگي كرد.او در اين سال هاي پاكي علاوه بر اينكه اهتمام و تقيد به ترك محرمات و انجام واجبات داشت تا آنجايي هم كه مي توانست به فكر جبران سال هاي قبل از هدايت وتوبه اش نيز بود.

اما همه اين حرف ها در يك طرف و عشقي كه در جان و قلب رسول ترك افتاده بود در طرفي ديگر.

 

از عشق من به هر سو در شهر گفت و گوهاست

من عاشق حسينم،اين گفتگو ندارد.

 

رسول ترك يكي از عاشقان شگفت و مثال زدني براي تاريخ شده بود.او يكي از جلوه هاي عشق شده بود.از آن به بعد براي كساني كه رسول ترك را مي ديدند و مي شناختند كلمه عشق معناي پيچيده و ناشناخته اي نداشت.همه آنها با نگاه كردن به رسول ترك معناي عشق را كم و بيش مي توانستند درك و احساس كنند.

 

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند

                        آيا بُود كه گوشه چشمي به ما كنند.

                                     

                                                       التماس دعا

مولانا

ای خدا ای فضل تو حاجت روا                                                      با تو یاد هیچ کس نبود روا

قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش                                                 متصل گردان به دریا های  خویش

قطره ی علم است اندر جان من                                                     وارهانش از هوا وز خاک تن

صد هزاران دام ودانه است ای خدا                                                 ما چو مرغان حریصی بی نوا

گر هزاران دام باشد هر قدم                                                          چون تو با مایی نباشد هیچ غم

از خدا جوییم توفیق ادب                                                             بی ادب محروم شد از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد                                                    بلکه آتش در همه آفاق زد

 

--------------------------------------------------------------------

 

منگر اندر نقش زشت و خوب خویش                                       بنگر اندر عشق ودر مطلوب خویش

منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف                                                 بنگر اندر همت خود ای شریف

تو به هر حالی که باشی می طلب                                             آب می جودایما ای خشک لب

کان لب خشک گواهی می دهد                                                 کو به آخر برسر منبع رسد

خشکی لب هست پیغامی ز آب                                               که به مات آرد یقین این اضطراب

کاین طلبکاری مبارک جنبشی است                                            این طلب در راه حق مانع کشی است

این طلب مفتاح مطلوبات توست                                            این سپاه و نصرت رایات توست

این طلب هم چون مبشر در صیاح                                             می زند نعره که می آید صباح

گر چه آلت نیست تو می طلب                                                نیست آلت حاجت اندر راه رب

هر که را بینی طلبکاری پسر                                                     یار او شو پیش او انداز سر

کز جوار طالبان طالب شوی                                                     وز ظلان غالبان غالب شوی

 

 

 

 

2

 

رهي معيري

 

 به نام خدا

    اشعار زیل از شاعر معاصر ایرانی رهی معیری که توسط علی فرهنگ فرانتخاب شده وفهرست آنها به شرح زیل می باشد.

از محبوبی.....................................................2

آزاده...........................................................3

سوزد مرا سازد مرا.........................................3

شکوه ناتمام..................................................3

گوهر تابنک..................................................4

همت مردانه..................................................4

کالای بی بها.................................................5

دشمن و دوست.............................................5

سرنوشت....................................................5

ماجرای اشک..............................................6

 

 

 

 

 

از محجوبی

آنکه جانم شد نوا پرداز او
می سرایم قصه ای از ساز او
ساز او در پرده گوید رازها
 سر کند در گوش جان آوازها
 بانگی از آوای بلبل گرم تر
وز نوای مرغ چمن جان پرور است
 لیک دراین ساز سوزی دیگر است
 آنچه آتش با نیستان می کند
ناله او با دلم آن می کند
خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را
هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست
دیگران دل بسته جان و سرند
مردم عاشق گروهی دیگرند
شرح این معنی ز من باید شنید
رز عشق از کوهکن باید شنید
حال بلبل از دل پروانه پرس
قصه دیوانه از دیوانه پرس
 من شناسم آه آتشنک را
 بانگ مستان گریبان چک را
 چیستم من ؟ آتشی افروخته
لاله ای داغ از حسرت سوخته
شمع را در سینه سوز من مباد
در محبت کس به روز منمباد
سودم از سودای دل جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست
خسته از پیکان محرومی پرم
مانده بر زانوی خاموشی سرم
 عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت
 نغمه شادی مرا از یاد رفت
 گر چه غم درسینه حکم برد
ساز محجوبی بر افلکم برد
شعله ای چون وی جهان افروز نیست
 مرتضی از مردم امروز نیست
جان من با جان او پیوسته است
زانکه چون من از دو عالم رسته است
ما دوتن در عاشقی پاینده ایم
تا محبت زنده باشد زنده ایم

آزاده

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست
از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست
افسرده ترم از نفس باد خزانی
کآن تو گل خندان نفسی هم نفسم نیست
صبا ز پیش اید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست
بی خاصلی و خواری من بین که در این باغ
چون خار بهدامان گلی دسترسم نیست
از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست
امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای
آزرده دردم دو سه پیمانه بسم نیست

 

سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
 غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
 سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

 

شکوه ناتمام

نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید
 چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمیاید
به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز
که همچو اشک روان باز پس نمیاید
ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی
 که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید

 

گوهر تابنک

زبون خلق ز خلق نکوی خویشتنم
چو غنچه تنگدل از رنگ و بوی خویشتنم
بعیب من چه گشاید زبان طعنه حسود
که بسا هزار زبان عیبجوی خویشتنم
مرا بساغر زرین مهر حاجت نیت
که تازه روی چو گل از سبوی خویشتنم
نه حسرت لب ساقی کشد نه منت جام
بحیرت از دلبسی آرزوی خویشتنم
بخواب از آن نرود چشم خسته ام تا صبح
که همچو مرغ شب افسانه گوی خویشتنم
بروزگار چنان رانده گشتم از هر سوی
که مرگ نیز نخواند بسوی خویشتنم
به تابنکی من گوهری نبود رهی
گهر شناسم و در جستجوی خویشتنم

 

همت مردانه

 در دام حادثات ز کس یاوری مجوی
بگشا گره به همت مشکل گشای خویش
سعی طبیب موجب درمان درد نیتس
از خود طلب دوای مبتلای خویش
گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه
چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش
کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی
رانی و گر چو برق به تک بادپای خویش
 چون من پی رهایی خود می کنم تلاش
لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش
با من کجا به پویه برابر شوی از آنک
تو بهر غیر پویی و من از برای خویش

 

 

کالای بی بها

سراینده ای پیش داننده ای
فغان کرد از جور خونخواره دزد
که از نظرم ونثرم دو گنجینه بود
 ربود از سرایم ستمکاره دزد
بنالید مسکین : که بیچاره من
بخندید دانا : که بیچاره دزد

 

دشمن و دوست

دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
 دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
 دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

 

سرنوشت

اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ
روزی به نیستانی شد ره سپر همی
نا گه کینه توزی گردون گرگ خوی
 شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی
مسکین ز هول شیر هراسان و بیمنک
شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی
چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد
ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی
گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخ
بودش به زیر و مار سیه بر زبر همی
نه پای آنکه اید ز آن جایگه فرود
نه جای آن که ماند بر شاخ همی
خود را درون دجله فکند از فراز نخل
کز مار گرزه وارهد و شیر نر همی
بر شط فر نیامده آمد به سوی او
بگشاده کام جانوری جان شکر همی
 بیچاره مرد ز آن دو بلا گرچه برد جان
درماند عاقبت به بلای دگر همی
از چنگ شیر رست و ز چنگ قضا نرست
 القصه گشت طعمه آن جانور همی
جادوی چرخ چون کند آهنگ جان تو
زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی
کام اجل فراخ و تو نخجیر پای بند
 دام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی
 ور ز آنکه بر شوی به فلک همچو آفتاب
صیدت کند کمند قضا و قدر همی

 

ماجرای اشک

تا بد فروغ مهر و مه از قطره های اشک
باران صبحگاه ندارد صفای اشک
گوهر به تابنکی و پکی چو اشک نیست
روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟
ماییم و سینه ای که بود آشنای اشک
گوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیست
چون جویبار ساخته ام با نوای اشک
از بسکه تن ز آتش حسرت گداخته است
از دیده خون گرم فشانم بجای اشک
 چون طفل هرزه پوی بهر سوی می دویم
اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک
دیشب چراغ دیده منتا سپیده سوخت
آتش افتاد بی تو بماتم سرای اشک
خواب آور است زمزمه جویبارها
در خواب رفته بخت من از هایهای اشک
بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم
از بسکه دردنک بود ماجرای اشک

 

 

مولانا

 {بسم اَللهِ الرَحمن الرَحیم}

 

 

موضوع :10شعرزیبا ازیک شاعر

 

انتخاب شده از: مثنوی مولوی  

 

نام دبیر محترم:جناب آقای ملا محمدی

 

نام ونام خانوادگی: محمّد صابر ستّاری

 

کلاس:اوّل ب          درس:زبان فارسی

 

نام مدرسه: نمونه دولتی دکتر هشترودی

 

 

 

 

جلال الدّین محمّدبن بهاءالدّین محمّدبن حسینی خطیبی بلخی معروف به مولوی یا مولای روم یکی ازعارفان وشاعران درجه اول ایرانی به شمار میرود.نسبش به ابوبکرخلیفه میرسد.وی سنّی بودکه سپس به عشق امام علی شیعه شد.تاریخ حیات او:( 604-672 ه.ق )

آغازمثنوی مقدمّه دفتراوّل

بشنو ازنی چون حکایت میکند                                             ازجدایی ها شکایت میکند

کزنیستان تا مرا ببریده اند                                                  ازنفیرم مرد وزن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه ازفرا ق                                       تا بگویم شرح درد اشتیاق   

هرکسی کو دورماندازاصل خویش                                       بازجوید روزگاروصل خویش

من بهرجمعیّتی نالان شدم                                                 جفت بدحالان وخوشحالان شدم

هرکسی ازظنّ خودشد یارمن                                             ازدرون من نجست اسرار من

سرّمن ازناله من دورنیست                                            لیک چشم وگوش راآن نور نیست

تن زجان وجان زتن مستورنیست                                      لیک کس رادیدجان دستورنیست

آتشست این بانگ نای ونیست باد                                       هرکه این آتش نداردنیست باد

آتش عشقست کاندرنی فتاد                                                جوشش عشقست کاندرمی فتاد

نی حریف هرکه ازیاری برید                                              پردهایش پردهای ما درید

همچونی زهری وتریاقی که دید                                         همچونی دمسازومشتاقی که دید

نی حدیث راه پرخون میکند                                              قصه های عشق مجنون میکند

محرم این هوش جزبیهوش نیست                                    مرزبان رامشتری جزگوش نیست

درغم ما روزها بیگاه شد                                                   روزها با سوزها همراه  شد روزها گررفت گوروباک نیست                                    توبمان ای آنک چون توپاک نیست

هرکه جزماهی زآبش سیرشد                                           هرکه بیروزیست روزش دیرشد

درنیابد حال پخته هیچ خام                                                  پس سخن کوتاه باید والسلام

تفسیر ما شآ اَللّه کانَ

این همه گفتیم لیک اندربسیچ                                                بی عنایات خدا هیچیم هیچ

بی عنایات حق وخاصان حق                                               گرملک باشد سیاهستش ورق

ای خداای فضل توحاجت روا                                                با تویاد هیچ کس نبود روا

این قدرارشاد تو بخشیدهء                                                    تابدین بس عیب ما پوشیدهء

قطرهءدانش که بخشیدی زپیش                                         متصل گردان به دریاهای خویش

قطرهءعلم است اندرجان من                                               وا رهانش ازهوا وزخاک تن

پیش ازآن کین خاکها خسفش کنند                                        پیش ازآن این بادها نسفس کنند

گرچه چون نسفش کند توقادری                                           کش ازایشان واستانی واخری

قطرهءکان درهواشد یا که ریخت                                         ازخزینهءقدرت توکی گریخت

گردرآید درعدم یا صد عدم                                                چون بخوانیش او کندازسرقدم

صدهزاران ضد ضد رامیکشد                                            بازشان حکم توبیرون میکشد

ازعدم های سوی هستی هرزمان                                        هست یارب کاروان درکاروان

خاصه هرشب جمله افکارو عقول                                       نیست گرددغرق دربهرنقول

بازوقت صبح آن اللهیان                                                   برزننداربحرسر چون ماهیان

درخزان آن صدهزاران شاخ وبرگ                                    ازهزیمت رفته دردریای مرگ

زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر                                          درگلستان نوحه کرده برحضر

ای برادرعقل یکدم باخود آر                                             دم به دم درتوخزان است وبهار

بوی گل دیدی که آنجاگل نبود                                           جوش مل دیدی که آنجا مل نبود

بوی بد مردیده راتاری کند                                                بوی یوسف دیده رایاری کند

توکه یوسف نیستی یعقوب باش                                          همچواوبا گریه و آشوب باش

چون توشیرین نیستی فرهاد باش                                      چون نه لیلی تو مجنون گرد فاش

حکا یت ماجرای نحوی وکشتیبان

آن یکی نحوی بکشتی درنشست                                        روبکشتیبان نهاد آن خود پرست

گفت هیچ ازنحو خواندی گفت لا                                          گفت نیم عمر تو شد در فنا

دلشکسته گشت کشتیبان زتاب                                            لیک آن دم کردخامش ازجواب

باد کشتی رابه گردابی فکند                                               گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو                                                   گفت نی ازمن توسباحی مجو

گفت کلی عمرت ای نحوی فناست                                 زان که کشتی غرق این گردابهاست

محومی باید نه نحواینجابدان                                              گرتومحوی بی خطردرآب ران

آب دریا مرده رابرسرنهد                                                   وربود زنده زدریا کی رهد

چون بمردی توزاوصاف بشر                                             بحراسرارت نهدبرفرق سر

ای که خلقان راتوخرمی خواندهء                                    این زمان چون خربراین یخ ماندهء

گر توعلامهءزمانی درجهان                                          نک فنای این جهان بین وین زمان

مرد نحوی راازآن دردوختیم                                               تا شما را نحو محو آموختیم

فقه فقه ونحونحووصرف صرف                                         درکم آمدیابی ای یارشگرف

آن سبوی آب دانشهای ماست                                              وان خلیفه دجلهءعلم خداست

ما سبوها پربه دجله میبریم                                                گرنه خردانیم ماخود را خریم

گرزدجله باخبربودی چوما                                                    او نبودی آن سبو را جا بجا

بلک از دجله اگرواقف بدی                                                   آن سبو رابرسرسنگی زدی

ازخداوندولیّ التّوفیق درخواستن توفیق رعایت ادب درهمه حالها وبیان کردن وخامت ضررهای بی ادبی

از خدا جوییم توفیق اد ب                                                  بی ادب محروم شدازلطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد                                           بلک آتش درهمه  آفاق  زد  

مایده ازآسمان درمیرسید                                                  بی شری و بیع وبی گفت وشنید

درمیان قوم موسی چند کس                                                بی  ادب گفتند کوسیر و عدس

منقطع شد خوان ونان ازآسمان                                           ماند رنج زرع و بیل وداسمان

بازعیسی چون شفاعت کرد حق                                           خوان فرستادوغنیمت برطبق

بازگستاخان ادب بگذاشتند                                                   چون گدایان زلّها برداشتند

لابه کرده عیسی ایشان راکه این                                            دایمست وکم نگردداززمین

بدگمانی کردن وحرص آوری                                               کفرباشد نزد خوان مهتری

زان گدا رویان نادیده زآز                                                   آن دررحمت برایشان شدفراز

ابربرنآید پی منع زکات                                                        وز زنا افتد وبا اندرجهاد

هرچه برتوآیدازظلمات وغم                                                  آن زبیباکی وگستاخیست هم

هرکه بیباکی کند درراه دوست                                           ره زن مردان شد ونامرداوست  

ازادب پرنورگشتست این فلک                                           وزادب معصوم وپاک آمد ملک

بد زگستاخی کسوف آفتاب                                                  شد عزازیلی زجرأت ردّ باب

 

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

محتسب درنیم شب جایی رسید                                             دربن دیوارمردی خفته دید

گفت هی مستی چه خوردستی بگو                                گفت ازآن خوردم که هست اندرسبو

گفت آخردرسبوواگوکه چیست                                   گفت ازآنچ خورده ام گفت این خفیست

گفت آنچ خوردهء آن چیست آن                                             گفت آنک درسبومخفیست آن

دورمیشداین سؤال واین جواب                                          ماند چون خرمحتسب اندرخلاب

گفت اورامحتسب حین آه کن                                              مست هوهوکردهنگام سخن

گفت گفتم آه کن هومیکنی                                                   گفت من شادم توازغم دم زنی

آه ازدردوغم وبیدادیست                                                  هوی هوی میخوران ازشادیست

محتسب گفت این ندانم خیزخیز                                         معرفت متراش وبگذاراین ستیز

گفت روتوازکجا من ازکجا                                                گفت مستی خیزتازندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذارورو                                          ازبرهنه کی توان بردن گرو

گرمراخود قوّت رفتن بدی                                                 خانهءخودرفتمی وین کی شدی

من اگرباعقل وبا امکانمی                                                  همچوشیخان برسردکانمی

گرمرا رائی وتدبیری بدی                                                  همچوایشان جاه وتوقیری بدی

هم مرازنبیل ودریوزه بدی                                                  هم فتوح ونذرهرروزه بدی

شکایت کردن پیرمردی به طبیب ازرنجوریها وجواب گفتن طبیب او را

گفت پیری مرطبیبی راکه من                                              درزحیرم ازدماغ خویشتن

گفت ازپیریست آن ضعف دماغ                                        گفت برچشمم زظلمت هست داغ

گفت ازپیریست ای شیخ قدیم                                               گفت پشتم درد می آید عظیم

گففت ازپیریست ای شیخ نزار                                          گفت هرچه می خورم نبود گوار

گفت ضعف معده هم ازپیریست                                            گفت وقت دم مرا دم گیریست

گفت آری انقطاع دم بود                                                چون رسد پیری دوصد علّت شود

گفت پایم سست شد وزره بماند                                           گفت کزپیریست درکنجت نشاند

گوت پشتم چون کمانی شد دوتا                                           گفت کزپیریست این رنج وعنا

گفت ای احمق براین بردوختی                                                ازطبیبی توهمین آموختی

ای مدمّغ عقلت این دانش نداد                                               که خداهردرد را درمان نهان

توخراحمق زاندک مایگی                                                     برزمین ماندی زکوته پایگی

پس طبیبش گفت ای عمرتوشصت                                  این غضب وین خشم هم ازپیریست

چون همه اعضاواجزاشد نحیف                                    خویشتن داری وصبرت شد ضعیف

برنتابددوسخن زو هی کند                                                   تاب یک جرعه ندارد قی کند

جزمگرپیری که ازحقست مست                                            دردرون اوحیات طیبه است

ازبرون پیریست ودرباطن صبی                                     خودچه چیزیست آن ولی وآن نبی

گرنه پیدایند پیش نیک وبد                                               چیست با ایشان خسانرااین حسد

ورنمیدانندشان علم الیقین                                            چیست این بغض وحیل سازی وکین

بردراین گستاخی زچیست                                                  گرهمی دانندکاندرخانی کیست

ابلهان تعظیم مسجد میکنند                                                   درجفای اهل دل جدّه میکنند

مسجدی کان اندرون اولیاست                                           سجده گاه جمله است آنجاخداست

تا دل مرد خدا نامد به درد                                                    هیچ قومی راخدا رسوانکرد

قصد جنگ انبیا می داشتند                                                       جسم دیدند آدمی پنداشتند

درتوهست اخلاق آن پیشینیان                                            چون نمیترسی که توباشی همان   

آن نشانی هاهمه چون درتوهست                                    چون توزایشانی کجاخواهی برست    

جستن آن درخت که هر که میوه آن خورد هرگز نمیرد

گفت دانایی برای داستان                                                    که درختی هست درهندوستان 

هرکسی کزمیوهءاوخورد وبرد                                             نشود ا وپیرو نه هرگزبمرد

پادشاهی این شنید ازصادقی                                               بردرخت ومیوه اش شدعاشقی

قاصدی دانا زدیوان ادب                                                سوی هندوستان روان کردازطلب

سالها میگشت آن قاصد ازاو                                               گرد هندوستان برای جستجو

شهرشهراوازپی مطلوب گشت                                          نه جزیره ماندونه کوه ونه دشت     

هرکه راپرسید کردش ریشخند                                            کاین نجوید جز مگرمجنون بند

بس کسان صفعش زدند اندرمزاح                                     بس کسان گفتندکای صاحب فلاح

میستودندش بتسخرکای بزرگ                                            درفلانجا بددرختی بس سترگ

درفلان بیشه درختی هست سبز                                           بس بلندوپهن وهرشاخیش گبز

قاصد شه بسته درجستن کمر                                                میشنید ازهرکسی نوعی خبر

پس سیاحت کردآنجاسالها                                                       میفرستادش شهنشه مالها

چون بسی دیداندرآن غربت تعب                                           عاجز آمد آخرالامرازطلب

هیچ ازمقصود اثرپیدا نشد                                                  زان غرض غیرخبرپیدا نشد

رشتهء امید اوبگسسته شد                                                   جستهءاوعاقبت ناجسته شد

صبرکردن لقمان چون دید که داود(ع) حلقه ها می ساخت از سؤال کردن بااین نیّت که صبر از      

سؤال موجب فرج باشد

رفت لقمان سوی داودصفا                                                   دید کومیکرد زآهن حلقه ها

جمله راباهمدگردرمی فکند                                                      زآهن پولاد آن شاه بلند

صنعت زرّاد اوکم دید بود                                                درعجب میماندووسواسش فزود

کین چه شایدبودواپرسم ازاو                                               گه چه میسازی زحلقه توبتو

بازباخودگفت صبراولیتراست                                              صبرتامقصودزوتررهبراست

چون نپرسی زودترکشفت شود                                           مرغ صبرازجمله پرّان تراست

وربپرسی دیرتر حاصل شود                                             سهل ازبی صبریت مشکل شود

چونک لقمان تن بزد هم درزمان                                            شد تمام ازصنعت داود آن

پس زره سازیدودرپوشید او                                                  پیش لقمان کریم صبرخو

گفت این نیکولباس است ای فتی                                          درمصاف وجنگ دفع زخم را

گفت لقمان صبرهم نیکودمیست                                             که پناه ودافع هرجاغمیست

صبرراباحق قرین کرد ای فلان                                            آخروالعصرراآگه بخواند

صدهزاران کیمیا حق آفرید                                                  کیمیایی همچو صبر آدم ندید

مناجات

ای خدای بی نظیرایثارکن                                            گوش راچون حلقه دادی زین سخن

گوش ماگیروبدان مجلس کشان                                       کزرحیقت میخورند آن سرخوشان

چون بمابویی رسانیدی ازین                                            سرمبند آن مشک راای رب دین

ازتونوشند ارذکورند اراناث                                                بی دریغی درعطا یامستغاث

ای دعا نا گفته ازتو مستجاب                                             داده دل راهردمی صدفتح باب

چند حرفی نقش کردی از رقوم                                          سنگهاازعشق آن شدهمچوموم

نون ابروصادچشم وجیم گوش                                           برنوشتی فتنهءصدعقل وهوش

زآن حروفت شدخردباریک ریس                                       نسخ میکن ای ادیب خوشنویس

درخورهرفکربسته برعدم                                                 دم بدم نقش خیالی خوش رقم

حرفهای طرفه برلوح خیال                                             برنوشته چشم وعارض خدّوخال

برعدم باشم نه بر موجودمست                                          زآنک معشوق عدم وافی ترست

عقل راخط خوان آن اشکال کرد                                          تا دهد تدبیرها رازآن نورد

تشبیه مغفلی که عمرضایع کندووقت مرگ درآن تنگاتنگ توبه واستغفارکردن گیرد به تعزیت

داشتن شیعه اهل حلب هرسالی درایّام عاشورا بدروازه انطاکیه ورسیدن غریب شاعرازسفرو

پرسیدن که این غریوچه تعزیه است

روزعاشوراهمه اهل حلب                                                    باب انطاکیه اندرتابشب

گردآیدمردوزن جمعی عظیم                                                 ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله ونوحه کنند اندربکا                                                       شیعهءعاشورابرای کربلا

بشمرندآن ظلمهاوامتحان                                                      کزیزیدوشمردیدآن خاندان

نعره هاشان میروددرویل ووشت                                        پرهمی گردد همه صحراودشت

یک غریبی شاعری ازره رسید                                           روزعاشوراوآن افغان شنید

شهررابگذاشت وآن سورای کرد                                      قصدجست وجوی آن هیهای کرد

پرس پرسان میشداندرافتقاد                                             چیست این غم برکه این ماتم فتاد

این رئیس زفت باشدکه بمرد                                            این چنین مجمع نباشدکارخرد

نام اووالقاب اوشرحم دهید                                                    که غریبم من شمااهل دهید

چیست نام وپیشه واوصاف او                                                تابگویم مرثیه زالطاف او

مرثیه سازم که مردشاعرم                                                   تاازینجابرگ ولالنگی برم

آن یکی گفتش که هی دیوانهء                                                تونهء شیعهء عدوّ خانهء

روزعاشورا نمیدانی که هست                                               ماتم جانی که ازقرنی بهست

پیش مؤمن کی بوداین غصّه خوار                                        قدرعشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک روح                                               شهره ترباشدزصدطوفان نوح